ازدواج اجباری
ازدواج اجباری
«پارت ۲۶»
نارا به سرعت نور خودشو به ا/ت رسوند.
نارا: پاشو پاشو
ا/ت:چی…
نارا: میگم پاشو ،ساعت ده میشه الان دیگه دیر میشه.
ا/ت: معلوم هست چیمیگی دختر
نارا درحالی که پالتوی پشمیش رو میپویش لب زد:
میریم پیش لیا ،یه دور تو شهر میزنیم ،نگو نه.. بخدا پوکیدیم از تو خونه نشستن.
ا/ت: فکر کردی برادر عزیزت میزاره؟
نارا: آره ،همین الان باهاش حرف زدم و راضیش کردم.
ا/ت: گفتی منم میام؟ اونم قبول کرد؟
نارا: اره دیگه گفتم منو و ا/ت میریم.
ا/ت: نارا اصلا حوصله شر ندارم.
نارا: نترس بابا چیزی نمیشه که، اون روز برای پارتی سهون اومدی حالا از اینجا تا اونجا میترسی؟ پاشو بریم پاشو
ا/ت: صبر کن خب آماده بشم حداقل
نارا: وای بخدا دیر میشه
ا/ت: نمیشه.
نارا: یه چیز ساده بپوش بعدش میریم پیاده روی
دختر به طبقه بالا و اتاق خوابشون رفت ، ست اسپورتش رو پوشید و موهاشو شونه ای زد و با ارایش ساده ای برگشت.
ا/ت: با ماشین بریم؟
نارا: میخواستم بگم تا اونجا پیاده روی کنیم ولی خب دیگه واسهبرگشت شاید دیر بشه و سختمون بشه
ا/ت: اوکی بریم.
نارا سویچ گرندتورر (GT) طلاییش رو برداشت و از عمارت خارج شدن.
ا/ت: واو ماشین جدید خریدی؟
نارا: جونگکوک برای دانشگاهم خریده بود.
ا/ت: قشنگه ،عو..ضی برای من
نمیخره.
نارا: نمیخواد عشقش با رانندگی خودشو خسته کنه( با خنده)
ا/ت: آرههه خیلییی.
سوار ماشین شدن و به خروجی عمارت رفتند.
نگهبان: خانم..
نارا: جونگکوک خبر داره درو باز کن
نگهبان با تردید درو باز کرد و نارا مثل باد خارج شدو خودشو به جاده اصلیرسوند.
«پارت ۲۶»
نارا به سرعت نور خودشو به ا/ت رسوند.
نارا: پاشو پاشو
ا/ت:چی…
نارا: میگم پاشو ،ساعت ده میشه الان دیگه دیر میشه.
ا/ت: معلوم هست چیمیگی دختر
نارا درحالی که پالتوی پشمیش رو میپویش لب زد:
میریم پیش لیا ،یه دور تو شهر میزنیم ،نگو نه.. بخدا پوکیدیم از تو خونه نشستن.
ا/ت: فکر کردی برادر عزیزت میزاره؟
نارا: آره ،همین الان باهاش حرف زدم و راضیش کردم.
ا/ت: گفتی منم میام؟ اونم قبول کرد؟
نارا: اره دیگه گفتم منو و ا/ت میریم.
ا/ت: نارا اصلا حوصله شر ندارم.
نارا: نترس بابا چیزی نمیشه که، اون روز برای پارتی سهون اومدی حالا از اینجا تا اونجا میترسی؟ پاشو بریم پاشو
ا/ت: صبر کن خب آماده بشم حداقل
نارا: وای بخدا دیر میشه
ا/ت: نمیشه.
نارا: یه چیز ساده بپوش بعدش میریم پیاده روی
دختر به طبقه بالا و اتاق خوابشون رفت ، ست اسپورتش رو پوشید و موهاشو شونه ای زد و با ارایش ساده ای برگشت.
ا/ت: با ماشین بریم؟
نارا: میخواستم بگم تا اونجا پیاده روی کنیم ولی خب دیگه واسهبرگشت شاید دیر بشه و سختمون بشه
ا/ت: اوکی بریم.
نارا سویچ گرندتورر (GT) طلاییش رو برداشت و از عمارت خارج شدن.
ا/ت: واو ماشین جدید خریدی؟
نارا: جونگکوک برای دانشگاهم خریده بود.
ا/ت: قشنگه ،عو..ضی برای من
نمیخره.
نارا: نمیخواد عشقش با رانندگی خودشو خسته کنه( با خنده)
ا/ت: آرههه خیلییی.
سوار ماشین شدن و به خروجی عمارت رفتند.
نگهبان: خانم..
نارا: جونگکوک خبر داره درو باز کن
نگهبان با تردید درو باز کرد و نارا مثل باد خارج شدو خودشو به جاده اصلیرسوند.
- ۹۰
- ۰۸ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط