{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت سوم: مهمان ناخوانده 🖤🌧️

پارت سوم: مهمان ناخوانده 🖤🌧️
صبح هنوز کامل نشده بود که عمارت دوباره شلوغ شد.
ده‌ها نگهبان در حیاط رفت‌وآمد می‌کردند و چند ماشین مشکی جلوی دروازه پارک شده بود.
ا.ت از پله‌ها پایین آمد.
— چرا همه این‌قدر قیافه‌هاتون ترسناکه؟ 😐
یکی از نگهبان‌ها زیر لب گفت:
— چون دیشب حمله شد.
ا.ت برگشت.
— من خودم اونجا بودم! 😂
همان لحظه جونکوک وارد سالن شد.
کت مشکی‌اش خیس باران بود و قیافه‌اش از همیشه جدی‌تر.
ا.ت جلو رفت.
— ماشین رو گرفتین؟
— نه.
— پس چرا برگشتین؟
— چون کسی که دنبالش بودیم، عمداً ما رو به سمت دیگری کشوند.
— یعنی فرار کرد؟
— دقیقاً.
ا.ت دست به سینه شد.
— خب، پس خیلی باهوشه.
جونکوک نگاهش کرد.
— متأسفانه.
— چرا «متأسفانه»؟
— چون تو هم باهوشی.
ا.ت با افتخار لبخند زد.
— ممنون! 😌
— تعریف نبود.
— پس پسش می‌گیرم. 😑
قبل از اینکه بحثشان ادامه پیدا کند، صدای دروازه بلند شد.
یکی از نگهبان‌ها وارد سالن شد.
— رئیس! یک خودرو جلوی دروازه است.
رئیس پرسید:
— متعلق به کیه؟
نگهبان مکث کرد.
— نمی‌دونیم.
جونکوک فوراً به سمت ورودی رفت.
— هیچ‌کس بدون اجازه وارد نشه.
دروازه باز شد.
یک خودروی مشکی آرام وارد محوطه شد.
درِ عقب باز شد.
مردی جوان با کت بلند مشکی از ماشین پیاده شد.
چند قدم جلو آمد و گفت:
— سلام.
رئیس با اخم نگاهش کرد.
— تو کی هستی؟
مرد لبخند زد.
— اسم من کایانه.
جونکوک دستش را روی بی‌سیم گذاشت.
— اینجا چی می‌خوای؟
کایان نگاهش را از جونکوک گرفت و مستقیم به ا.ت نگاه کرد.
— برای اون اومدم.
همه ساکت شدند.
ا.ت با تعجب به خودش اشاره کرد.
— من؟! 😐
کایان سر تکان داد.
— بله.
جونکوک یک قدم جلو آمد.
— یک قدم دیگه بهش نزدیک نشو.
کایان خندید.
— هنوز هم همین‌قدر محافظه‌کاری، جونکوک.
جونکوک ناگهان ساکت شد.
— تو منو می‌شناسی؟
کایان جواب نداد.
فقط یک پاکت مشکی از جیبش بیرون آورد و روی میز گذاشت.
— این رو به ا.ت بده.
جونکوک پاکت را برداشت.
روی آن فقط یک جمله نوشته شده بود:
«حقیقت را از خانواده‌ات بپرس.»
ا.ت به نوشته خیره شد.
— خانواده‌ام؟
رئیس ناگهان گفت:
— پاکت رو باز نکن.
ا.ت با تعجب به او نگاه کرد.
— چرا؟
رئیس جواب نداد.
و همین سکوت، بیشتر از هر جوابی ترسناک بود.
کایان آرام به سمت در برگشت.
جونکوک گفت:
— صبر کن!
کایان ایستاد.
— به ا.ت بگو چرا هدف قرار گرفته.
کایان لبخند زد.
— چون دشمن‌هاش دنبال خودش نیستن...
نگاهش برای لحظه‌ای به رئیس افتاد.
— دنبال چیزی هستن که سال‌ها پیش ازش پنهان شده.
بعد سوار ماشین شد و رفت.
ا.ت آرام گفت:
— جونکوک...
— بله؟
— من چه چیزی نمی‌دونم؟
جونکوک به رئیس نگاه کرد.
رئیس سرش را پایین انداخت.
و برای اولین بار...
هیچ جوابی نداشت.
در همان لحظه تلفن جونکوک زنگ خورد.
صدای یکی از افرادش از آن طرف خط می‌آمد:
— جونکوک... ما یک چیز عجیب پیدا کردیم.
— چی؟
— یکی از ماشین‌های تعقیب‌کننده دیشب پیدا شده.
جونکوک اخم کرد.
— کجا؟
صدای مرد لرزید.
— جلوی یک انبار قدیمی.
مکث کرد.
— و روی دیوار انبار...
همون علامت رز سیاه کشیده شده.
جونکوک آرام گفت:
— هیچ‌کس وارد انبار نشه.
ا.ت پرسید:
— چرا؟
جونکوک به او نگاه کرد.
— چون فکر می‌کنم دیشب فقط شروع ماجرا بوده.
و این بار...
رز سیاه فقط یک هشدار نبود.
یک دعوت بود. 🥀
دیدگاه ها (۰)

پارت چهارم: انبار رز سیاه 🥀🖤چند ساعت بعد، انبار قدیمی در سکو...

پارت پنجم: هتل آبی 🌧️🖤ساعت دقیقاً هفت و پنجاه‌وهشت دقیقه بود...

پارت دوم: اولین حمله 🌧️🖤ساعت از نیمه‌شب گذشته بود.عمارت در س...

باران شدیدی روی شیشه‌های عمارت می‌کوبید.ا.ت با اخم جلوی پنجر...

پارت ششم: مظنون اول 🥀مسیر برگشت به عمارت، عجیب ساکت بود.ا.ت ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط