ظهور ازدواج
✿) ظهور ازدواج (✿)
(♡)پارت ۲۳۱ (♡)
جوزف-پیش دنیل..میرم دخترمو بیارم..
و سریع زد بیرون
جیمین کلافه نفسش رو بیرون داد.
اروم گفتم با این حالش تنها بره دعوا میشه هاا..
تازه متوجه حضورم شد و تند سرچرخوند و نگام
کرد و گرفته گفت:يعني برم دنبالش؟
تند سر تکون دادم و گفتم میخواي منم بیام باهات؟ نفس عمیقی کشید و اروم سر تکون داد. سریع گفتم الان حاضر میشم..
و رفتم تو اتاق و لباس عوض کردم. اونم لباس عوض کرده اومد و زدیم بیرون.
خسته راه افتاد..
غمگین نگاش کردم و گفتم:دیشب بد خوابيدي؟
جدي
گفت:نه..
اما بد خوابیده بود.
کسل و بي حوصله بود و نگاهش خستگي رو داد
میزد.
دندوناشو به هم فشرد و گرفته گفت:چند روزه شرکت نرفتم. اصلا همه کارا بهم ریخته.. با غم گفتم منم چند روزیه مامانم رو ندیدم.. اشفته گفتم فقط خدا کنه دنیل و جوزف
دعواشون نشه..
گرفته گفت: دنیل دعوايي نيست ولي بحث تنها
یادگار خواهرش که باشه..
مشوش سر تکون داد.
جلوي خونه دنیل اینا نگه داشت و کمربندش رو باز
کرد.
دو دل و بیجون به ساختمونشون خیره شد. اگه وسطو
اگه وسطو بگیریم هیچی نمیشه..بهت قول میدم..
نگام کرد.
عميق پلک زدم و گفتم بیا..
و پیاده شدم.
اونم پیاده شد و رفتیم سمت در.
زنگ زد.
چند لحظه اي طول کشید و بعد حرف باز
شد.
تند رفتیم داخل.
جیمین مضطرب پاشو تکون میداد.
اخ خداا...
خودت بخیر کن.
دیگه ناي يه جنگ و دعواي جديد رو ندارم..
میدونم جیمینم نداره.
در خونه دنیل اینا باز بود و صداي عصبي دنيل و
جوزف میومد.
جیمین سریع رفت تو و منم پشتش..
نورا توي کرير روي اپن بود و کنارش آنالی نگران ناخونش رو به دهن گرفته بود و مضطرب به روبروش نگاه میکرد و روبروش جوزف و دنیل عصبي روبروي همديگه بودن و بحث میکردن..
اروم رفتم کنار آنالی
اشفته و مضطرب نگام کرد.
اروم و مهربون گفتم: چیزی نمیشه..
آنالی : -امیدوارم..
جوزف : مگه من مردم که تو دخترمو بزرگ کني؟ دنيل عصبي گفت: با مرده ها فرق داري؟ جوزف کلافه گفت دخترمو بیار
دنیل خشن گفت تنها یادگار خواهرمو بدم دست تو که چي؟که ببريش توي اون دیوونه خونه؟ جیمز سريع مداخله کرد و رفت جلو و گفت:دنیل تو
رو خدا اروم.. جوزف...
و سرفه اي زد. دنیل با غیض گفت: جیمین برش دار ببرش..من ناديا رو دست یه پدر بي اراده و یه زن رواني نميدم.. جوزف دندوناشو به هم فشرد.
(♡)پارت ۲۳۱ (♡)
جوزف-پیش دنیل..میرم دخترمو بیارم..
و سریع زد بیرون
جیمین کلافه نفسش رو بیرون داد.
اروم گفتم با این حالش تنها بره دعوا میشه هاا..
تازه متوجه حضورم شد و تند سرچرخوند و نگام
کرد و گرفته گفت:يعني برم دنبالش؟
تند سر تکون دادم و گفتم میخواي منم بیام باهات؟ نفس عمیقی کشید و اروم سر تکون داد. سریع گفتم الان حاضر میشم..
و رفتم تو اتاق و لباس عوض کردم. اونم لباس عوض کرده اومد و زدیم بیرون.
خسته راه افتاد..
غمگین نگاش کردم و گفتم:دیشب بد خوابيدي؟
جدي
گفت:نه..
اما بد خوابیده بود.
کسل و بي حوصله بود و نگاهش خستگي رو داد
میزد.
دندوناشو به هم فشرد و گرفته گفت:چند روزه شرکت نرفتم. اصلا همه کارا بهم ریخته.. با غم گفتم منم چند روزیه مامانم رو ندیدم.. اشفته گفتم فقط خدا کنه دنیل و جوزف
دعواشون نشه..
گرفته گفت: دنیل دعوايي نيست ولي بحث تنها
یادگار خواهرش که باشه..
مشوش سر تکون داد.
جلوي خونه دنیل اینا نگه داشت و کمربندش رو باز
کرد.
دو دل و بیجون به ساختمونشون خیره شد. اگه وسطو
اگه وسطو بگیریم هیچی نمیشه..بهت قول میدم..
نگام کرد.
عميق پلک زدم و گفتم بیا..
و پیاده شدم.
اونم پیاده شد و رفتیم سمت در.
زنگ زد.
چند لحظه اي طول کشید و بعد حرف باز
شد.
تند رفتیم داخل.
جیمین مضطرب پاشو تکون میداد.
اخ خداا...
خودت بخیر کن.
دیگه ناي يه جنگ و دعواي جديد رو ندارم..
میدونم جیمینم نداره.
در خونه دنیل اینا باز بود و صداي عصبي دنيل و
جوزف میومد.
جیمین سریع رفت تو و منم پشتش..
نورا توي کرير روي اپن بود و کنارش آنالی نگران ناخونش رو به دهن گرفته بود و مضطرب به روبروش نگاه میکرد و روبروش جوزف و دنیل عصبي روبروي همديگه بودن و بحث میکردن..
اروم رفتم کنار آنالی
اشفته و مضطرب نگام کرد.
اروم و مهربون گفتم: چیزی نمیشه..
آنالی : -امیدوارم..
جوزف : مگه من مردم که تو دخترمو بزرگ کني؟ دنيل عصبي گفت: با مرده ها فرق داري؟ جوزف کلافه گفت دخترمو بیار
دنیل خشن گفت تنها یادگار خواهرمو بدم دست تو که چي؟که ببريش توي اون دیوونه خونه؟ جیمز سريع مداخله کرد و رفت جلو و گفت:دنیل تو
رو خدا اروم.. جوزف...
و سرفه اي زد. دنیل با غیض گفت: جیمین برش دار ببرش..من ناديا رو دست یه پدر بي اراده و یه زن رواني نميدم.. جوزف دندوناشو به هم فشرد.
- ۸.۹k
- ۰۵ آبان ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۳۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط