𝑨𝒇𝒕𝒆𝒓 𝒕𝒉𝒆 𝑹𝒂𝒊𝒏
𝑨𝒇𝒕𝒆𝒓 𝒕𝒉𝒆 𝑹𝒂𝒊𝒏
پارت ۱۷ : ( نامهای که هیچوقت نرسید )
هیونجین چند ثانیه به پاکت خیره موند.
دستخط روی پاکت رو میشناخت.
دستهایش کمی میلرزید.
آروم نامه رو باز کرد.
داخلش فقط یک برگه بود.
...
[هیونجین...اگه داری این نامه رو میخونی، یعنی نتونستم قولم رو نگه دارم.
شاید وقتی اینو بخونی، دیگه کنار هم نباشیم.
فقط یه چیز رو بدون...
من هیچوقت از روی خواست خودم نرفتم.
به من گفتن اگه از زندگیت کنار نکشم، به تو آسیب میرسونن.
اون روز نمیترسیدم برای خودم اتفاقی بیفته...
فقط میترسیدم تو رو از دست بدم
میترسیدم عزیزترین کسم رو از دست بدم
اگه ازم متنفری ؛ حق داری...
ولی امیدوارم یه روز حقیقت رو بفهمی.
مراقب خودت باش... ]
از طرف فلیکس
...
اشک بیاختیار روی گونهی هیونجین سر خورد.
سالها فکر میکرد فلیکس بدون هیچ دلیلی ترکش کرده.
اما تمام این مدت...
فلیکس برای محافظت از او سکوت کرده بود.
...
هیونجین آروم سرش رو بلند کرد.
فلیکس هنوز به میز خیره بود.
جرئت نگاه کردن به هیونجین رو نداشت.
هیونجین از جاش بلند شد.
چند قدم به سمتش رفت.
بعد آروم گفت:
هیونجین : چرا... هیچوقت اینو بهم ندادی؟
فلیکس لبخند تلخی زد.
فلیکس : چون نذاشتن.
هیونجین : این همه سال...تنهایی همهچی رو تحمل کردی؟
فلیکس چیزی نگفت.
سکوتش، از هر جوابی دردناکتر بود.
...
هیونجین یک قدم دیگه جلو رفت.
هیونجین : ببخشید...
فلیکس سرش رو بالا آورد.
هیونجین ادامه داد : بابت همهی سالهایی که فکر کردم ترکم کردی...
بابت همهی حرفایی که زدم...
متأسفم.
چشمهای فلیکس قرمز شد.
فلیکس : لازم نیست عذرخواهی کنی.
هیونجین : چرا... لازمه.
لبخند کمرنگی زد و ادامه داد
هیونجین : از امروز... دیگه نمیذارم تنها با همهچی روبهرو بشی.
...
سوآه با لبخند به هر دوی آنها نگاه کرد.
یون سواه : بالاخره...همون دو نفری شدین که هفت سال پیش بودین.
اما ناگهان لبخندش محو شد.
انگار چیزی یادش افتاده باشد.
یون سواه : نه...
یه چیز مهم رو نگفتم.
هیونجین و فلیکس همزمان به او نگاه کردند.
سوآه با نگرانی گفت:
یون سواه : کسی که اون روز فلیکس رو با خودش برد...
هنوز دست از کارش برنداشته.
چند روز پیش...
دوباره منو پیدا کرد.
فلیکس با نگرانی پرسید:
فیلیکس : چی ازت خواست؟
سوآه آرام از کیفش یک کارت ویزیت بیرون آورد و روی میز گذاشت.
یون سواه : گفت اینو به شما برسونم.
هیونجین کارت را برداشت.
روی آن فقط یک آدرس نوشته شده
بنیاد .... ( هرچی اسمشو میزارید )
و پایینش...
«حقیقت، اینجا به پایان میرسد.»
هیونجین و فلیکس به هم نگاه کردند.
هر دو میدانستند...
جواب تمام سؤالهایشان، پشت همان آدرس پنهان شده است.
پایان پارت ۱۷
#فیک
#هیونلیکس
#استری_کیدز
پارت ۱۷ : ( نامهای که هیچوقت نرسید )
هیونجین چند ثانیه به پاکت خیره موند.
دستخط روی پاکت رو میشناخت.
دستهایش کمی میلرزید.
آروم نامه رو باز کرد.
داخلش فقط یک برگه بود.
...
[هیونجین...اگه داری این نامه رو میخونی، یعنی نتونستم قولم رو نگه دارم.
شاید وقتی اینو بخونی، دیگه کنار هم نباشیم.
فقط یه چیز رو بدون...
من هیچوقت از روی خواست خودم نرفتم.
به من گفتن اگه از زندگیت کنار نکشم، به تو آسیب میرسونن.
اون روز نمیترسیدم برای خودم اتفاقی بیفته...
فقط میترسیدم تو رو از دست بدم
میترسیدم عزیزترین کسم رو از دست بدم
اگه ازم متنفری ؛ حق داری...
ولی امیدوارم یه روز حقیقت رو بفهمی.
مراقب خودت باش... ]
از طرف فلیکس
...
اشک بیاختیار روی گونهی هیونجین سر خورد.
سالها فکر میکرد فلیکس بدون هیچ دلیلی ترکش کرده.
اما تمام این مدت...
فلیکس برای محافظت از او سکوت کرده بود.
...
هیونجین آروم سرش رو بلند کرد.
فلیکس هنوز به میز خیره بود.
جرئت نگاه کردن به هیونجین رو نداشت.
هیونجین از جاش بلند شد.
چند قدم به سمتش رفت.
بعد آروم گفت:
هیونجین : چرا... هیچوقت اینو بهم ندادی؟
فلیکس لبخند تلخی زد.
فلیکس : چون نذاشتن.
هیونجین : این همه سال...تنهایی همهچی رو تحمل کردی؟
فلیکس چیزی نگفت.
سکوتش، از هر جوابی دردناکتر بود.
...
هیونجین یک قدم دیگه جلو رفت.
هیونجین : ببخشید...
فلیکس سرش رو بالا آورد.
هیونجین ادامه داد : بابت همهی سالهایی که فکر کردم ترکم کردی...
بابت همهی حرفایی که زدم...
متأسفم.
چشمهای فلیکس قرمز شد.
فلیکس : لازم نیست عذرخواهی کنی.
هیونجین : چرا... لازمه.
لبخند کمرنگی زد و ادامه داد
هیونجین : از امروز... دیگه نمیذارم تنها با همهچی روبهرو بشی.
...
سوآه با لبخند به هر دوی آنها نگاه کرد.
یون سواه : بالاخره...همون دو نفری شدین که هفت سال پیش بودین.
اما ناگهان لبخندش محو شد.
انگار چیزی یادش افتاده باشد.
یون سواه : نه...
یه چیز مهم رو نگفتم.
هیونجین و فلیکس همزمان به او نگاه کردند.
سوآه با نگرانی گفت:
یون سواه : کسی که اون روز فلیکس رو با خودش برد...
هنوز دست از کارش برنداشته.
چند روز پیش...
دوباره منو پیدا کرد.
فلیکس با نگرانی پرسید:
فیلیکس : چی ازت خواست؟
سوآه آرام از کیفش یک کارت ویزیت بیرون آورد و روی میز گذاشت.
یون سواه : گفت اینو به شما برسونم.
هیونجین کارت را برداشت.
روی آن فقط یک آدرس نوشته شده
بنیاد .... ( هرچی اسمشو میزارید )
و پایینش...
«حقیقت، اینجا به پایان میرسد.»
هیونجین و فلیکس به هم نگاه کردند.
هر دو میدانستند...
جواب تمام سؤالهایشان، پشت همان آدرس پنهان شده است.
پایان پارت ۱۷
#فیک
#هیونلیکس
#استری_کیدز
- ۴.۷k
- ۱۱ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط