پارت
پارت ۱۵
ویو ات
رفتم سمت در اتاق تهیونگ و در زدم
+بیا تو
-با من کاری داشتی؟
+صبح بخیر...آره میخواستم یه چیزی بگم
-بگو
+چند تا پرسنل جدید اومده از بین اونا یکی رو انتخاب کن که بشه خدمتکار شخصیت
-من...
+باید انتخاب کنی...چون من میگم
-باشه ولی از پرسنل های جدید نمیخام انتخاب کنم...میخام الما رو انتخاب کنم
+چی؟!؟(تعجب)
+درکت نمیکنم اون که بهت خیانت کرد رو انتخاب میکنی؟
-آره دیگه...بقیش به جناب عالی مربوط نیس
+باشه هر طور راحتی
-پس الما رو بفرس اتاق من
+اوکی
-ممنونم...میشه دیگه برم؟
+آره برو
از اتاقش اومدم بیرون و رفتم اتاقم و بعد از چند مین الما اومد اتاقم
الما:سلام خانوم کاری داشتین؟
-با من رسمی حرف نزن یه زمانی دوست بودیم و الآنم هستیم
الما:از دستم عصبی نیستین؟
-نه ولی به یه شرط...
الما:هرچی باشه قبوله(کیوت)
-باشه پس یه فکری بکن که من بتونم فرار کنم
الما:یه نظری دارم خانوم
-بگووو بدو
الما:فردا قبل عروسیتون میتونین اینکارو بکنین..کارِتون راحتتر میشه چون شما قراره زن ارباب بشین و همه از دستوراتتون حتما اطاعت میکنن
-اممم بزار فکر کنم...آره عالیه...ممنوننن(الما رو بغل کرد)
الما:خیلی خوشحالم که تونستم بهتون کمک کنم
-یادت باشه به کسی نگی هااا
الما:اصلااا(سرشو تکون داد)
ویو ته
بلاخره فردا ازدواج من و ات هست و...خیلی حس خوبی نسبت به فردا ندارم...نمیدونم کوک کجاست اصلا..
ویو کوک
از صبح که پا شدم سنا رو ندیدم نمیدونم چرا ولی انگار غیب شده...دیشب که تو اتاق خودم خوابیده بود یعنی چه خبره
(فلش بک به ۶ صبح)(ویو سنا)
تو خواب داشتم کابوس میدیدم وهمین که تو خوابم یکی بهم شلیک کرد سریع پاشدم...از ترس عرق کرده بودم ولی خب خداروشکر این یه خواب بود و واقعیت نداشت بجاش با صحنه کیوتی مواجه شدم که کوک رو کاناپه خوابیده بود...قربونش برم که چقد خوبه..بخاطر من خودش رو کاناپه خوابیده واییییی...
پاشدم میخواستم برم سمتش که یکی جلو دهنمو با دستمال پوشوند و سیاهی...
(پایان فلش بک)
تو فکر سنا بودم و داشتم از نگرانی میمردم که گوشیم زنگ خورد...ورش داشتم پائولو بود(مکالمشون:)
÷الو
$بنظرم تا الان فهمیده باشی که چه اتفاقی افتاده مگه نه؟(نیشخند)
÷هی تو حق نداشتی اینکارو بکنی؟
$کدوم کار؟ دزدیدن سنا رو میگی؟..امم فک میکنم بهت قبلاً هشدار دادم
÷منم دارم سعیمو میکنم...
$دفعه اولتو که شکست خوردی...اگه سنا رو زنده میخای هرچه زودتر ات رو برام بیار
÷دستت بهش بخوره میکشمت..(قطع کرد)
÷شیبالللللللللللل....(داد)(عصبی)
همون لحظه ات اومد تو اتاق:
-هی کوک...
÷جانم؟..
-الما بهم گفت که فردا قبل عروسی میتونم از اینجا برم ولی...
÷اینکه خیلی فکر خوبیه..
-ولی میخام اینجا بمونم نمیخام برم...من ته رو دوست دارم...درسته اون خیلی بداخلاقه ولی خب به هرحال وقتی کنارشم جام امنه
÷نه نه اصلا فکر خوبی نیست..تو ته رو نمیشناسی اون اصلا اخلاق درست حسابی نداره یه بلایی ممکنه سرت بیاره...
-پس یعنی میگی برم؟
÷آره اصلا نگران نباش من حتما کمکت میکنم؟
-ولی چرا...نمیخام ترو به دردسر بندازم..ولش بیخیال...
÷نه اصلا زحمتی نیست..یادت نیست دیشب چه بلایی سرت اومد؟
-تو از کجا میدونی...
÷خبرا بهم میرسه دیگه...(نیشخند)
-باشه اوکی
ویو ات
اینکه بهم کمک میکنه خیلی مشکوکه ولی خب باید کمکش رو قبول کنم بلاخره اون که بد منو نمیخاد...بعد از اینکه از اتاق کوک اومدم بیرون الما اومد پیشم
الما:خانم...ارباب گفتن امشب یه جشن دارن شمام باید برین...
-باشه فهمیدم
پرش زمانی به شب ساعت ۹
یه لباس سفید ساده پوشیدم تا زیاد تو چشم نباشه...از اونجایی که مهمونی تو حیاطه با الما رفتم به سمت حیاط که دوباره ته رو دیدم و این جالب بود که اونم مثل من سفید پوشیده بود...رفتم سمتش و دستش رو گرفتم و رفتیم به طرف محوطه ای که مبل بود و روبهروش استخر بزرگ و خوشگل...اونجا خانم هوسوک و خانم کیم و کوک نشسته بودن..ولی برام جالب بود که چرا سنا نیومده
-سلام به همگی...
خانم کیم:سلام دخترم...بیا کنارم بشین..میخام عروسمو بیشتر بشناسم..(لبخند)
-چشم(کنارش نشست)
خانم کیم دستش رو تو دستام گذاشت و این باعث دلگرمیم میشد..از این به بعد اونو میخواستم مثل مادرم خطاب کنم...
×سنا چرا نیست...؟بهش پیامک داده بودم ولی جواب نداد...
خانم هوسوک: من میرم دنبالش...
÷...
...ادامه دارد....
ویو ات
رفتم سمت در اتاق تهیونگ و در زدم
+بیا تو
-با من کاری داشتی؟
+صبح بخیر...آره میخواستم یه چیزی بگم
-بگو
+چند تا پرسنل جدید اومده از بین اونا یکی رو انتخاب کن که بشه خدمتکار شخصیت
-من...
+باید انتخاب کنی...چون من میگم
-باشه ولی از پرسنل های جدید نمیخام انتخاب کنم...میخام الما رو انتخاب کنم
+چی؟!؟(تعجب)
+درکت نمیکنم اون که بهت خیانت کرد رو انتخاب میکنی؟
-آره دیگه...بقیش به جناب عالی مربوط نیس
+باشه هر طور راحتی
-پس الما رو بفرس اتاق من
+اوکی
-ممنونم...میشه دیگه برم؟
+آره برو
از اتاقش اومدم بیرون و رفتم اتاقم و بعد از چند مین الما اومد اتاقم
الما:سلام خانوم کاری داشتین؟
-با من رسمی حرف نزن یه زمانی دوست بودیم و الآنم هستیم
الما:از دستم عصبی نیستین؟
-نه ولی به یه شرط...
الما:هرچی باشه قبوله(کیوت)
-باشه پس یه فکری بکن که من بتونم فرار کنم
الما:یه نظری دارم خانوم
-بگووو بدو
الما:فردا قبل عروسیتون میتونین اینکارو بکنین..کارِتون راحتتر میشه چون شما قراره زن ارباب بشین و همه از دستوراتتون حتما اطاعت میکنن
-اممم بزار فکر کنم...آره عالیه...ممنوننن(الما رو بغل کرد)
الما:خیلی خوشحالم که تونستم بهتون کمک کنم
-یادت باشه به کسی نگی هااا
الما:اصلااا(سرشو تکون داد)
ویو ته
بلاخره فردا ازدواج من و ات هست و...خیلی حس خوبی نسبت به فردا ندارم...نمیدونم کوک کجاست اصلا..
ویو کوک
از صبح که پا شدم سنا رو ندیدم نمیدونم چرا ولی انگار غیب شده...دیشب که تو اتاق خودم خوابیده بود یعنی چه خبره
(فلش بک به ۶ صبح)(ویو سنا)
تو خواب داشتم کابوس میدیدم وهمین که تو خوابم یکی بهم شلیک کرد سریع پاشدم...از ترس عرق کرده بودم ولی خب خداروشکر این یه خواب بود و واقعیت نداشت بجاش با صحنه کیوتی مواجه شدم که کوک رو کاناپه خوابیده بود...قربونش برم که چقد خوبه..بخاطر من خودش رو کاناپه خوابیده واییییی...
پاشدم میخواستم برم سمتش که یکی جلو دهنمو با دستمال پوشوند و سیاهی...
(پایان فلش بک)
تو فکر سنا بودم و داشتم از نگرانی میمردم که گوشیم زنگ خورد...ورش داشتم پائولو بود(مکالمشون:)
÷الو
$بنظرم تا الان فهمیده باشی که چه اتفاقی افتاده مگه نه؟(نیشخند)
÷هی تو حق نداشتی اینکارو بکنی؟
$کدوم کار؟ دزدیدن سنا رو میگی؟..امم فک میکنم بهت قبلاً هشدار دادم
÷منم دارم سعیمو میکنم...
$دفعه اولتو که شکست خوردی...اگه سنا رو زنده میخای هرچه زودتر ات رو برام بیار
÷دستت بهش بخوره میکشمت..(قطع کرد)
÷شیبالللللللللللل....(داد)(عصبی)
همون لحظه ات اومد تو اتاق:
-هی کوک...
÷جانم؟..
-الما بهم گفت که فردا قبل عروسی میتونم از اینجا برم ولی...
÷اینکه خیلی فکر خوبیه..
-ولی میخام اینجا بمونم نمیخام برم...من ته رو دوست دارم...درسته اون خیلی بداخلاقه ولی خب به هرحال وقتی کنارشم جام امنه
÷نه نه اصلا فکر خوبی نیست..تو ته رو نمیشناسی اون اصلا اخلاق درست حسابی نداره یه بلایی ممکنه سرت بیاره...
-پس یعنی میگی برم؟
÷آره اصلا نگران نباش من حتما کمکت میکنم؟
-ولی چرا...نمیخام ترو به دردسر بندازم..ولش بیخیال...
÷نه اصلا زحمتی نیست..یادت نیست دیشب چه بلایی سرت اومد؟
-تو از کجا میدونی...
÷خبرا بهم میرسه دیگه...(نیشخند)
-باشه اوکی
ویو ات
اینکه بهم کمک میکنه خیلی مشکوکه ولی خب باید کمکش رو قبول کنم بلاخره اون که بد منو نمیخاد...بعد از اینکه از اتاق کوک اومدم بیرون الما اومد پیشم
الما:خانم...ارباب گفتن امشب یه جشن دارن شمام باید برین...
-باشه فهمیدم
پرش زمانی به شب ساعت ۹
یه لباس سفید ساده پوشیدم تا زیاد تو چشم نباشه...از اونجایی که مهمونی تو حیاطه با الما رفتم به سمت حیاط که دوباره ته رو دیدم و این جالب بود که اونم مثل من سفید پوشیده بود...رفتم سمتش و دستش رو گرفتم و رفتیم به طرف محوطه ای که مبل بود و روبهروش استخر بزرگ و خوشگل...اونجا خانم هوسوک و خانم کیم و کوک نشسته بودن..ولی برام جالب بود که چرا سنا نیومده
-سلام به همگی...
خانم کیم:سلام دخترم...بیا کنارم بشین..میخام عروسمو بیشتر بشناسم..(لبخند)
-چشم(کنارش نشست)
خانم کیم دستش رو تو دستام گذاشت و این باعث دلگرمیم میشد..از این به بعد اونو میخواستم مثل مادرم خطاب کنم...
×سنا چرا نیست...؟بهش پیامک داده بودم ولی جواب نداد...
خانم هوسوک: من میرم دنبالش...
÷...
...ادامه دارد....
- ۹۰۰
- ۲۱ بهمن ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط