love Between the Tides
⁵⁰love Between the Tides
فردا(شب)
ا/ت: تا دیر نشده باید برم
لباس مجلسی که رنگ شرابی زیبایی داشت رو پوشیده بودم و موهام رو مدل زیبایی داده بودم آرایش هم کرده بودم آماده شده بودم برای رفتن
تق تق تق
ا/ت: بیا
م: دخترم چیکار میکنی؟
ا/ت: مامان باید برم مهمانی یکی از دوستام
م: لباست خیلی خوشگله
ا/ت: واقعا؟
م: آره بهت میاد امشب کی میای؟
ا/ت: اهمم شاید دیروقت اومدم یا شاید اصلا نیومدم
م: باشه عزیزم مراقب خودت باش
ا/ت: 😊
رفتم بیرون از خونه، چهیونگ و لیا رو دیدم
چهیونگ: وایی چقدر خوشگل شدی عزیزم
ا/ت: خوبه لباسم
لیا: عالیه با عروس اونجا شاید اشتباه بگیرنت
ا/ت: دیوونه حقیقتش دوست پسرم اونجاست
لیا: واقعا؟
ا/ت: آره
چهیونگ: پس میتونیم ببینیمش
ا/ت: آره
لیا: خب بریم...
چند دقیقه بعد
چهیونگ: دوهی آدرسی که داده بود فکر کنم اینجا باشه
ا/ت: آره دیگه شلوغ هم هست بریم
لیا: بریم
از ماشین پیاده شدیم و رفتیم داخل
دخترای اونجا لباس مجلسی های زیبایی پوشیده بودند
لیا: اولین باز میام همچین مراسمی خیلی خوبه...
چهیونگ: آره ا/ت فکر کنم زیاد اومده
ا/ت: من آره
گارسون: خانم های جوان بفرمایید نوشیدنی
چهیونگ: ممنون
نوشیدنی برداشتیم و رفتیم و نشستیم
لیا: ا/ت
ا/ت: بله
لیا: دوست پسرت کجاست؟
ا/ت: نمیدونم او نمیدونه من اینجام
چهیونگ: بچه ها دوهی داره میاد
دوهی: سلام سلام
لیا: سلام
ا/ت: سلام
چهیونگ: سلام
دوهی: ا/ت تو...
چهیونگ: وقتی به ما گفتی ا/ت خوابگاه نبود من بهش زنگ زدم گفتم بیاد
دوهی: اها.. خوش اومدی
دوهی
سریع رفتم پیش مامانم
دوهی: مامان
سوهیون: جانم چیشده؟ چرا دست هات یخ زدند استرس داری؟
دوهی: مامان من نمیخواستم بهش بگم بچه ها گفتند
سوهیون: به کی؟
دوهی: من چهیونگ و لیا رو دعوت کردم اون ها هم به ا/ت گفتند
سوهیون: خب
دوهی: الان ا/ت اینجاست
سوهیون: ا/ت اینجاست؟
دوهی: آره مامان دایی اگر بفهمه من رو میکشه به من گفت که به ا/ت نگم بیاد ولی الان ا/ت اینجاست چه غلطی کنم
سوهیون: آروم باش نمیدونم واقعا اگر میتونی برید بیرون از اینجا
دوهی: مامان من نمیتومم بیرونش کنم
سوهیون: وایی آره
ا/ت
همه ی لامپ ها خاموش شدند فقط نوری جلوی در تالار بود که در باز شد
لیا: فکر کنم عروس داماد دارند میان
مردی که کت و شلوار پوشیده بود و دختری که لباس مجلسی سفید پوشیده بود و دست هم رو گرفتند وارد سالن شدند...
لیا: داماد آشنا نیست؟
چهیونگ: آره عهه آقای کیم استاد ریاضیه
لیا: آره ا/ت ببین
چهیونگ: ا/ت خوبی؟
لیا: برق گرفتی؟ چرا خشک شدی؟
چهیونگ: ا/ت
ا/ت: بچه ها لطفا چیزی نگید...
تهیونگ
تهیونگ: از همگی تشکر میکنم که اومدید
امشب میخواستیم نامزدیمون رو رسمی کنیم من و یونا به مدت چهارسال است که نامزدیم و امشب میخواستیم رسمیش کنیم که به زودی هم ازدواج کنیم
همگی شروع کردند به دست زدند
چند دقیقه بعد
دوهی: دایی
تهیونگ: جانم
دوهی: بیا یه لحظه
تهیونگ: الان برمیگردم
یونا: باشه منم میرم پیش دوستام
تهیونگ:باشه
دوهی: دایی
تهیونگ: چیشده؟
دوهی: دایی من نمیخواستم بهش بگم نمیدونم چرا اومده؟ شاید فکر میکرده تو اینجایی اومده ولی من بهش نگفتم
تهیونگ: گریه نکن عزیزم درست حرفت رو بزن
دوهی: ا/ت اینجاست
تهیونگ: چی؟ ا/ت عزیزم شوخیش هم خوب نیست
دوهی: دارم راست میگم با لیا و چهیونگ اومده
تهیونگ: دوهی چیکار کردی.. چیکار کردی...
دوهی: دایی ببخشید
تهیونگ: من الان چطور بهش توضیح بدم؟...
ا/ت
لیا: ا/ت خوب به نظر نمیرسی؟
چهیونگ: نکنه رو آقای کیم کراش بودی
لیا: چهیونگ درست حرف بزن ا/ت دوست پسر داره
ا/ت: من باید برم خونه مامانم نگران میشه گفت زود برگرد
لیا: الان که نمیتونی بری
دوهی: بچه ها
لیا: دوهی نسبت تو با آقای کیم چیه؟
دوهی: داییم هست حالا بعد توضیح میدم
ا/ت
لیا: نمیدونم ا/ت چیزی نمیگه
دوهی: معذرت میخوام ا/ت
ا/ت: برای چی؟
دوهی: همه چیز بچه ها من نمیتونم بمونم باید برم اما ا/ت به نفر هست میخواد بهت توضیح بده...
لیا: ا/ت خب بگو چیشده؟
ا/ت: من حالم خوب نیست میخوام برم
چهیونگ دستم رو گرفت
چهیونگ: بریم پیش عروس..
لیا: سلام
یونا: سلام
چهیونگ: سلام
یونا: سلام خوش اومدید
لیا: وایی شما از نزدیک خیلی خوشگل هستید
یونا: ممنون لطف دارید
چهیونگ: آقای کیم استاد ماست
یونا: واقعا؟ چقدر خوب خیلی خوش اومدید
تهیونگ: یونا..
یونا: بچه ها اینم استادتون
چهیونگ: آقای کیم خوب هستید؟
تهیونگ: ممنون
لیا: تبریک میگم
تهیونگ: ممنون
چهیونگ: ا/ت تو نمیخوای چیزی بگی؟
ا/ت: من؟ باید چیزی بگم؟
فردا(شب)
ا/ت: تا دیر نشده باید برم
لباس مجلسی که رنگ شرابی زیبایی داشت رو پوشیده بودم و موهام رو مدل زیبایی داده بودم آرایش هم کرده بودم آماده شده بودم برای رفتن
تق تق تق
ا/ت: بیا
م: دخترم چیکار میکنی؟
ا/ت: مامان باید برم مهمانی یکی از دوستام
م: لباست خیلی خوشگله
ا/ت: واقعا؟
م: آره بهت میاد امشب کی میای؟
ا/ت: اهمم شاید دیروقت اومدم یا شاید اصلا نیومدم
م: باشه عزیزم مراقب خودت باش
ا/ت: 😊
رفتم بیرون از خونه، چهیونگ و لیا رو دیدم
چهیونگ: وایی چقدر خوشگل شدی عزیزم
ا/ت: خوبه لباسم
لیا: عالیه با عروس اونجا شاید اشتباه بگیرنت
ا/ت: دیوونه حقیقتش دوست پسرم اونجاست
لیا: واقعا؟
ا/ت: آره
چهیونگ: پس میتونیم ببینیمش
ا/ت: آره
لیا: خب بریم...
چند دقیقه بعد
چهیونگ: دوهی آدرسی که داده بود فکر کنم اینجا باشه
ا/ت: آره دیگه شلوغ هم هست بریم
لیا: بریم
از ماشین پیاده شدیم و رفتیم داخل
دخترای اونجا لباس مجلسی های زیبایی پوشیده بودند
لیا: اولین باز میام همچین مراسمی خیلی خوبه...
چهیونگ: آره ا/ت فکر کنم زیاد اومده
ا/ت: من آره
گارسون: خانم های جوان بفرمایید نوشیدنی
چهیونگ: ممنون
نوشیدنی برداشتیم و رفتیم و نشستیم
لیا: ا/ت
ا/ت: بله
لیا: دوست پسرت کجاست؟
ا/ت: نمیدونم او نمیدونه من اینجام
چهیونگ: بچه ها دوهی داره میاد
دوهی: سلام سلام
لیا: سلام
ا/ت: سلام
چهیونگ: سلام
دوهی: ا/ت تو...
چهیونگ: وقتی به ما گفتی ا/ت خوابگاه نبود من بهش زنگ زدم گفتم بیاد
دوهی: اها.. خوش اومدی
دوهی
سریع رفتم پیش مامانم
دوهی: مامان
سوهیون: جانم چیشده؟ چرا دست هات یخ زدند استرس داری؟
دوهی: مامان من نمیخواستم بهش بگم بچه ها گفتند
سوهیون: به کی؟
دوهی: من چهیونگ و لیا رو دعوت کردم اون ها هم به ا/ت گفتند
سوهیون: خب
دوهی: الان ا/ت اینجاست
سوهیون: ا/ت اینجاست؟
دوهی: آره مامان دایی اگر بفهمه من رو میکشه به من گفت که به ا/ت نگم بیاد ولی الان ا/ت اینجاست چه غلطی کنم
سوهیون: آروم باش نمیدونم واقعا اگر میتونی برید بیرون از اینجا
دوهی: مامان من نمیتومم بیرونش کنم
سوهیون: وایی آره
ا/ت
همه ی لامپ ها خاموش شدند فقط نوری جلوی در تالار بود که در باز شد
لیا: فکر کنم عروس داماد دارند میان
مردی که کت و شلوار پوشیده بود و دختری که لباس مجلسی سفید پوشیده بود و دست هم رو گرفتند وارد سالن شدند...
لیا: داماد آشنا نیست؟
چهیونگ: آره عهه آقای کیم استاد ریاضیه
لیا: آره ا/ت ببین
چهیونگ: ا/ت خوبی؟
لیا: برق گرفتی؟ چرا خشک شدی؟
چهیونگ: ا/ت
ا/ت: بچه ها لطفا چیزی نگید...
تهیونگ
تهیونگ: از همگی تشکر میکنم که اومدید
امشب میخواستیم نامزدیمون رو رسمی کنیم من و یونا به مدت چهارسال است که نامزدیم و امشب میخواستیم رسمیش کنیم که به زودی هم ازدواج کنیم
همگی شروع کردند به دست زدند
چند دقیقه بعد
دوهی: دایی
تهیونگ: جانم
دوهی: بیا یه لحظه
تهیونگ: الان برمیگردم
یونا: باشه منم میرم پیش دوستام
تهیونگ:باشه
دوهی: دایی
تهیونگ: چیشده؟
دوهی: دایی من نمیخواستم بهش بگم نمیدونم چرا اومده؟ شاید فکر میکرده تو اینجایی اومده ولی من بهش نگفتم
تهیونگ: گریه نکن عزیزم درست حرفت رو بزن
دوهی: ا/ت اینجاست
تهیونگ: چی؟ ا/ت عزیزم شوخیش هم خوب نیست
دوهی: دارم راست میگم با لیا و چهیونگ اومده
تهیونگ: دوهی چیکار کردی.. چیکار کردی...
دوهی: دایی ببخشید
تهیونگ: من الان چطور بهش توضیح بدم؟...
ا/ت
لیا: ا/ت خوب به نظر نمیرسی؟
چهیونگ: نکنه رو آقای کیم کراش بودی
لیا: چهیونگ درست حرف بزن ا/ت دوست پسر داره
ا/ت: من باید برم خونه مامانم نگران میشه گفت زود برگرد
لیا: الان که نمیتونی بری
دوهی: بچه ها
لیا: دوهی نسبت تو با آقای کیم چیه؟
دوهی: داییم هست حالا بعد توضیح میدم
ا/ت
لیا: نمیدونم ا/ت چیزی نمیگه
دوهی: معذرت میخوام ا/ت
ا/ت: برای چی؟
دوهی: همه چیز بچه ها من نمیتونم بمونم باید برم اما ا/ت به نفر هست میخواد بهت توضیح بده...
لیا: ا/ت خب بگو چیشده؟
ا/ت: من حالم خوب نیست میخوام برم
چهیونگ دستم رو گرفت
چهیونگ: بریم پیش عروس..
لیا: سلام
یونا: سلام
چهیونگ: سلام
یونا: سلام خوش اومدید
لیا: وایی شما از نزدیک خیلی خوشگل هستید
یونا: ممنون لطف دارید
چهیونگ: آقای کیم استاد ماست
یونا: واقعا؟ چقدر خوب خیلی خوش اومدید
تهیونگ: یونا..
یونا: بچه ها اینم استادتون
چهیونگ: آقای کیم خوب هستید؟
تهیونگ: ممنون
لیا: تبریک میگم
تهیونگ: ممنون
چهیونگ: ا/ت تو نمیخوای چیزی بگی؟
ا/ت: من؟ باید چیزی بگم؟
- ۳۵۸
- ۰۳ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط