خدمت شروع شد، تاریک و تـو بـه تـو
خدمت شروع شد، تاریک و تـو بـه تـو
بی عکس نامزدش، بی عکس «آرزو»
شبهای پادگان، سنگین و سرد بود
آخـر خدا چرا؟ آخـر خدا چگو…
نه… نه نمیشود، فریاد زد: برقص…
در خندهی فـروغ، در اشک شاملو…
توی کلاهِ خود، لاتین نوشته بود
“Your hair is black, Your eyes are blue”
یک نامــــه آمد و شد یک تــــراژدی
این تیتر نامه بود: «شد آرزو عرو…
س» و ستارهها چشمک نمیزدند
انگار آسمــــان حالش گرفته بود
تصمیم را گرفت، بعد از نماز صبح
با اشک در نگـــاه، با بغض در گلو
بالای بــــــرج رفت و ماشه را چکاند
با خون خود نوشت: «نامرد آرزو…»
بی عکس نامزدش، بی عکس «آرزو»
شبهای پادگان، سنگین و سرد بود
آخـر خدا چرا؟ آخـر خدا چگو…
نه… نه نمیشود، فریاد زد: برقص…
در خندهی فـروغ، در اشک شاملو…
توی کلاهِ خود، لاتین نوشته بود
“Your hair is black, Your eyes are blue”
یک نامــــه آمد و شد یک تــــراژدی
این تیتر نامه بود: «شد آرزو عرو…
س» و ستارهها چشمک نمیزدند
انگار آسمــــان حالش گرفته بود
تصمیم را گرفت، بعد از نماز صبح
با اشک در نگـــاه، با بغض در گلو
بالای بــــــرج رفت و ماشه را چکاند
با خون خود نوشت: «نامرد آرزو…»
- ۲.۱k
- ۲۸ اسفند ۱۳۹۳
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط