{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

p:38

دست خون آلودم توسط کسی که اطمینان داشتم کوکه گرفته شد.صحبت میکرد اما نمیشنیدم،تقلا میکردم تا ازادم کنه و بتونم اون تصویر رو نابود کنم
هانا:نمیشه فقط اون لعنتی رو بدی و اینا تموم شه؟؟
خسته بود،اون هم خسته بود،اما اگر دوباره اون موادی که حتی از ماهیتش خبر ندارم رو دوباره مصرف کنم حالم خوب نمیشه؟این کابوس های خاتمه پیدا نمیکنه؟چشمهاش رو روی هم فشرد
کوک:آروم باش..باشه؟تمام این مدت تحملش کردی،دردش رو پشت سرگذاشتی،حالا که دیگه تقریبا اثرش توی بدنت از بین رفته نباید جا بزنی عزیزم
سرم رو به چپ و راست تکون دادم
هانا:نمیتونم!!دیگه نمیتونم!!میبینی که هنوز هم مثل دیوونه ها توهم میزنم،ببین،وضع آینه رو ببین!!
با همون دستی که از شدت درد و خونریزی رو به بی حسی میرفت به جای خالی آینه اشاره کردم،جایی که من خالیش کرده بودم،با توهماتم.
اون هم به اندازه من رنجیده بود،اما توان من کمتر از اون بود،اون قوی ترین و قدرتمند ترین فردی بود که به عمرم دیدم،اون هیچوقت توی شرایط سخت خودش رو نمیباخت،همیشه هرکاری میخواد انجام میده بدون اینکه ذره ای به واکنش دیگران اهمیت بده. شاید اون میتونست این هارو تحمل کنه،اما من دیگه طاقت نداشتم..
کوک:میدونم،میدونم سخته زندگی کردنِ ترسهایی که برای رهایی ازشون تلاش کردی،همه یه جاهایی توی زندگیشون کم میارن و خسته میشن،اما تو با اون سن کم از پس چیزهای بزرگتری از این بر اومدی...
دوباره گوشهام گرفته شدن،دیگه ادامه حرف هاش رو نشنیدم،اون میدونست..فهمیده بود..میدونست که لی جونگ هیون چیکار کرده..اما نباید میفهمید،اون این هارو میدونست و هنوز اینجا بود؟..دستم به سمت اولین خرده آینه ای که جلوی دستم بود رفت.
تیزیِ آینه رو روی گردنم گذاشتم،رنگ از صورتش پریده بود،بدنش خشک شده بود
هانا:کوک من دیگه نمیتونم..
عاجزانه و با اشک هایی که دیگه کنترلی روش نداشتم زمزمه کردم .
قدمی که با احتیاط به جلو برداشته بود رو با قدمی به عقب جبران کردم.
کوک:اون رو بزار کنار حرف بزنیم..
هانا:نمیتونم،میفهمی؟؟از اینکه دوباره چیزهایی رو که سالها ازشون فرار کردم رو زندگی کنم حالم بهم میخوره،از اینکه دوباره کارهایی که بارها جلوی چشمهام با مامان کردن رو ببینم خسته شدم،من دیگه نمیتونم
کوک:ها..
هانا:تمام زندگیم نقش وسیله انتقامی رو داشتم که هیچکس در حقش کوتاهی نکرد،همه به نحو خودشون زهر ریختن،جون کندم تا تونستم از اون اتفاقات،از اون لحظات بیرون بیام..زندگی دوبارشون رو نمیتونم،نمیتونم بازهم تماشا کنم که چه کارهایی با مادرم میکنن و بازهم من چقدر ناتوانم
کوک:میدونم،میدونم چقدر سخت میگذره،نمیتونی اینکارو با خودت بکنی..هنوز فرصت جبران بهم ندادی بچه،بزارش کنار،لطفا!!!
صداش میلرزید...از بغض..چشمهای تیره اش از اشک هایی که اجازه ریختن بهشون نمیداد برق میزدن.حتی اون رو هم خرد کردم..فرصت جبران؟من حتی اون سرزنش هم نمیکردم،فقط یکم دلخور بودم که حالا حتی اون هم بی اهمیت شمرده میشد
هانا:قرار نیست تموم بشه،هربار فکرمیکنم چیزی تموم شه زخمی جدید سر باز میکنه
اشک هایی که دیدم رو تار کرده بودند با چندین پلک پشت سرهم کنار زدم.
ناخواسته صدام بالا میرفت،تمام بدنم میلرزید،از درد؟از ضعف؟از ناتوانی؟
«این کار رو باید زودتر انجام میدادی»
این جمله ای بود که مثل سی دیی خراب مدام توی سرم پخش میشد اجازه شنیدن حرف های فرد مقابلم رو نداد.قسمت تیز رو روی گردنم فشار دادم..دردی احساس نکردم،فقط گرما و جریان باریک خون که از گردنم جاری شد.اونقدری در باتلاق کنده شده ذهنم فرو رفته بودم که فراموش کرده بودم مقابل چه کسی ایستادم،کسی که هیچ گونه فرصتی رو از دست نمیداد .
دیدگاه ها (۰)

p:39

p:40

p:37

p:36

دزیره

#دبیرستان_مخفی_من پارت ۲۴ کوک: بریمهانا: اوهومکوک:*براید بغل...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط