{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

。☬⁠。⁠)⁩ عشق آغشته به خون (。☬⁠。⁠)⁩

。☬⁠。⁠)⁩ عشق آغشته به خون (。☬⁠。⁠)⁩
(。☬⁠。⁠)⁩پارت ۱ (。☬⁠。⁠)⁩

سال ۲۰۴۵
[ ۳۰ مارس ]
کره جنوبی سئول منطقه { گانگ نام }
هوا مانند قهوه ای تلخ و دود مشکی طوفانی و شدید همانند حال و هوای یک آدم شکست دیده دخترکی مانند ۱۶ ساله ب
با ذوق حاصل از خوشحالی در میان آن قفسه های کتاب گام برداشت دستش را نرم روی قفسه کشید سپس با لبخند کنونی تند کتاب مرده علاقه‌مند اش را برداشت در آن مکان بوی گرمی و آرامش می‌چرخید کتابخانه قدیمی را زیر پایش کشت میزد تا اینکه کتاب ای به اسم « آغیشه به خون » را یافت لبخند دیگری روی لبش نشست سپس موهایش را لمس کرد نرم زمزمه کرد : بالاخره پیدات کردم
ولی فرد دوم ای که مقابل آن کتاب دستش را روی کتاب به رنگ مشکی گذاشته بود پسرک اخم کرد ولی تند با لبخند جمع اش کرد سپس با مهربانی گفت : شما هم اینو انتخاب کردین ؟
دخترک با ذوق چشم به مردی به سن ۱۸ ساله دوخت سپس با لبخند حاصل از ذوق بودنش گفت: آره شما چی ؟
پسرک ۱۸ سال با لبخند به سمتش هجوم برد : منم همین طور یکی از دوست هام بهم گفتن که کتابی به اسم « عشق آغشته به خون » را بخونم به شما هم کسی توضیحی کرده ؟
دخترک با ذوق میان حرفش تند موهایش را به بازی انگشت گرفت: آره یکی از بزرگای خانوادم هستند باور کنید داستان زندگی مادر بزرگم هستش
پسرک این بار چشم هایش گشاد شدن سپس با لحن متعجب گفت : باور نمیشه ؟ .. واقعا ؟
دخترک تند سری تکون داد سپس کتاب به رنگ خون و مشکی را در دستش گرفت سپس به میز کناری اشاره کرد و با لحن شیرینی گفت: بیا با هم بخونیم ؟
پسرک با لبخند سری تکون داد سپس دستش را سمت سر دراز کرد : اول شما
دخترک لبخند ای زد سپس سرش را به احترام خم نمود با قدم های آروم روی صندلی نشست بلافاصله پسرک ۱۸ سال با موهای بلندش صندلی کناری را کشید سپس رویش نشست بلافاصله نرم گفت : من واقعا کنجکاوی
دخترک متقابل لبخند روی لبش سری تکون داد سپس اولین برکه ای از کتاب را به بالا برد سپس رهایش نمود و اولین شیعه ای که دید هر دو را به سمت خودش جلو کرد « گل سفید مانندی لکه های خونین همراه با بوته ای که گل سفید رنگ خونین را به آغوش گرفته » هر یکی از آن دو تیله های رنگی به آن نقاشی خیره بودن ... اسلاید ۲ کتاب اسلاید ۳ نقاشی
کم کم لب هایشان شروع به تکان دادن و چشم هایشان کم کم روی آن جملات اولیه شروع به خواندن نمودن ...
یه آسمون آبی آفتاب زرد هوا سرد نکات روزانه و نگاه های هم کلاسی های رویش بودن .. ( سال ۲۰۲۵ )
[ شنبه ۱۲ مارس ] /زمستان /
دیدگاه ها (۲)

ادامه زندگی سخت میگذره برای همه برای من برای برادرم .. برادر...

اسلاید ها رو ببینید متوجه میشوید

✿) ظهور ازدواج (✿⁠)⁩(♡)پارت ۲۳۱ (⁠♡)جوزف-پیش دنیل..میرم دخ...

✿) ظهور ازدواج (✿⁠)⁩(♡)پارت ۲۳۰ (⁠♡)با بغض شديدي توي گلوم ف...

سو آه اخم کرد و دست به کمر شد دخترک آوا با چشم های سبز تیره ...

سئوجون برای هزارمین بار مشت اش به سرش داد کلافه نفس کشید و ک...

حالا امدا پاهایش را سوست کرد .. کم کم سر میخورد داداش اش بلن...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط