𝑨𝒇𝒕𝒆𝒓 𝒕𝒉𝒆 𝑹𝒂𝒊𝒏
𝑨𝒇𝒕𝒆𝒓 𝒕𝒉𝒆 𝑹𝒂𝒊𝒏
پارت ۲۰ : ( آخرین بازی )
هیونجین با نگرانی وارد خانهی سوآه شد.
همهچیز بههم ریخته بود.
کشوها باز بودند و کاغذها روی زمین پخش شده بودند.
اما...
هیچ چیز دزدیده نشده بود.
فلیکس با اخم گفت:
فلیکس : اونا دنبال پول نبودن...
سوآه آروم جواب داد:
یون سواه : دنبال یه مدرک بودن.
هیونجین برگشت.
هیونجین : چه مدرکی؟
سوآه چند ثانیه سکوت کرد.
بعد از زیر تختهی کف اتاق، یک پاکت بیرون آورد.
یون سواه : چون میدونستم یه روز برمیگردن... اینو قایم کرده بودم.
داخل پاکت، یک فلش بود.
...
چند دقیقه بعد، هر سه داخل خانهی هیونجین نشسته بودند.
هیونجین فلش را به لپتاپ وصل کرد.
فقط یک ویدئو داخلش بود.
تصویر باز شد.
همان روز بارانی...
اما این بار، فیلم از فاصلهی نزدیک گرفته شده بود.
در تصویر، مردی که فلیکس را با خودش برد، رو به او گفت:
مرد : فقط کافیه از هیونجین دور بمونی.
فلیکس با صدای لرزان پرسید:
فلیکس : اگه برم... دیگه کاری بهش ندارین؟
مرد جواب داد:
مرد : قول میدم.
فلیکس بدون مکث سرش را پایین انداخت.
فلیکس : باشه...
فقط بهش آسیب نزنید.
ویدئو همانجا تمام شد.
انگار اونا دنبال فلش بودن به خاطر اینکه تصویر از نزدیک گرفته شده بود توسط همون پیرمرد که توی اون ساختمان دیدنش ...
...
اتاق در سکوت فرو رفت.
هیونجین دیگر نتوانست جلوی اشکش را بگیرد.
هیونجین : تو... واقعاً همهچیز رو فدای من کردی...
فلیکس لبخند تلخی زد.
فلیکس : اگه دوباره برگردم به اون روز...
بازم همین انتخاب رو میکنم.
هیونجین این بار بدون فکر، فلیکس را در آغوش گرفت.
فلیکس اول جا خورد...
بعد آرام او را بغل کرد.
هفت سال دوری...
انگار همان لحظه تمام شد.
...
همان موقع، گوشی سوآه زنگ خورد.
او نگاه کوتاهی به صفحه انداخت و لبخند زد.
یون سواه : تموم شد.
هیونجین پرسید:
هیونجین : یعنی چی؟
یون سواه : مردی که سالها دنبال این مدارک بود ؛ برای اینکه پیداش نکنن ... امروز متهم و بازداشت شد ، مثل اینکه قبلا ادم هم کشته ...
دیگه کسی دنبال ما نمیاد.
فلیکس برای اولین بار با خیال راحت نفس کشید.
فلیکس : پس...
واقعاً تموم شد.
هیونجین لبخند بزرگی زد.
هیونجین : نه...
فکر کنم تازه از اینجا، زندگیمون شروع میشه.
پایان پارت ۲۰
پارت ۲۰ : ( آخرین بازی )
هیونجین با نگرانی وارد خانهی سوآه شد.
همهچیز بههم ریخته بود.
کشوها باز بودند و کاغذها روی زمین پخش شده بودند.
اما...
هیچ چیز دزدیده نشده بود.
فلیکس با اخم گفت:
فلیکس : اونا دنبال پول نبودن...
سوآه آروم جواب داد:
یون سواه : دنبال یه مدرک بودن.
هیونجین برگشت.
هیونجین : چه مدرکی؟
سوآه چند ثانیه سکوت کرد.
بعد از زیر تختهی کف اتاق، یک پاکت بیرون آورد.
یون سواه : چون میدونستم یه روز برمیگردن... اینو قایم کرده بودم.
داخل پاکت، یک فلش بود.
...
چند دقیقه بعد، هر سه داخل خانهی هیونجین نشسته بودند.
هیونجین فلش را به لپتاپ وصل کرد.
فقط یک ویدئو داخلش بود.
تصویر باز شد.
همان روز بارانی...
اما این بار، فیلم از فاصلهی نزدیک گرفته شده بود.
در تصویر، مردی که فلیکس را با خودش برد، رو به او گفت:
مرد : فقط کافیه از هیونجین دور بمونی.
فلیکس با صدای لرزان پرسید:
فلیکس : اگه برم... دیگه کاری بهش ندارین؟
مرد جواب داد:
مرد : قول میدم.
فلیکس بدون مکث سرش را پایین انداخت.
فلیکس : باشه...
فقط بهش آسیب نزنید.
ویدئو همانجا تمام شد.
انگار اونا دنبال فلش بودن به خاطر اینکه تصویر از نزدیک گرفته شده بود توسط همون پیرمرد که توی اون ساختمان دیدنش ...
...
اتاق در سکوت فرو رفت.
هیونجین دیگر نتوانست جلوی اشکش را بگیرد.
هیونجین : تو... واقعاً همهچیز رو فدای من کردی...
فلیکس لبخند تلخی زد.
فلیکس : اگه دوباره برگردم به اون روز...
بازم همین انتخاب رو میکنم.
هیونجین این بار بدون فکر، فلیکس را در آغوش گرفت.
فلیکس اول جا خورد...
بعد آرام او را بغل کرد.
هفت سال دوری...
انگار همان لحظه تمام شد.
...
همان موقع، گوشی سوآه زنگ خورد.
او نگاه کوتاهی به صفحه انداخت و لبخند زد.
یون سواه : تموم شد.
هیونجین پرسید:
هیونجین : یعنی چی؟
یون سواه : مردی که سالها دنبال این مدارک بود ؛ برای اینکه پیداش نکنن ... امروز متهم و بازداشت شد ، مثل اینکه قبلا ادم هم کشته ...
دیگه کسی دنبال ما نمیاد.
فلیکس برای اولین بار با خیال راحت نفس کشید.
فلیکس : پس...
واقعاً تموم شد.
هیونجین لبخند بزرگی زد.
هیونجین : نه...
فکر کنم تازه از اینجا، زندگیمون شروع میشه.
پایان پارت ۲۰
- ۱۹۷
- ۱۱ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط