پرسه در جنگل...

پرسه در جنگل...

[پارت اول]

شب...

باد آرام میان شاخه‌های بلند درختان می‌پیچید.

صدای جیرجیرک‌ها از هر طرف شنیده می‌شد.

چند دختر با چراغ‌قوه میان جنگل راه می‌رفتند و با هیجان حرف می‌زدند.

ات: وای... اینجا هم قشنگه، هم یه کم ترسناک!

یکی از دوست‌هایش خندید.

دوست ات: گفتم که شب نیایم!

ات: اگه شب نیایم که هیجانش از بین میره.

همه خندیدند و جلوتر رفتند.

اما چند دقیقه بعد...

صدای خش‌خش شاخه‌ها از سمت دیگری آمد.

ات برگشت تا ببیند صدا از کجاست.

همین چند ثانیه کافی بود...

وقتی دوباره برگشت...

دیگر هیچ‌کدام از دوستانش را ندید.

لبخندش محو شد.

ات: بچه‌ها...؟

جوابی نیامد.

ات: شوخی نکنین...

صدامو می‌شنوین؟

فقط صدای باد...

و خش‌خش برگ‌ها.

ات با اضطراب چند قدم جلو رفت.

بعد چند قدم به عقب.

اما هرچه بیشتر راه می‌رفت...

بیشتر گم می‌شد.

اشک آرام‌آرام در چشم‌هایش جمع شد.

ات: نه...

نه...

من گم شدم...

ناگهان صدای قدم‌هایی از پشت سرش آمد.

تق...

تق...

تق...

ات با ترس برگشت.

بین تاریکی درخت‌ها...

مردی قدبلند آرام به سمتش قدم برمی‌داشت.

کت مشکی به تن داشت.

موهای تیره‌اش روی پیشانی‌اش ریخته بود.

نگاهش آرام بود...

اما مرموز.

وقتی به چند قدمی ات رسید، گوشه‌ی لبش بالا رفت.

جونگکوک: به به...

لیدی به این جذابی، تو این جنگل چیکار می‌کنه؟

ات یک قدم عقب رفت.

دست‌هایش از ترس می‌لرزید.

ات: آ... آقا...

کمکم کنین...

گم شدم...

خیلی می‌ترسم.

جونگکوک نگاهش را چند لحظه از صورت ات برنداشت.

بعد با لبخند کمرنگی گفت:

جونگکوک: آروم باش.

تا وقتی من اینجام...

کسی بهت آسیبی نمی‌رسونه.

ات با عجله گفت:

ات: لطفاً...

راه خروج جنگل رو بلدی؟

میشه منو برسونی؟

جونگکوک چند ثانیه سکوت کرد.

نگاهش روی صورت مضطرب ات ماند.

بعد خیلی آرام گفت:

جونگکوک: آره...

بلدم.

ات نفس راحتی کشید.

ات: خدا رو شکر...

فکر کردم امشب باید همینجا بمونم.

جونگکوک خیلی آرام برگشت و به مسیری میان درخت‌ها اشاره کرد.

جونگکوک: بیا...

دنبالم.

ات بدون اینکه راه دیگری داشته باشد، پشت سر او راه افتاد.

اما چیزی که نمی‌دانست...

این بود که مسیری که جونگکوک انتخاب کرده بود...

به خروجی جنگل ختم نمی‌شد...

بلکه به خانه‌ی دورافتاده‌ای در دل همان جنگل می‌رسید.

و خودش هم هنوز نمی‌دانست...

چرا از لحظه‌ای که آن دختر را دیده...

دلش نمی‌خواهد اجازه بدهد دوباره از زندگی‌اش بیرون برود.

ادامه دارد... 🌲🌙
دیدگاه ها (۱۸)

⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹‌p87شاخه‌های سرو در باد آروم تکون می‌خورد...

سایه‌های عمارت سیاه — پارت ۵۶ات با شنیدن حرف سامان، آرام به ...

جنگل نفرین شده پارت ۲۴(فکر کنم)

پارت ۳

𓆩 پارت ۳۳ 𓆪 🖤ات آرام درِ اتاق را بست و به راهرو نگاه کرد.صدا...

#در_آغوش_شیطان𝓒𝓱𝓪𝓹𝓽𝓮𝓻 𝓞𝓷𝓮 : ¹𝓟𝓪𝓻𝓽 : ⁶ویو جونکوک______جنگل تا...

RESPECT OR DIE : پارت دوازدهم درِ اتاق ۳۰۷ آرام‌آرام باز شد....

سایه‌های کلاغپارت سی‌وسوم | انتخاب خونصدای رعد، جنگل را لرزا...

Like Swan 🦢#like_swan𝑃𝑇24ویو هویج:حیاط مدرسه شلوغ بود.زنگ تف...

#عشق_ممنوعه_شب پارت سوم | ترس ناگهانی یونگی قلبم یک‌دفعه فرو...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط