[ چندپارتی از تهیونگ ] [ پارت ۳ ]
[ چندپارتی از تهیونگ ] [ پارت ۳ ]
نزدیک ظهر، وقتی ات مشغول آماده کردن ناهار بود، دوباره گوشی زنگ خورد.
تهیونگ.
این بار هم تماس تصویری.
«ناهار چی داری میخوری؟»
ات دوربین رو سمت غذا گرفت.
«این.»
تهیونگ با دقت نگاه کرد.
«همینه؟»
«آره.»
«ات، این که خیلی کمه.»
«کافیه.»
تهیونگ آهی کشید.
«یه چیز مقویتر هم بخور. پروتئین داشته باشه، سبزیجات هم بخور. من که نیستم یکی حواسش بهت باشه، خودت باید مراقب خودت باشی.»
ات لبخند زد.
«باشه بابا.»
«مسخره نکن.»
تهیونگ با وجود اخمی که کرده بود، خودش هم خندید.
«فقط میخوام سالم باشی.»
بعد چند دقیقه همانطور که ات ناهار میخورد، تهیونگ هم آن طرف تماس مشغول غذا خوردن شد.
هر چند دقیقه یکبار نگاهش میکرد.
«بخور.»
«دارم میخورم.»
«هنوز نصف بشقابت مونده.»
«تهیونگ!»
«چی؟ من میبینم.»
ات خندید و سرش رو تکون داد.
عصر هم تماس گرفت.
این بار فقط برای اینکه بپرسه ات چه کار میکنه.
«خونهای؟»
«آره.»
«تنهایی حوصلهات سر نرفته؟»
«یه کم.»
تهیونگ چند لحظه ساکت شد.
«دلم میخواد زودتر برگردم.»
صدایش آرامتر از همیشه بود.
ات لبخند زد.
«منم دلم برات تنگ شده.»
تهیونگ لبخند کوچکی زد.
«اگه چیزی لازم داشتی بهم بگو. هر چیزی.»
«باشه.»
«قول؟»
«قول.»
شب، درست موقع شام، دوباره تماس گرفت.
این بار قبل از اینکه ات چیزی بگه، تهیونگ پرسید:
«شامت رو خوردی؟»
ات خندید.
«تو فقط به غذا فکر میکنی؟»
«چون اگه من نپرسم، تو ممکنه یادت بره.»
«نمیره.»
«مطمئنی؟»
«آره.»
تهیونگ چند لحظه نگاهش کرد.
«خب، پس چی خوردی؟»
ات با خنده شروع کرد به توضیح دادن.
تهیونگ تا آخر گوش داد و چند بار تأکید کرد که حتماً غذای کافی بخوره.
نزدیک نیمهشب، ات تازه میخواست گوشی رو کنار بذاره که دوباره زنگ خورد.
تهیونگ بود.
«هنوز بیداری؟»
«آره.»
«چرا؟»
«داشتم فیلم میدیدم.»
تهیونگ اخم کرد.
«ات... فردا صبح زود بیدار میشی. گوشی رو بذار کنار و بخواب.»
«الان میخوابم.»
«نه. همین الان.»
ات خندید.
«باشه.»
تهیونگ چند ثانیه ساکت موند و بعد آروم گفت:
«شب بخیر.»
«شب بخیر.»
«و ات؟»
«هوم؟»
«اگه نصف شب چیزی شد، بهم زنگ بزن. گوشیم کنارمه.»
لبخند روی صورت ات نشست.
«باشه.»
«خوب بخواب.»
«تو هم.»
روز دوم تقریباً شبیه روز اول گذشت.
صبح زود، اولین تماس.
ظهر، تماس موقع ناهار.
عصر، تماس برای اینکه مطمئن بشه ات خونه است و حالش خوبه.
شب، تماس موقع شام.
و قبل از خواب، دوباره همان صدای آشنای تهیونگ از پشت تلفن:
«امروز آب کافی خوردی؟»
«آره.»
«غذات رو کامل خوردی؟»
«آره.»
«خوب خوابیدی؟»
«آره تهیونگ.»
«چیزی اذیتت نکرد؟»
«نه.»
تهیونگ نفس راحتی کشید.
«خوبه...»
چند لحظه سکوت کرد.
بعد با صدای آرامی گفت:
«فقط چند روز دیگه مونده.»
ات لبخند زد.
«دلت تنگ شده؟»
تهیونگ بدون حتی یک لحظه مکث جواب داد:
«خیلی.»
بعد به صفحهی گوشی خیره شد.
«فکر کنم بیشتر از چیزی که باید بهت زنگ میزنم.»
ات خندید.
«آره، خیلی بیشتر.»
تهیونگ هم خندید.
«ولی نمیتونم کاریش کنم.»
لبخندش کمی محو شد.
«وقتی نمیبینمت، هی فکر میکنم نکنه چیزی لازم داشته باشی یا حالت خوب نباشه.»
ات با مهربونی گفت:
«من خوبم. تو فقط نگران نباش.»
تهیونگ سرش رو تکون داد.
«سعی میکنم.»
بعد دوباره همان جملهی همیشگی را تکرار کرد:
«مراقب خودت باش، باشه؟»
«باشه.»
«غذای خوب بخور.»
«باشه.»
«خوب بخواب.»
«باشه.»
«و هر وقت دلت گرفت...»
ات ادامهی جملهاش را گفت:
«بهت زنگ بزنم.»
تهیونگ لبخند زد.
«آفرین.»
چند ثانیه هر دو ساکت موندن.
دو روز گذشته بود، اما تهیونگ هنوز نتونسته بود حتی برای یک لحظه خیال خودش رو از بابت ات راحت کنه.
نزدیک ظهر، وقتی ات مشغول آماده کردن ناهار بود، دوباره گوشی زنگ خورد.
تهیونگ.
این بار هم تماس تصویری.
«ناهار چی داری میخوری؟»
ات دوربین رو سمت غذا گرفت.
«این.»
تهیونگ با دقت نگاه کرد.
«همینه؟»
«آره.»
«ات، این که خیلی کمه.»
«کافیه.»
تهیونگ آهی کشید.
«یه چیز مقویتر هم بخور. پروتئین داشته باشه، سبزیجات هم بخور. من که نیستم یکی حواسش بهت باشه، خودت باید مراقب خودت باشی.»
ات لبخند زد.
«باشه بابا.»
«مسخره نکن.»
تهیونگ با وجود اخمی که کرده بود، خودش هم خندید.
«فقط میخوام سالم باشی.»
بعد چند دقیقه همانطور که ات ناهار میخورد، تهیونگ هم آن طرف تماس مشغول غذا خوردن شد.
هر چند دقیقه یکبار نگاهش میکرد.
«بخور.»
«دارم میخورم.»
«هنوز نصف بشقابت مونده.»
«تهیونگ!»
«چی؟ من میبینم.»
ات خندید و سرش رو تکون داد.
عصر هم تماس گرفت.
این بار فقط برای اینکه بپرسه ات چه کار میکنه.
«خونهای؟»
«آره.»
«تنهایی حوصلهات سر نرفته؟»
«یه کم.»
تهیونگ چند لحظه ساکت شد.
«دلم میخواد زودتر برگردم.»
صدایش آرامتر از همیشه بود.
ات لبخند زد.
«منم دلم برات تنگ شده.»
تهیونگ لبخند کوچکی زد.
«اگه چیزی لازم داشتی بهم بگو. هر چیزی.»
«باشه.»
«قول؟»
«قول.»
شب، درست موقع شام، دوباره تماس گرفت.
این بار قبل از اینکه ات چیزی بگه، تهیونگ پرسید:
«شامت رو خوردی؟»
ات خندید.
«تو فقط به غذا فکر میکنی؟»
«چون اگه من نپرسم، تو ممکنه یادت بره.»
«نمیره.»
«مطمئنی؟»
«آره.»
تهیونگ چند لحظه نگاهش کرد.
«خب، پس چی خوردی؟»
ات با خنده شروع کرد به توضیح دادن.
تهیونگ تا آخر گوش داد و چند بار تأکید کرد که حتماً غذای کافی بخوره.
نزدیک نیمهشب، ات تازه میخواست گوشی رو کنار بذاره که دوباره زنگ خورد.
تهیونگ بود.
«هنوز بیداری؟»
«آره.»
«چرا؟»
«داشتم فیلم میدیدم.»
تهیونگ اخم کرد.
«ات... فردا صبح زود بیدار میشی. گوشی رو بذار کنار و بخواب.»
«الان میخوابم.»
«نه. همین الان.»
ات خندید.
«باشه.»
تهیونگ چند ثانیه ساکت موند و بعد آروم گفت:
«شب بخیر.»
«شب بخیر.»
«و ات؟»
«هوم؟»
«اگه نصف شب چیزی شد، بهم زنگ بزن. گوشیم کنارمه.»
لبخند روی صورت ات نشست.
«باشه.»
«خوب بخواب.»
«تو هم.»
روز دوم تقریباً شبیه روز اول گذشت.
صبح زود، اولین تماس.
ظهر، تماس موقع ناهار.
عصر، تماس برای اینکه مطمئن بشه ات خونه است و حالش خوبه.
شب، تماس موقع شام.
و قبل از خواب، دوباره همان صدای آشنای تهیونگ از پشت تلفن:
«امروز آب کافی خوردی؟»
«آره.»
«غذات رو کامل خوردی؟»
«آره.»
«خوب خوابیدی؟»
«آره تهیونگ.»
«چیزی اذیتت نکرد؟»
«نه.»
تهیونگ نفس راحتی کشید.
«خوبه...»
چند لحظه سکوت کرد.
بعد با صدای آرامی گفت:
«فقط چند روز دیگه مونده.»
ات لبخند زد.
«دلت تنگ شده؟»
تهیونگ بدون حتی یک لحظه مکث جواب داد:
«خیلی.»
بعد به صفحهی گوشی خیره شد.
«فکر کنم بیشتر از چیزی که باید بهت زنگ میزنم.»
ات خندید.
«آره، خیلی بیشتر.»
تهیونگ هم خندید.
«ولی نمیتونم کاریش کنم.»
لبخندش کمی محو شد.
«وقتی نمیبینمت، هی فکر میکنم نکنه چیزی لازم داشته باشی یا حالت خوب نباشه.»
ات با مهربونی گفت:
«من خوبم. تو فقط نگران نباش.»
تهیونگ سرش رو تکون داد.
«سعی میکنم.»
بعد دوباره همان جملهی همیشگی را تکرار کرد:
«مراقب خودت باش، باشه؟»
«باشه.»
«غذای خوب بخور.»
«باشه.»
«خوب بخواب.»
«باشه.»
«و هر وقت دلت گرفت...»
ات ادامهی جملهاش را گفت:
«بهت زنگ بزنم.»
تهیونگ لبخند زد.
«آفرین.»
چند ثانیه هر دو ساکت موندن.
دو روز گذشته بود، اما تهیونگ هنوز نتونسته بود حتی برای یک لحظه خیال خودش رو از بابت ات راحت کنه.
- ۱۳۷
- ۲۷ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط