{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

「#NEWTON'S LAW 」

#NEWTON'S LAW 」
قـٰانـونِ نیوتـون
𝗣𝗔𝗥𝗧 : 84
✦.................................

قدم‌های نیکی همان‌جا متوقف شد، چند ثانیه فقط بی‌حرکت ماند؛ بعد خیلی آرام نفس عمیقی کشید و آهسته برگشت.

همان لحظه نگاه تهیونگ روی صورتش افتاد، هر دو برای چند ثانیه فقط به هم خیره ماندند انگار زمان برای همان چند ثانیه ایستاده بود.

نیکی آرام پلک‌هایش را روی هم فشرد؛ دلش نمی‌خواست این لحظه برسد... اما بالاخره رسیده بود. تهیونگ اولین کسی بود که سکوت را شکست با ناباوری چند قدم جلو آمد

تهیونگ: ...نیکی؟

نگاهش بین صورت نیکی و پله‌ها میچرخید.

تهیونگ: تو... اینجا چیکار میکنی؟

جونگکوک دسته‌ی بازی را روی میز گذاشت و این بار مستقیم به تهیونگ نگاه کرد.

_ میشناسیش؟

تهیونگ لحظه‌ای سکوت کرد، نگاهش هنوز از روی نیکی برداشته نمی‌شد بعد خیلی آرام جواب داد:

تهیونگ: آره...

مکث کوتاهی کرد

تهیونگ: شاگردم بود.

جونگکوک بدون هیچ تغییری در حالت چهره‌اش فقط سری تکان داد

_ فهمیدم.

نیکی با قدم‌هایی آرام جلو آمد. فاصله‌ی کوتاهش با آن دو باعث شد تهیونگ نگاهش را بین صورت نیکی و جونگکوک جابه‌جا کند. اخمی روی پیشانی‌اش نشست؛ انگار ذهنش حاضر نبود چیزی را که می‌دید باور کند.

چند ثانیه بعد، با صدایی که ناباوری از آن می‌بارید، پرسید:

تهیونگ: نکنه... شما دوتا...

جونگکوک حتی یک لحظه هم مکث نکرد

_ زنمه.

همان یک کلمه... برای تهیونگ کافی بود؛

رنگ از صورتش پرید، نگاهش برای چند ثانیه روی جونگکوک ثابت ماند، بعد آرام به سمت نیکی برگشت انگار تمام حرف‌ هایی که می‌خواست بزند، همان‌جا در گلویش گیر کرده بودند.

لبخند کوتاه و زورکی‌ای روی لبش نشست؛ لبخندی که بیشتر از هر گریه‌ای درد داشت.

تهیونگ: ...تبریک میگم.

اما حتی خودش هم می‌دانست آن لبخند، واقعی نبود. نیکی فقط نگاهش کرد؛ هیچ کلمه‌ای پیدا نمی‌کرد. جونگکوک خیلی آرام با حرکت کوتاه سر، به نیکی اشاره کرد

_ بیا.

نیکی مکثی کرد، اما بالاخره کنار جونگ کوک نشست...

در تمام این مدت، نگاه تهیونگ ناخواسته دوباره روی نیکی می‌افتاد؛ شاید فقط برای اینکه مطمئن شود چیزی که شنیده، واقعیت دارد؛ همین نگاه‌های کوتاه کافی بود.

جونگکوک بی‌آنکه حتی به تهیونگ نگاه کند، دستش را دور کمر نیکی حلقه کرد و خیلی راحت او را کمی به خودش نزدیک‌تر کشید؛ نه لبخندی زد، نه چیزی گفت فقط همان حرکت کوتاه برای رساندن منظورش کافی بود

تهیونگ همه‌چیز را فهمید؛ فکش منقبض شد، چند ثانیه به دست جونگکوک که دور کمر نیکی بود خیره ماند، بعد خیلی آرام نگاهش را پایین انداخت

سعی کرد مثل همیشه خونسرد باشد اما این بار نتوانست، نفس عمیقی کشید و قدمی عقب رفت

تهیونگ: من... دیگه مزاحم نمیشم.

جونگکوک فقط نگاه کوتاهی به او انداخت.

_ هرطور راحتی.

تهیونگ آخرین بار به نیکی نگاه کرد

تهیونگ: مراقب خودت باش، نیکی.

صدای نیکی به زحمت بیرون آمد:

+ توام همینطور.

تهیونگ خیلی کوتاه برای جونگکوک سر تکان داد و بدون اینکه منتظر جواب بماند، برگشت. چند ثانیه بعد صدای بسته شدن در، سکوت خانه را پر کرد... نیکی هنوز به همان در خیره مانده بود

جونگکوک با اخم نگاه کوتاهی به صورتش انداخت. نیکی آرام پلک زد و نگاهش را از در گرفت، جونگکوک از روی مبل بلند شد کلید ماشین را از روی میز برداشت و بی‌تفاوت گفت:

_ حاضر شو.

نیکی با تعجب پرسید:

+ چرا؟
دیدگاه ها (۳)

「#NEWTON'S LAW 」قـٰانـونِ نیوتـون𝗣𝗔𝗥𝗧 : 85 ✦...................

「#NEWTON'S LAW 」قـٰانـونِ نیوتـون𝗣𝗔𝗥𝗧 : 86✦....................

「#NEWTON'S LAW 」قـٰانـونِ نیوتـون𝗣𝗔𝗥𝗧 : 83✦....................

「#NEWTON'S LAW 」قـٰانـونِ نیوتـون𝗣𝗔𝗥𝗧 : 82✦....................

「#NEWTON'S LAW 」قـٰانـونِ نیوتـون𝗣𝗔𝗥𝗧 : 56✦....................

「#NEWTON'S LAW 」قـٰانـونِ نیوتـون𝗣𝗔𝗥𝗧 : 18✦....................

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط