پارت³⁴
پارت³⁴
ا/ت
یه لحضه به خودم اومدم که دیدم دارم کم کم دکمه ی لباسش رو باز میکنم چشام رو تا ته باز کردم و کل زورم به عقب هولش دادم
ا/ت:م..من مس...مست بودم...
با دستم همش روی لبم میکشیدم تا اثری از ابن بوسه نباشه اما مگه میشد؟
به نگاهی انداختم که دیدم گوشیش رو از روی میز برداشت و با به متاسفم کوچیک از خونه زد بیرون..نباید اینجور میشد از دست خودم بابت اینکه انقدر زیاده روی کرده بودم عصبی بودم هرچیزی که به دستم میرسید رو پرت میکردم به زمین و همش با دستم سعی داشتم لبمو تمیز کنم تا اون بوسه روی لبام نباشه اما بوسه ی کی؟همون کسی که خودمو تا همین دو ماه قبل میکشتم تا فقط یه بار دیگه دستشو بگیرم؟همونی که باعث شده بود واسه اولین بار توی قلبم احساس کنم با دیدنش با هر لمس کوچیکش آتیش میگیره؟ابن سرنوشتم بود؟چرا زندگی برای من اینجور بود؟چرا هرچیزی که میخواستم نمیشد؟
چند ساعتی میگذشت روی کاناپه درازش کشیده بودم باز دوباره بازم همون حس بازم همون احساسی که گلوم از پر بودنش درد میکرد جوریکه نفسمو بند میآورد اما کاری از دستم بر میومد؟همینجور داشتم گریه میکردم که گوشیم زنگ خورد بدون اینکه نگاش کنم جواب دادم
ا/ت:مشترک مورد نظر درحال مردن است ولم کن(گریه)
کوک:ا/ت؟!چیشده چرا گریه میکنی
کوک بود...نا برادریم(پسر هان)اون خیلی بچه ی خوبی بود بر خلاف پدرش در کنار من اون بخشی از کارای باباشو توی رم انجام میداد دلم واسش تنگ شده بود اشکامو پک کردم و صدامو صاف کردم
ا/ت:عاا هیچی نشده یکم زیاده روی کردم چخبرا خوبی؟چه عجب یادی از من کردی
خنده آرومی کرد و گفت:دارم برمیگردم کره ا/ت
ا/ت:واقعااااا؟؟؟؟!!!!کی میایی خیلی دلم واست تنگ شده
کوک:منم همینطور فردا پرواز دارم
ا/ت:خیلییی خوشحاللل شدمممم کوککک
کوک:کیوت..شنیدم چیشده هروقت اومدم وقتت رو خالی کن باید درموردش باهم حرف بزنیم
ا/ت:عاا خب..باشه عزیزم
چند دقیقه ای باهاش حرف زدم که بعد چند مین قطع کرد میترسیدم که قراره چیکار کنه اهمیت زیادی ندادم و سعی کردم بخوابم یه دوش گرفتم و خودمو روی تخت انداختم...به امشب فکر میکردم به اون بوسه ای که بعد دو ماه دوباره حسش کردم اما اگر مست نمیبودم چی؟همراهیش میکردم؟با اینکه الان مست نبودم اما جوابشو نمیدونستم...همینطور فکر میکردم که یهو لونا یادم اومد با سرعت جت از جام پریدم و گوشیمو برداشتم و شماره لونا رو گرفتم دو بار زنگ زدم اما جواب نداد
ا/ت:یااااا دختره ی روانییی رو کاریدد مگههه
(جیمین)
نباید میبوسیدمش نباید...فقط میخواستم بدونم چی تو ذهنم میگذشت که اینکارو کردم بدجوری از دست خودم عصبانی شده بودم میخواستم یه چند روی توی دید نباشم و به کارام برسم که چند روز دیگه برگردم به سئول باید بهش میگفتم که برمیگردم؟ذهنمو این سوال مشغول کرده بود که کم کم به خوب رفتم...
(لونا)
از شیشه ی ماشین بیرون رو نگاه میکردم پر درخت بود مثل اینکه جنگل بود نمیدونم چرا ولی ساکت بودم ماشین رو نگه داشت جلوم رو نگاهی کردم که یه خونه درختی دیدم از ماشین پیاده شده در سمت من رو باز کرد
ته:پیاده شو...
به حرفش گوش کردم و پیاده شدم به محض پایین اومدنم از ماشین مچ دستم گرفت و با خودش کشوند در خونه رو باز کرد و وقتی واردش شدیم در رو بست پشتش بهم بود جو اونقدری سنگین و ساکت شده بود که داشت خفم میکرد همونطور که پشتش به من بود گفت:اینهمه مدت هیچ از من خبر داشتی؟میدونی چقدر نگرانت بودم؟چقدر دلم واست تنگ شده بود؟اونوقت تو پیش ا/ت از دست من قایم شده بودی؟
لونا:اون برای اینکه...میترسید بلایی سرم بیاری قایمم کرده بود..
ته:دلت به ا/ت خوش بود که نمیزاره من پیدات کنم؟چیشد؟تا گفتم بیارم پیش تو آورد
لونا:چون میترسید کاری بکنی آوردت ما دیگه نمیتونیم باهم باشیم اینو بفهم همه چیز ما تموم شده
ته:چطور انقدر راحت میتونی راجبش حرف بزنی؟
کپی ممنوع
شرط ۱۵-لایک-۱۰کامنت
ا/ت
یه لحضه به خودم اومدم که دیدم دارم کم کم دکمه ی لباسش رو باز میکنم چشام رو تا ته باز کردم و کل زورم به عقب هولش دادم
ا/ت:م..من مس...مست بودم...
با دستم همش روی لبم میکشیدم تا اثری از ابن بوسه نباشه اما مگه میشد؟
به نگاهی انداختم که دیدم گوشیش رو از روی میز برداشت و با به متاسفم کوچیک از خونه زد بیرون..نباید اینجور میشد از دست خودم بابت اینکه انقدر زیاده روی کرده بودم عصبی بودم هرچیزی که به دستم میرسید رو پرت میکردم به زمین و همش با دستم سعی داشتم لبمو تمیز کنم تا اون بوسه روی لبام نباشه اما بوسه ی کی؟همون کسی که خودمو تا همین دو ماه قبل میکشتم تا فقط یه بار دیگه دستشو بگیرم؟همونی که باعث شده بود واسه اولین بار توی قلبم احساس کنم با دیدنش با هر لمس کوچیکش آتیش میگیره؟ابن سرنوشتم بود؟چرا زندگی برای من اینجور بود؟چرا هرچیزی که میخواستم نمیشد؟
چند ساعتی میگذشت روی کاناپه درازش کشیده بودم باز دوباره بازم همون حس بازم همون احساسی که گلوم از پر بودنش درد میکرد جوریکه نفسمو بند میآورد اما کاری از دستم بر میومد؟همینجور داشتم گریه میکردم که گوشیم زنگ خورد بدون اینکه نگاش کنم جواب دادم
ا/ت:مشترک مورد نظر درحال مردن است ولم کن(گریه)
کوک:ا/ت؟!چیشده چرا گریه میکنی
کوک بود...نا برادریم(پسر هان)اون خیلی بچه ی خوبی بود بر خلاف پدرش در کنار من اون بخشی از کارای باباشو توی رم انجام میداد دلم واسش تنگ شده بود اشکامو پک کردم و صدامو صاف کردم
ا/ت:عاا هیچی نشده یکم زیاده روی کردم چخبرا خوبی؟چه عجب یادی از من کردی
خنده آرومی کرد و گفت:دارم برمیگردم کره ا/ت
ا/ت:واقعااااا؟؟؟؟!!!!کی میایی خیلی دلم واست تنگ شده
کوک:منم همینطور فردا پرواز دارم
ا/ت:خیلییی خوشحاللل شدمممم کوککک
کوک:کیوت..شنیدم چیشده هروقت اومدم وقتت رو خالی کن باید درموردش باهم حرف بزنیم
ا/ت:عاا خب..باشه عزیزم
چند دقیقه ای باهاش حرف زدم که بعد چند مین قطع کرد میترسیدم که قراره چیکار کنه اهمیت زیادی ندادم و سعی کردم بخوابم یه دوش گرفتم و خودمو روی تخت انداختم...به امشب فکر میکردم به اون بوسه ای که بعد دو ماه دوباره حسش کردم اما اگر مست نمیبودم چی؟همراهیش میکردم؟با اینکه الان مست نبودم اما جوابشو نمیدونستم...همینطور فکر میکردم که یهو لونا یادم اومد با سرعت جت از جام پریدم و گوشیمو برداشتم و شماره لونا رو گرفتم دو بار زنگ زدم اما جواب نداد
ا/ت:یااااا دختره ی روانییی رو کاریدد مگههه
(جیمین)
نباید میبوسیدمش نباید...فقط میخواستم بدونم چی تو ذهنم میگذشت که اینکارو کردم بدجوری از دست خودم عصبانی شده بودم میخواستم یه چند روی توی دید نباشم و به کارام برسم که چند روز دیگه برگردم به سئول باید بهش میگفتم که برمیگردم؟ذهنمو این سوال مشغول کرده بود که کم کم به خوب رفتم...
(لونا)
از شیشه ی ماشین بیرون رو نگاه میکردم پر درخت بود مثل اینکه جنگل بود نمیدونم چرا ولی ساکت بودم ماشین رو نگه داشت جلوم رو نگاهی کردم که یه خونه درختی دیدم از ماشین پیاده شده در سمت من رو باز کرد
ته:پیاده شو...
به حرفش گوش کردم و پیاده شدم به محض پایین اومدنم از ماشین مچ دستم گرفت و با خودش کشوند در خونه رو باز کرد و وقتی واردش شدیم در رو بست پشتش بهم بود جو اونقدری سنگین و ساکت شده بود که داشت خفم میکرد همونطور که پشتش به من بود گفت:اینهمه مدت هیچ از من خبر داشتی؟میدونی چقدر نگرانت بودم؟چقدر دلم واست تنگ شده بود؟اونوقت تو پیش ا/ت از دست من قایم شده بودی؟
لونا:اون برای اینکه...میترسید بلایی سرم بیاری قایمم کرده بود..
ته:دلت به ا/ت خوش بود که نمیزاره من پیدات کنم؟چیشد؟تا گفتم بیارم پیش تو آورد
لونا:چون میترسید کاری بکنی آوردت ما دیگه نمیتونیم باهم باشیم اینو بفهم همه چیز ما تموم شده
ته:چطور انقدر راحت میتونی راجبش حرف بزنی؟
کپی ممنوع
شرط ۱۵-لایک-۱۰کامنت
- ۳۶۲
- ۲۹ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط