{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

نمی دانم کجایی

نمی دانم کجایی
لبانت که باز و بسته می کنی
هوای بوسه وجودم را می گیرد
برایم کوتاهترین راه،
راه به خانه توست
به انتظارت نشسته ام
برای قدم زدن با تو،
طولانی ترین جاده دنیا را ساختم.
دیدگاه ها (۳)

حواسم جمع نبودعاشق شدمحال که حواسم را جمع کردماز این همه دوس...

زن ها را باید آهسته در آغوش کشیدآن ها در زندگیآنقدر برای رسی...

میگن دعا،دسته جمعیش قشنگه،،،،،پس:اللهی هیچ دلی تنگ نباشههیچ ...

میـــــدونم...بــــراے من نیستــــے!امـــا....!دلے کــہ تنگ ...

پدرم....🥀بعد از تو، تمامِ خانه‌های دنیا برایم غریبه شده‌اند....

وقتی می‌خندی، دنیای من دگرگون می‌شود؛ انگار در آن لحظه‌ها تم...

«سجاده‌ای.که.خالی.ماند»کاش قبل از آن رفتن، دنیا برای لحظه‌ای...

هنگام مرگم نگران نخواهم بود… و اهمیتی به جسد پوسیده‌ام نخواه...

پارت چهارم حالا دیگر خبری از ماریا‌ی ترسان نبود. کنارش ایستا...

«بابای.مهربونمنمی‌دانم این نامه را کجا باید پست کنم، اما می‌...

پروانه جان

«بعضی شعرها را که می‌خوانی، انگار کسی از پشتِ پرده‌های غبارآ...

کتمان نمی‌کنم، هنوز هم کماکان دوستت می‌دارم، هنوز هم با وجود...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط