پرسه در جنگل...
پرسه در جنگل...
[پارت سوم]
ات هنوز وسط سالن بزرگ ایستاده بود.
نگاهش مدام بین راهپلهها، پنجرههای بلند و جونگکوک میچرخید.
ات: این خونه واقعاً مال توئه؟
جونگکوک: هوم.
ات: چند نفر اینجا زندگی میکنن؟
جونگکوک: خدمتکارها.
ات: خانوادت؟
جونگکوک: ندارم.
ات چند لحظه ساکت شد.
بعد دوباره پرسید:
ات: از کی اینجایی؟
جونگکوک: سالها.
ات: چرا وسط جنگل؟
جونگکوک: دوست دارم.
ات نفس عمیقی کشید.
ات: تو همیشه اینقدر کمحرفی؟
جونگکوک فقط نگاهش کرد.
جونگکوک: آره.
ات هنوز ناامید نشده بود.
ات: شغلت چیه؟
جونگکوک: لازم نیست بدونی.
ات: چند سالته؟
جونگکوک: ...
ات: اسمت واقعاً جونگکوکه؟
جونگکوک: آره.
ات: چرا—
جونگکوک ناگهان از جایش بلند شد.
صدای کشیده شدن صندلی در سالن پیچید.
چند خدمتکار بیاختیار سرشان را پایین انداختند.
جونگکوک با صدایی بلند گفت:
جونگکوک: بسه!
ات از ترس یک قدم عقب رفت.
جونگکوک نفس عمیقی کشید.
جونگکوک: خستم کردی...
برو تو اتاقت.
الان وقت این همه سؤال نیست.
ات با صدایی لرزان گفت:
ات: ولی... من فقط میخوام برگردم خونه...
جونگکوک نگاهش را برای لحظهای از او گرفت.
بعد با لحنی محکم گفت:
جونگکوک: امشب اینجا میمونی.
فردا دربارهی رفتنت حرف میزنیم.
ات اشک در چشمهایش جمع شد.
ات: نه...
من میخوام برم خونه...
خواهش میکنم...
منو ببر خونه...
صدایش از گریه میلرزید.
جونگکوک چند ثانیه همانجا ایستاد.
چیزی نگفت.
فقط یکی از خدمتکارها را صدا زد.
جونگکوک: اتاق مهمان رو آماده کنید.
خدمتکار: چشم، ارباب.
جونگکوک بدون اینکه برگردد، از پلهها بالا رفت.
ات همانجا ایستاده بود.
اشکهایش آرام روی گونههایش میریخت.
او هنوز نمیدانست...
این مرد مرموز که همه او را «ارباب» صدا میزنند...
چه رازی را در دل این عمارت بزرگ پنهان کرده است.
ادامه دارد... 🌲🏰
[پارت سوم]
ات هنوز وسط سالن بزرگ ایستاده بود.
نگاهش مدام بین راهپلهها، پنجرههای بلند و جونگکوک میچرخید.
ات: این خونه واقعاً مال توئه؟
جونگکوک: هوم.
ات: چند نفر اینجا زندگی میکنن؟
جونگکوک: خدمتکارها.
ات: خانوادت؟
جونگکوک: ندارم.
ات چند لحظه ساکت شد.
بعد دوباره پرسید:
ات: از کی اینجایی؟
جونگکوک: سالها.
ات: چرا وسط جنگل؟
جونگکوک: دوست دارم.
ات نفس عمیقی کشید.
ات: تو همیشه اینقدر کمحرفی؟
جونگکوک فقط نگاهش کرد.
جونگکوک: آره.
ات هنوز ناامید نشده بود.
ات: شغلت چیه؟
جونگکوک: لازم نیست بدونی.
ات: چند سالته؟
جونگکوک: ...
ات: اسمت واقعاً جونگکوکه؟
جونگکوک: آره.
ات: چرا—
جونگکوک ناگهان از جایش بلند شد.
صدای کشیده شدن صندلی در سالن پیچید.
چند خدمتکار بیاختیار سرشان را پایین انداختند.
جونگکوک با صدایی بلند گفت:
جونگکوک: بسه!
ات از ترس یک قدم عقب رفت.
جونگکوک نفس عمیقی کشید.
جونگکوک: خستم کردی...
برو تو اتاقت.
الان وقت این همه سؤال نیست.
ات با صدایی لرزان گفت:
ات: ولی... من فقط میخوام برگردم خونه...
جونگکوک نگاهش را برای لحظهای از او گرفت.
بعد با لحنی محکم گفت:
جونگکوک: امشب اینجا میمونی.
فردا دربارهی رفتنت حرف میزنیم.
ات اشک در چشمهایش جمع شد.
ات: نه...
من میخوام برم خونه...
خواهش میکنم...
منو ببر خونه...
صدایش از گریه میلرزید.
جونگکوک چند ثانیه همانجا ایستاد.
چیزی نگفت.
فقط یکی از خدمتکارها را صدا زد.
جونگکوک: اتاق مهمان رو آماده کنید.
خدمتکار: چشم، ارباب.
جونگکوک بدون اینکه برگردد، از پلهها بالا رفت.
ات همانجا ایستاده بود.
اشکهایش آرام روی گونههایش میریخت.
او هنوز نمیدانست...
این مرد مرموز که همه او را «ارباب» صدا میزنند...
چه رازی را در دل این عمارت بزرگ پنهان کرده است.
ادامه دارد... 🌲🏰
- ۱۹۶
- ۱۹ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط