ازدواج اجباری
ازدواج اجباری
«پارت ۲۷»
مسیرشون رو با اهنگ و همخوانی و رقص طی کردن تا رسیدن به خونه لیا.
نارا شماره دوستش رو گرفت.
نارا: کجایی خره؟
لیا: کجا میخوای باشم ،مثل همیشه خونه.
نارا: واقعا؟ (دختر سه بوق بلند پشت سر هم زد)
لیا: شوخی میکنی!
نارا: نه به جون تو!
لیا: تا دو دقیقه دیگه حاضرم.
لیا با خنده ای پهن بر لب از خونهش خارج شد و به سمت ماشین اومد.
با سرعت در شاگرد رو باز کرد و..
ا/ت: سلام!
لیا: اوه ، سلام😅
دختر صندلی عقب نشستو حرکت کردن.
لیا: نارا ،معرفی نمیکنی؟!
نارا: البته ،اوهووم ،این خانم زیبا ا/ت و زن داداش عزیز بنده هستن ، ا/ت اینم همون دوستم لیاست که گفته بودم.
ا/ت: خوشوقتم.
لیا: منم همینطور.
لیا: نمیدونستم جونگکوک ازدواج کرده!
ا/ت فقط لبخندی در جواب زد
چند دور توی شهر زدن و رفتن تا یه کافی شاپ ،بستنی و اینجور چیزا خریدن و راهی ساحل شدن.
ا/ت: وایییی چقدر به هوای ازاد نیاز داشتم.
لیا: اینجا خیلی شلوغه بریم لب آب بشینیم.
نارا: اوکی.
لیا: نوشیدنی هارو یادمون رفت.. شما بشینید من میارمشون.
بعد از رفتن لیا ،ا/ت اروم رو به نارا گفت:
حس میکنم دوستت یکم تو خودشه ،نکنه با من راحت نیست؟
نارا: نمیدونم، نه بابا عادیه.
ا/ت: مطمئنی؟
نارا: اره ،همیشه همینجوریه.
لیا نوشیدنی هارو برداشت و نفس عمیقی کشید ،درسته ،ناراحت بود ،ولی از چی؟ از اینکه یهو شنید کسی که سالها بهش علاقهمند بوده ازدواج کرده ،درسته اون عاشق جونگکوک بود.
لیا: ناراحتی نداره که لیا، تو از اولشم میدونستی اون کیه و چجوریه و هیچوقتم مال تو نمیشه… ولی اخه چرا این دختره ایکبیری باید… اصلا به من چه ارزش ناراحتیمو نداره اصلا، به درک.
بعد از کلی کلنجار رفتن با خودش برگشت.
«پارت ۲۷»
مسیرشون رو با اهنگ و همخوانی و رقص طی کردن تا رسیدن به خونه لیا.
نارا شماره دوستش رو گرفت.
نارا: کجایی خره؟
لیا: کجا میخوای باشم ،مثل همیشه خونه.
نارا: واقعا؟ (دختر سه بوق بلند پشت سر هم زد)
لیا: شوخی میکنی!
نارا: نه به جون تو!
لیا: تا دو دقیقه دیگه حاضرم.
لیا با خنده ای پهن بر لب از خونهش خارج شد و به سمت ماشین اومد.
با سرعت در شاگرد رو باز کرد و..
ا/ت: سلام!
لیا: اوه ، سلام😅
دختر صندلی عقب نشستو حرکت کردن.
لیا: نارا ،معرفی نمیکنی؟!
نارا: البته ،اوهووم ،این خانم زیبا ا/ت و زن داداش عزیز بنده هستن ، ا/ت اینم همون دوستم لیاست که گفته بودم.
ا/ت: خوشوقتم.
لیا: منم همینطور.
لیا: نمیدونستم جونگکوک ازدواج کرده!
ا/ت فقط لبخندی در جواب زد
چند دور توی شهر زدن و رفتن تا یه کافی شاپ ،بستنی و اینجور چیزا خریدن و راهی ساحل شدن.
ا/ت: وایییی چقدر به هوای ازاد نیاز داشتم.
لیا: اینجا خیلی شلوغه بریم لب آب بشینیم.
نارا: اوکی.
لیا: نوشیدنی هارو یادمون رفت.. شما بشینید من میارمشون.
بعد از رفتن لیا ،ا/ت اروم رو به نارا گفت:
حس میکنم دوستت یکم تو خودشه ،نکنه با من راحت نیست؟
نارا: نمیدونم، نه بابا عادیه.
ا/ت: مطمئنی؟
نارا: اره ،همیشه همینجوریه.
لیا نوشیدنی هارو برداشت و نفس عمیقی کشید ،درسته ،ناراحت بود ،ولی از چی؟ از اینکه یهو شنید کسی که سالها بهش علاقهمند بوده ازدواج کرده ،درسته اون عاشق جونگکوک بود.
لیا: ناراحتی نداره که لیا، تو از اولشم میدونستی اون کیه و چجوریه و هیچوقتم مال تو نمیشه… ولی اخه چرا این دختره ایکبیری باید… اصلا به من چه ارزش ناراحتیمو نداره اصلا، به درک.
بعد از کلی کلنجار رفتن با خودش برگشت.
- ۵۰
- ۰۸ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط