خدا حافظ رفیق ...
خدا حافظ رفیق ...
شهید محمد سخندان / سید ذاکر حسینی
"شیرین ترین ذکر ، در آخرین دم"
خیلی دوست داشتم بدونم محمد دم آخر زیر لب چیزیم گفته یا نه؟
خیلی پرس وجو کردم اما بی جواب مونده بودم
بعضیا میگفتن تو درگیری کی میفهمه دم آخری شهید چی گفته؟!
یکی دیگه میگفت نه شهید دم آخری فکر نکنم چیزی گفته باشه!!
یه بنده خداییم گفت چه سودی به حالتو داره...
با این حرف آخری واقعا دلم شکست اما یه حسی بهم میگفت محمد دم آخر حتما یه چیزی گفته؛پرس و جو کردم ببینم دم آخر کی بالا سرش بوده فهمیدم با آقا رضا و ابوعلی باهم بودن.
از احوال آقا رضا و ابوعلی جویا شدم که گفتن اوناهم مجروح شدن و بر میگردن.
منم ناچار اما امیدوار منتظر بودم و هی دعا میکردم که حالشون مساعد باشه.
تا اینکه آقا رضا و ابوعلی برگشتن.
لحظه شماری میکردم برای دیدنشون
...تا اینکه موعدش رسید
همین که آقا رضا رو دیدم منتظر شدم تا یه موقعیت خوب پیش بیاد و با یه تردیدی توام با امید و ناامیدی پرسیدم:حاجی محمد دم آخری وصیتی،حرفی،ذکری چیزی نگفته؟
آقا رضا که از شهادت محمد حالش زار بود، سرشو انداخت پایین ، یه آه سردی کشید و گفت : چرا.
یک لحظه احساسی بهم دست داد که تا حالا تجربش نکرده بودم،حس عطش در اوج امیدواری ؛ مثل تشنه ای که در اوج نآمیدی سرابی رو میبینه،بدون لحظه ای مکث پریدم تو حرف آقا رضا و با خوشحالی زاید الوصفی گفتم: خب چی گفت؟!!
آقا رضا که سر به زیر ، به نقطه ای نامعلوم زل زده بود با یه مکث کوتاه اما بغض آلود جوابمو داد: سه بار گفت یازهرا و جون داد.
لبخند از لبم رفت،بغض خفم کرد،بی تشکر و خداحافظی از آقا رضا دور شدم،تو اون شلوغی و سروصدا دنبال یه خلوت بودم،ناخودآگاه زیر لبم با یاد محمد هی میگفتم:یازهرا ، یازهرا ، یازهرا ...
به خودم اومدم با چشمای اشکالود و گلویی بغض کرده تو دلم گفتم : والله تو سیدذاکر حسینی هستی...!!
.
.
.
...ازون موقع تا حالا هر وقت یاد محمد به ذهنم اومده توام با نام "حضرت صدیقه ی طاهره سلام الله علیها" بوده.
"باخودم فکر میکنم این بهترین یادگاریه که محمد بهم هدیه کرده."
شهید محمد سخندان / سید ذاکر حسینی
"شیرین ترین ذکر ، در آخرین دم"
خیلی دوست داشتم بدونم محمد دم آخر زیر لب چیزیم گفته یا نه؟
خیلی پرس وجو کردم اما بی جواب مونده بودم
بعضیا میگفتن تو درگیری کی میفهمه دم آخری شهید چی گفته؟!
یکی دیگه میگفت نه شهید دم آخری فکر نکنم چیزی گفته باشه!!
یه بنده خداییم گفت چه سودی به حالتو داره...
با این حرف آخری واقعا دلم شکست اما یه حسی بهم میگفت محمد دم آخر حتما یه چیزی گفته؛پرس و جو کردم ببینم دم آخر کی بالا سرش بوده فهمیدم با آقا رضا و ابوعلی باهم بودن.
از احوال آقا رضا و ابوعلی جویا شدم که گفتن اوناهم مجروح شدن و بر میگردن.
منم ناچار اما امیدوار منتظر بودم و هی دعا میکردم که حالشون مساعد باشه.
تا اینکه آقا رضا و ابوعلی برگشتن.
لحظه شماری میکردم برای دیدنشون
...تا اینکه موعدش رسید
همین که آقا رضا رو دیدم منتظر شدم تا یه موقعیت خوب پیش بیاد و با یه تردیدی توام با امید و ناامیدی پرسیدم:حاجی محمد دم آخری وصیتی،حرفی،ذکری چیزی نگفته؟
آقا رضا که از شهادت محمد حالش زار بود، سرشو انداخت پایین ، یه آه سردی کشید و گفت : چرا.
یک لحظه احساسی بهم دست داد که تا حالا تجربش نکرده بودم،حس عطش در اوج امیدواری ؛ مثل تشنه ای که در اوج نآمیدی سرابی رو میبینه،بدون لحظه ای مکث پریدم تو حرف آقا رضا و با خوشحالی زاید الوصفی گفتم: خب چی گفت؟!!
آقا رضا که سر به زیر ، به نقطه ای نامعلوم زل زده بود با یه مکث کوتاه اما بغض آلود جوابمو داد: سه بار گفت یازهرا و جون داد.
لبخند از لبم رفت،بغض خفم کرد،بی تشکر و خداحافظی از آقا رضا دور شدم،تو اون شلوغی و سروصدا دنبال یه خلوت بودم،ناخودآگاه زیر لبم با یاد محمد هی میگفتم:یازهرا ، یازهرا ، یازهرا ...
به خودم اومدم با چشمای اشکالود و گلویی بغض کرده تو دلم گفتم : والله تو سیدذاکر حسینی هستی...!!
.
.
.
...ازون موقع تا حالا هر وقت یاد محمد به ذهنم اومده توام با نام "حضرت صدیقه ی طاهره سلام الله علیها" بوده.
"باخودم فکر میکنم این بهترین یادگاریه که محمد بهم هدیه کرده."
- ۴.۷k
- ۱۶ فروردین ۱۳۹۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط