{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

خدمت شروع شد، تاریک و تـو بـه تـو

خدمت شروع شد، تاریک و تـو بـه تـو

بی عکس نامزدش، بی عکس «آرزو»

شب های پادگان، سنگین و سرد بود

آخـر خدا چرا؟... آخـر خدا چگو....

نه... نه نمی شود، فریاد زد: برقص...

در خنده ی فـروغ، در اشک شاملو...

توی کلاهِ خود، لاتین نوشته بود

"Your hair is black, Your eyes are blue"

« - : خاتون تو رو خدا،سر به سرم نذار

این جا هـــوا پسه، اینجـــا نگـو نگـو»

یک نامــــه آمد و شد یک تــــراژدی

این تیتر نامه بود: «شد آرزو عرو...

س» و ستاره ها چشمک نمی زدند

انگار آسمــــان حالش گرفته بود

تصمیم را گرفت، بعد از نماز صبح

با اشک در نگـــاه، با بغض در گلو

بالای بــــــرج رفت و ماشه را چکاند

با خون خود نوشت: «نامرد آرزو..

★حامد عسکری★
دیدگاه ها (۱)

خسته ام از تو و از مکر و ریا، می فهمی؟بی وفا بودنت و ژستِ وف...

مهرسای ما :-*

...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط