پرسه در جنگل...
پرسه در جنگل...
[پارت چهارم]
اتاق مهمان...
ات روی تخت نشسته بود.
اشکهایش بند آمده بود، اما هنوز چشمهایش قرمز بودند.
ات: یعنی الان دوستام کجان...؟
حتماً دنبالمن...
نکنه فکر کنن...
نفسم را با لرزش بیرون داد.
ات: کاش هیچوقت نمیومدم این جنگل...
همان لحظه...
«تق... تق...»
صدای در آمد.
ات سریع بلند شد.
در آرام باز شد.
یکی از خدمتکارها با سینی غذا وارد شد.
سرش را پایین انداخته بود.
خدمتکار: شام حاضر شده، بانو.
ات با ناراحتی گفت:
ات: من غذا نمیخوام.
خدمتکار: اگر ارباب بفهمن غذا نخوردین...
ناراحت میشن.
ات اخم کرد.
ات: اربابتون همیشه همینقدر دستور میده؟
خدمتکار فقط سکوت کرد.
سینی را روی میز گذاشت و بیرون رفت.
...
چند دقیقه بعد...
در دوباره باز شد.
این بار...
جونگکوک وارد اتاق شد.
کت مشکیاش را درآورده بود.
آستینهای پیراهنش را بالا زده بود.
نگاهش مثل همیشه آرام...
اما جدی بود.
ات سریع از جایش بلند شد.
ات: لطفاً...
منو ببر خونه.
جونگکوک جواب نداد.
به سینی غذا نگاه کرد.
جونگکوک: چرا نخوردی؟
ات: اشتها ندارم.
جونگکوک: یعنی چی نمیخوری؟ بخور گشنته حتما.
ات: مهم نیست.
جونگکوک چند قدم جلو آمد.
جونگکوک: مهمه.
ات با ناراحتی گفت:
ات: برای تو چرا باید مهم باشه؟
جونگکوک چند لحظه سکوت کرد.
بعد خیلی آرام گفت:
جونگکوک: چون نمیخوام آسیبی ببینی پس بهتره غذاتو کوفت کنی.
ات با ناباوری خندید.
ات: اگه نمیخواستی آسیبی ببینم...
الان خونهی خودم بودم، نه اینجا.
جونگکوک چیزی نگفت.
فقط نگاهش را از او گرفت.
...
ات دوباره پرسید:
ات: چرا من؟
جونگکوک آرام گفت:
جونگکوک: ...
ات: چرا همون لحظه که منو دیدی، کمکم نکردی؟
جونگکوک نگاهش را به پنجره دوخت.
جونگکوک: نمیدونم.
ات با ناراحتی گفت:
ات: این جواب نیست.
جونگکوک نفس عمیقی کشید.
بعد برای اولین بار...
مستقیم به چشمهای ات نگاه کرد.
جونگکوک: چون وقتی دیدمت...
حس کردم نباید بذارم دوباره گمت کنم.
ات چند ثانیه ساکت ماند.
از حرفش تعجب کرده بود.
اما هنوز دلش میخواست برگردد.
آرام گفت:
ات: من آدم گمشدهای نیستم...
فقط راهمو گم کرده بودم.
جونگکوک هیچ جوابی نداد.
فقط سینی غذا را کمی جلوتر گذاشت.
جونگکوک: حداقل چند لقمه بخور.
بعد بدون اینکه منتظر جواب بماند، از اتاق بیرون رفت.
ات به در بسته خیره شد.
زیر لب گفت:
ات: تو واقعاً...
عجیبترین آدمی هستی که تا حالا دیدم...
و پشت همان در...
جونگکوک چند ثانیه ایستاد.
بعد خیلی آرام، طوری که کسی نشنود، زیر لب گفت:
جونگکوک: شاید...
ولی نمیخوام دوباره تنهات بذارم.
ادامه دارد... 🌲🏰🌙
[پارت چهارم]
اتاق مهمان...
ات روی تخت نشسته بود.
اشکهایش بند آمده بود، اما هنوز چشمهایش قرمز بودند.
ات: یعنی الان دوستام کجان...؟
حتماً دنبالمن...
نکنه فکر کنن...
نفسم را با لرزش بیرون داد.
ات: کاش هیچوقت نمیومدم این جنگل...
همان لحظه...
«تق... تق...»
صدای در آمد.
ات سریع بلند شد.
در آرام باز شد.
یکی از خدمتکارها با سینی غذا وارد شد.
سرش را پایین انداخته بود.
خدمتکار: شام حاضر شده، بانو.
ات با ناراحتی گفت:
ات: من غذا نمیخوام.
خدمتکار: اگر ارباب بفهمن غذا نخوردین...
ناراحت میشن.
ات اخم کرد.
ات: اربابتون همیشه همینقدر دستور میده؟
خدمتکار فقط سکوت کرد.
سینی را روی میز گذاشت و بیرون رفت.
...
چند دقیقه بعد...
در دوباره باز شد.
این بار...
جونگکوک وارد اتاق شد.
کت مشکیاش را درآورده بود.
آستینهای پیراهنش را بالا زده بود.
نگاهش مثل همیشه آرام...
اما جدی بود.
ات سریع از جایش بلند شد.
ات: لطفاً...
منو ببر خونه.
جونگکوک جواب نداد.
به سینی غذا نگاه کرد.
جونگکوک: چرا نخوردی؟
ات: اشتها ندارم.
جونگکوک: یعنی چی نمیخوری؟ بخور گشنته حتما.
ات: مهم نیست.
جونگکوک چند قدم جلو آمد.
جونگکوک: مهمه.
ات با ناراحتی گفت:
ات: برای تو چرا باید مهم باشه؟
جونگکوک چند لحظه سکوت کرد.
بعد خیلی آرام گفت:
جونگکوک: چون نمیخوام آسیبی ببینی پس بهتره غذاتو کوفت کنی.
ات با ناباوری خندید.
ات: اگه نمیخواستی آسیبی ببینم...
الان خونهی خودم بودم، نه اینجا.
جونگکوک چیزی نگفت.
فقط نگاهش را از او گرفت.
...
ات دوباره پرسید:
ات: چرا من؟
جونگکوک آرام گفت:
جونگکوک: ...
ات: چرا همون لحظه که منو دیدی، کمکم نکردی؟
جونگکوک نگاهش را به پنجره دوخت.
جونگکوک: نمیدونم.
ات با ناراحتی گفت:
ات: این جواب نیست.
جونگکوک نفس عمیقی کشید.
بعد برای اولین بار...
مستقیم به چشمهای ات نگاه کرد.
جونگکوک: چون وقتی دیدمت...
حس کردم نباید بذارم دوباره گمت کنم.
ات چند ثانیه ساکت ماند.
از حرفش تعجب کرده بود.
اما هنوز دلش میخواست برگردد.
آرام گفت:
ات: من آدم گمشدهای نیستم...
فقط راهمو گم کرده بودم.
جونگکوک هیچ جوابی نداد.
فقط سینی غذا را کمی جلوتر گذاشت.
جونگکوک: حداقل چند لقمه بخور.
بعد بدون اینکه منتظر جواب بماند، از اتاق بیرون رفت.
ات به در بسته خیره شد.
زیر لب گفت:
ات: تو واقعاً...
عجیبترین آدمی هستی که تا حالا دیدم...
و پشت همان در...
جونگکوک چند ثانیه ایستاد.
بعد خیلی آرام، طوری که کسی نشنود، زیر لب گفت:
جونگکوک: شاید...
ولی نمیخوام دوباره تنهات بذارم.
ادامه دارد... 🌲🏰🌙
- ۱۹۵
- ۱۹ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط