love in the dark④④
love in the dark④④
تو این یک ماه خودم تنها بودم کسی نبود
جونگکوک خونه نبود و حتی زنگ هم نمیزد
...
یا صدای گوشیم از خواب بیدار شدم ساعت حدود ۳ بامداد بود
دیدم جونگکوک داره زنگ میزنه سریع جواب دادم
ا/ت: الو
کوک: ا/ت
صداش خیلی ضعیف بود
ا/ت: بله
کوک: فقط میخوام بگم خیلی دوست دارم خیلی کسی وجود نداره تو این دنیا که من بیشتر از تو دوسش داشته باشم
ا/ت: جونگکوک کجایی؟ نوشیدنی خوردی؟
کوک: از اینکه دارم میرم ناراحت نباش برو ازدواج کن و بچه دار شو اون دنیا دوباره همو میبینیم
ا/ت: چی داری میگی؟ کجایی؟
کوک: عاشقتم عشق من..
تلفن قطع شد
ترسیده بودم یعنی چی؟
اعتراف شبانه
اون دنیا
ازدواج دوباره و بچه دار شدن
شاید نوشیدنی خورده بود و الان مسته
خیلی نگران بودم و ترسیده بودم نمیدونستم باید چیکار کنم
سه ساعت بعد
تقریبا ساعت ۶ صبح شده بود از ترس لرز گرفته بودم این سه ساعت هزاربار زنگ زده بودم به جونگگوک اما جواب نمیداد
دوباره زنگ زدم که...
کونگ گی: الو
ا/ت: الو جونگکوککک (با گریه)
کونگ گی: خانم
ا/ت: کونگ گی تویی
کونگ گی: بله
ا/ت: جونگگوک کجاست؟
کونگ گی: خانم من باید شمارو ببینم
ا/ت: کونگ گی چیشده؟ استرس گرفتم جونگکوک که خوبه
کونگ گی: تشریف بیارید بیمارستان(..)
ا/ت: بیمارستان چرا؟ چه اتفاقی افتاده؟ جونگکوکک
کونگ گی: سریع باشید لطفا
این رو گفت و گوشی رو قطع کرد
از ترس نمیدونستم باید چیکار کنم کلماتش خیلی سنگین بود برام
بیمارستان...
و جواب ندادن جونگکوک
نکنه اتفاقی افتاده
از فکرهای منفی داشتم میمردم
که سریع آماده کردم و با گریه رفتم سمت بیمارستان
چند دقیقه بعد
بیمارستان زیاد از خونه فاصله ای نداشت
ولی برای من انگار ده ساعت راه بود سریع رفتم داخل بیمارستان
که کونگ گی رو دیدم رفتم سریع سمتش
ا/ت: کونگ گی
کونگ گی: خانم آروم باشید
ا/ت: جونگکوککک کجاست؟ سریع بگو
کونگ گی به شیشه ای اشاره کرد
و رفتم نگاه کردم
که جونگکوک رو دیدم بیهوش بود و دستش بسته
ا/ت: چه اتفاقی افتاده؟؟(با نگرانی و اشک)
کونگ گی: تیر خورده
ا/ت: بیهوشه؟
کونگ گی: عمل کرده
ا/ت: چرا زودتر نگفتید
کونگ گی: آقای دکتر حرف های ناامید کننده ای میزنه
ا/ت: یعنی چی؟ چیشده؟
کونگ گی: ممکنه بهوش نیاد
این جمله رو که شنیدم نمیدونم چیشد چشمام سیاهی رفت و افتادم
چند دقیقه بعد
چشمام رو باز کردم رو تخت بیمارستان بودم
سُرُم کنارم بود که تمام شده بود
کونگ گی: خانم خوب هستید
ا/ت: جونگکوکم جونگکوکم😭
کونگ گی: آقای جئون بهوش اومدن
ا/ت: جی بهوش اومد
سریع بلند شدم
کونگ گی: نه باید استراحت کنی بلند نشو
بلند شدم و درو باز کردم و رفتم سمت اتاق جونگکوک زل زده بود به دیوار که من رو دید
کوک: ا/تت
رفتم نزدیکش
ا/ت: قربونت بشم عزیزم
کوک: خوبی؟
ا/ت: چه انتظاری داری وقتی تورو اینجا میبینم چطور میتونم خوب باشم؟؟
کوک: دوست دارم خیلی
ا/ت: منم همینطور
کوک: ا/ت درسته این مدت تنهات گذاشتم اما به این دلیل نبود به به هوجو فکر میکردم به این دلیل بود که فکر میکردم چرا دروغ گفته..اما تو باید بدونی که تو این دنیا تنها کسی هستی که دیووانه وار عاشقشم
ا/ت:😊 دکتر عوضی گفت خوب نمیشی
و بهوش نمیای باید به دکتره بگم خرگوشم خیلی قویه..
کوک: خرگوشت؟
ا/ت: آره الان که فکر میکنم کوکی من خیلی شبیه خرگوشه
کوک: دیوونه با این استایل و دست تیر خورده میگی خرگوش
ا/ت: خب خرگوش هم کیوته
کوک: 😂
#فیک
#سناریو
#جونگکوک
#کوک
#عشق_در_تاریکی
تو این یک ماه خودم تنها بودم کسی نبود
جونگکوک خونه نبود و حتی زنگ هم نمیزد
...
یا صدای گوشیم از خواب بیدار شدم ساعت حدود ۳ بامداد بود
دیدم جونگکوک داره زنگ میزنه سریع جواب دادم
ا/ت: الو
کوک: ا/ت
صداش خیلی ضعیف بود
ا/ت: بله
کوک: فقط میخوام بگم خیلی دوست دارم خیلی کسی وجود نداره تو این دنیا که من بیشتر از تو دوسش داشته باشم
ا/ت: جونگکوک کجایی؟ نوشیدنی خوردی؟
کوک: از اینکه دارم میرم ناراحت نباش برو ازدواج کن و بچه دار شو اون دنیا دوباره همو میبینیم
ا/ت: چی داری میگی؟ کجایی؟
کوک: عاشقتم عشق من..
تلفن قطع شد
ترسیده بودم یعنی چی؟
اعتراف شبانه
اون دنیا
ازدواج دوباره و بچه دار شدن
شاید نوشیدنی خورده بود و الان مسته
خیلی نگران بودم و ترسیده بودم نمیدونستم باید چیکار کنم
سه ساعت بعد
تقریبا ساعت ۶ صبح شده بود از ترس لرز گرفته بودم این سه ساعت هزاربار زنگ زده بودم به جونگگوک اما جواب نمیداد
دوباره زنگ زدم که...
کونگ گی: الو
ا/ت: الو جونگکوککک (با گریه)
کونگ گی: خانم
ا/ت: کونگ گی تویی
کونگ گی: بله
ا/ت: جونگگوک کجاست؟
کونگ گی: خانم من باید شمارو ببینم
ا/ت: کونگ گی چیشده؟ استرس گرفتم جونگکوک که خوبه
کونگ گی: تشریف بیارید بیمارستان(..)
ا/ت: بیمارستان چرا؟ چه اتفاقی افتاده؟ جونگکوکک
کونگ گی: سریع باشید لطفا
این رو گفت و گوشی رو قطع کرد
از ترس نمیدونستم باید چیکار کنم کلماتش خیلی سنگین بود برام
بیمارستان...
و جواب ندادن جونگکوک
نکنه اتفاقی افتاده
از فکرهای منفی داشتم میمردم
که سریع آماده کردم و با گریه رفتم سمت بیمارستان
چند دقیقه بعد
بیمارستان زیاد از خونه فاصله ای نداشت
ولی برای من انگار ده ساعت راه بود سریع رفتم داخل بیمارستان
که کونگ گی رو دیدم رفتم سریع سمتش
ا/ت: کونگ گی
کونگ گی: خانم آروم باشید
ا/ت: جونگکوککک کجاست؟ سریع بگو
کونگ گی به شیشه ای اشاره کرد
و رفتم نگاه کردم
که جونگکوک رو دیدم بیهوش بود و دستش بسته
ا/ت: چه اتفاقی افتاده؟؟(با نگرانی و اشک)
کونگ گی: تیر خورده
ا/ت: بیهوشه؟
کونگ گی: عمل کرده
ا/ت: چرا زودتر نگفتید
کونگ گی: آقای دکتر حرف های ناامید کننده ای میزنه
ا/ت: یعنی چی؟ چیشده؟
کونگ گی: ممکنه بهوش نیاد
این جمله رو که شنیدم نمیدونم چیشد چشمام سیاهی رفت و افتادم
چند دقیقه بعد
چشمام رو باز کردم رو تخت بیمارستان بودم
سُرُم کنارم بود که تمام شده بود
کونگ گی: خانم خوب هستید
ا/ت: جونگکوکم جونگکوکم😭
کونگ گی: آقای جئون بهوش اومدن
ا/ت: جی بهوش اومد
سریع بلند شدم
کونگ گی: نه باید استراحت کنی بلند نشو
بلند شدم و درو باز کردم و رفتم سمت اتاق جونگکوک زل زده بود به دیوار که من رو دید
کوک: ا/تت
رفتم نزدیکش
ا/ت: قربونت بشم عزیزم
کوک: خوبی؟
ا/ت: چه انتظاری داری وقتی تورو اینجا میبینم چطور میتونم خوب باشم؟؟
کوک: دوست دارم خیلی
ا/ت: منم همینطور
کوک: ا/ت درسته این مدت تنهات گذاشتم اما به این دلیل نبود به به هوجو فکر میکردم به این دلیل بود که فکر میکردم چرا دروغ گفته..اما تو باید بدونی که تو این دنیا تنها کسی هستی که دیووانه وار عاشقشم
ا/ت:😊 دکتر عوضی گفت خوب نمیشی
و بهوش نمیای باید به دکتره بگم خرگوشم خیلی قویه..
کوک: خرگوشت؟
ا/ت: آره الان که فکر میکنم کوکی من خیلی شبیه خرگوشه
کوک: دیوونه با این استایل و دست تیر خورده میگی خرگوش
ا/ت: خب خرگوش هم کیوته
کوک: 😂
#فیک
#سناریو
#جونگکوک
#کوک
#عشق_در_تاریکی
- ۶۷۵
- ۰۸ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط