{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت

پارت ۱۶
ویو ات
کنار هم نشسته بودیم و خانم هوسوک تصمیم گرفت بره دنبال سنا...راستش منم نگرانش بودم از دیشب دیگه بهم پیام نداده و استریمی هم نگرفته...
÷نه اگه اجازه بدین من میرم دنبالش...
خانم هوسوک: که اینطور..باشه مشکلی نیست(لبخند)
÷زودی میام...(خنده فیک)
ویو کوک
قلبم داشت تو دهنم میومد...الکی رفتم سمت اتاق سنا و بعد از ۵ مین برگشتم به حیاط و گفتم
÷سنا خوابیده..بهتر نیست مزاحم استراحتش نشیم؟
هوسوک:موافقم..بهتره بزاریم بخوابه
+اوکی...ممنون هیونگ
خانم کیم: نظرتون چیه حالا که دور هم هستیم یه بازی ای بکنیم...
-موافقم...
÷فکر خوبیه
+فععععععکککککک ننننکککنننمممم(خنده)
÷فععععکککک بَککککُننننن(خنده)
÷نه جدی میگم بیا دیگه هیونگ خوش میگذره...
+باشه ولی چه بازی ای
خانم کیم:پاستور چطوره؟
÷خوبه ولی من زیاد بلد نیستم
-ولی من توش عالیم...
هوسوک:منم خیلی خوب بلدم...
ویو ات
تا ساعت ۱۲ بازی کردیم و بعدش بقیه رفتن قدم بزنن و من روی مبل خوابم برد
ویو ته
با بقیه دور حیاط رو قدم زدیم ولی ات اصلا نبود...بعد از ۳۰ مین همه رفتن داخل عمارت تا بخوابن و منم فک کردم ات خوابیده و میخواستم برم داخل عمارت که یه صدای شنیدم...رفتم سمت مبل و دیدم که خیلی کیوت خوابیده ولی با خودم گفتم به من چه که اون اینجا خوابش برده اگه همینطوری ولش کنم مجازات خوبی میشه براش..برای همین میخواستم برگردم عمارت که دستم رو گرفت و زمزمه کرد
-ن..نرو..لط..لطفا..نرو(تو حالت خواب)
برگشتم و آروم بغلش کردم تا بیدار نشه و رفتم سمت اتاقش و گذاشتمش رو تخت و برگشتم به اتاق خودم تا بخوابم...
ویو ات(ساعت ۹)
صبح که از خواب پا شدم تو اتاقم یه لباس عروس خیلیییی باشکوه رو دیدم..لباسه خیلی رویایی بود وای باورم نمیشه واقعا دلم خواست عروس شم ولی خب نباید یه لباس بتونه منو گول بزنه...پاشدم و رفتم دستشویی کارای لازم رو انجام دادم و برگشتم اتاقم که دیدم برام صبحونه آورده بودن نشستم و خوردم و بعدش رفتم بیرون که عمارت رو خیلی قشنگ تزیین کرده بودن و عروسی مثل اینکه تو عمارت برگزار می‌شد‌رفتم‌تو اتاق ته
-صبح بخیر ارباب
+صبح شمام بخیر عروس خانوم...لباس عروست رو دیدی؟..خوشت اومد یا نه؟..
-آره خیلی قشنگ بود معلومه که خوشم اومد..
+میدونستم(نیشخند)
-راستی میشه برم آرایشگاه؟
+منظورت مال عمارته یا بیرون؟
-بیرون...
+نه اصلا...امکان نداره...بهترین آرایشگر رو برات میارم ولی حق نداری پاتو از عمارت بزاری بیرون...
-ولی...
+ولی نداریم..همین که گفتم..(عصبی)
-باشه...ایشش چقد زود عصبی میشی
از اتاقش اومدم بیرون که الما رو دیدم سریع رفتم سمتش و گفتم:
-تو سنا رو ندیدی؟
الما:نه خانوم...راستی..قرارع کِی برین؟..اصلا نقشه چیه؟
-فعلا نمیدونم باید با یکی مشورت کنم...
الما:کی؟
-خیلی ولش تو به کارات برس
رفتم سمت اتاق کوک اول در زدم و بعدش وارد شدم
-صبح بخیر کوک
÷صبح بخیر
-میگم...قرارمون رو که یادت نرفته مگه نه؟
÷نه اصلا یادم نرفته و چون قراره عروسی ساعت ۶ برگزار بشه ما باید ۳ از اینجا بریم
-اوکی ولی چجوری؟
÷یه در پشتی تو این عمارت هست که ما باید از اونجا بریم البته چندتا نگهبان هم جلوش هست و در فقط با یه کارت که تو جیب ته هست باز میشه و تو باید اونو بیاریش...
-اوکی باشه...حله دادا
÷بزن قدش(زدن قدش)
پرش زمانی به ۲ ظهر
ویو ات
تو اتاقم داشتم به این فکر میکردم که چجوری کارت ته رو از جیبش دربیارم که یه فکری زد به سرم برای همین الما رو صدا کردم که بیاد
الما:خانوم با من کاری داشتین؟
-ببین الما باید برام یکم شراب بیاری..
الما:چشم
بعد از ۱۰ مین شراب رو با دوتا لیوان آورد و از دستش گرفتم و رفتم به سمت اتاق کار ته و در زدم
+بیا تو
-سلامی مجدد شوهر گلم...
+آفتاب از کدوم ور طلوع کرده که انقد خوش اخلاق شدی
-راستش الان که فک میکنم همچین بدمم نمیاد یه مدتی خانوم این خونه باشم پس میخام نهایت لذت رو ببرم
+واقعا
-هوممم...بزار برات یکم شراب بریزم
+باشه...ممنون(نیشخند)
شراب رو که براش تو لیوان میریختم از قصد انداختمش رو لباسش که دستاشم کثیف شد
+یاااا...حواست کجاست ات؟..سریع یه دستمال از تو جیبم بده بهم
-وایییی...ببخشید ارباب اصلا نمیدونستم اینجوری میشه...الان بهتون دستمال میدم
وقتی داشتم دستمال از جیبش درمی آوردم کارت رو هم آروم ورداشتم و گذاشتمش تو جیب شلوار خدم...دستاش رو که تمیز کرد از کمرم کشید که باعث شد روی پاهاش بشینم...اصلا حس خوبی نداشتم و هرچی میخواستم پاشم نمیشد..
-میشه بزارین برم ارباب...(لبخند فیک)
+باشه می‌زارم..ولی نمیخای یه بوس بهم بدی(نیشخند)
-نه اصلا
+پس منم نمی‌زارم بری...(اخم)
آروم لُپِش رو بوسیدم و گفتم
-میشه الان بزاری برم؟
+آره برو...
سریع رفتم سمت اتاق کوک و رفتم تو
-هی کوک کارت رو گرفتم
÷اوکی منم آمادم بریم
-...
....ادامه دارد.....
دیدگاه ها (۲۹)

پارت ۱۷طوری که کسی نفهمه یواشکی رفتیم سمت در پشتی و نگهبانا ...

فیک نویسه...پیجش خیلی خوبهبرید توش..🔪https://wisgoon.com/aru...

پارت ۱۵ویو اترفتم سمت در اتاق تهیونگ و در زدم+بیا تو-با من ک...

پارت ۱۴

ویو ات: صبح شده بود دلم درد میکرد بلند شدم رفتم تا جونکوکو پ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط