love in the dark⑥②
love in the dark⑥②
چند ساعت بعد
👨🏻⚕️: آقای جئون خانمتون بهوش اومده
کوک: میتونم ببینمش؟
👨🏻⚕️: بله
رفتم تو اتاق
کوک: ا/ت
ا/ت: جونگکوک چه اتفاقی افتاده؟ بچم رو حس نمیکنم فقط درد دارم
کوک: بچه بدنیا اومد
ا/ت: چی؟ بچممم
ا/ت شروع کرد به گریه و دستم رو محکم گرفت
ا/ت: همه ی این ها بخاطر توعه
کوک: من چیکار کردم؟
ا/ت: بهم خیانت کردی الان هم برووو
کوک: من نمیرم من و تو دخترمون باهم از اینجا میریم
ا/ت: دختر؟
کوک: آره
ا/ت: بچه ی من زندست؟
کوک: دکتر که چیزی نمیگه
ا/ت: احتمال داره زنده بمونه؟
کوک: آره آره دخترما زنده میمونه باهم برمیگردیم میریم خونه
ا/ت: اما هوجو چی؟
کوک: ببین ا/ت هوجو مریض شده یعنی افسرده شده فقط داشت با من حرف میزد و میخواست که من اورو ببخشم
ا/ت: اما تو هوجو رو بیشتر از من دوست داشتی که شب بیرون شام میخوردی
کوک: عزیز من نمیدونم چیشد واقعا؟
ا/ت: جونگکوک به جان همین بچه راستش رو بگو من بخاطر بچه ازت طلاق نمیگیرم فقط راستش رو بگو تو واقعا به هوجو دوباره علاقمند شدی؟ یا باهام قرار میذارید
کوک: به جان دخترم نه
ا/ت: چون به جان دخترت گفتی باور میکنم
کوک: هوجو برای درمانش رفت خارج... و واقعا من معذرت میخوام باید بهت همه چیز رو میگفتم اما تو باردار بودی میترسیدم بگم حساس بودی
ا/ت: دیدی وقتی فهمیدم چه اتفاقی افتاد
کوک: من رو میبخشی؟
ا/ت: بخاطر بدنیا اومدن بچم آره
کوک: ا/ت تو این دنیا هیچکس نیست که بیشتر تو دوسش داشته باشم دوست ندارم عاشقتم
ا/ت: باشه حالا نمیخواد اعتراف کنی
کوک: حالت خوبه؟
ا/ت: نه میخوام دخترمو ببینم
کوک: نمیتونی داخل دستگاست و باید تحت مراقبت باشه
ا/ت: کی میتونم ببینمش
کوک: وقتی بتونی راه بری
ا/ت: اما من خیلی درد دارم فکر نکنم فعلا بتونم راه برم
کوک: فردا خودم کمکت میکنم اما باید الان استراحت کنی
ا/ت: باشه...
شش سال بعد.....
#فیک
#سناریو
#جونگکوک
#کوک
#عشق_در_تاریکی
چند ساعت بعد
👨🏻⚕️: آقای جئون خانمتون بهوش اومده
کوک: میتونم ببینمش؟
👨🏻⚕️: بله
رفتم تو اتاق
کوک: ا/ت
ا/ت: جونگکوک چه اتفاقی افتاده؟ بچم رو حس نمیکنم فقط درد دارم
کوک: بچه بدنیا اومد
ا/ت: چی؟ بچممم
ا/ت شروع کرد به گریه و دستم رو محکم گرفت
ا/ت: همه ی این ها بخاطر توعه
کوک: من چیکار کردم؟
ا/ت: بهم خیانت کردی الان هم برووو
کوک: من نمیرم من و تو دخترمون باهم از اینجا میریم
ا/ت: دختر؟
کوک: آره
ا/ت: بچه ی من زندست؟
کوک: دکتر که چیزی نمیگه
ا/ت: احتمال داره زنده بمونه؟
کوک: آره آره دخترما زنده میمونه باهم برمیگردیم میریم خونه
ا/ت: اما هوجو چی؟
کوک: ببین ا/ت هوجو مریض شده یعنی افسرده شده فقط داشت با من حرف میزد و میخواست که من اورو ببخشم
ا/ت: اما تو هوجو رو بیشتر از من دوست داشتی که شب بیرون شام میخوردی
کوک: عزیز من نمیدونم چیشد واقعا؟
ا/ت: جونگکوک به جان همین بچه راستش رو بگو من بخاطر بچه ازت طلاق نمیگیرم فقط راستش رو بگو تو واقعا به هوجو دوباره علاقمند شدی؟ یا باهام قرار میذارید
کوک: به جان دخترم نه
ا/ت: چون به جان دخترت گفتی باور میکنم
کوک: هوجو برای درمانش رفت خارج... و واقعا من معذرت میخوام باید بهت همه چیز رو میگفتم اما تو باردار بودی میترسیدم بگم حساس بودی
ا/ت: دیدی وقتی فهمیدم چه اتفاقی افتاد
کوک: من رو میبخشی؟
ا/ت: بخاطر بدنیا اومدن بچم آره
کوک: ا/ت تو این دنیا هیچکس نیست که بیشتر تو دوسش داشته باشم دوست ندارم عاشقتم
ا/ت: باشه حالا نمیخواد اعتراف کنی
کوک: حالت خوبه؟
ا/ت: نه میخوام دخترمو ببینم
کوک: نمیتونی داخل دستگاست و باید تحت مراقبت باشه
ا/ت: کی میتونم ببینمش
کوک: وقتی بتونی راه بری
ا/ت: اما من خیلی درد دارم فکر نکنم فعلا بتونم راه برم
کوک: فردا خودم کمکت میکنم اما باید الان استراحت کنی
ا/ت: باشه...
شش سال بعد.....
#فیک
#سناریو
#جونگکوک
#کوک
#عشق_در_تاریکی
- ۱۳.۰k
- ۱۸ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط