{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

می گفتند

می گفتند
خواهےنشویﺭسوا…

ومڹ
ناچار نقاب برچهره زدم…
تا پنهاڹﺍشڪ بریزمﻭ
رسوا نشوم…

افسوس تا تورا دیدم…
دستﻭدلم لرزیدو
پایم ایستادو…رسوا شدم…

دیگر
ضربﺍلمثڸ هاهم بیﺍثراست…
دیدگاه ها (۱)

من و دلتنگی به کوچه خاطره ها چنگ می زنیم جای هر خاطره یک بغ...

سینه ام این روزها بوی شقایق می دهدداغ از نوعی که من دیدم تو ...

بــرســر شـانہ ات آرام تریــن بی تابمبــادوچشــم تـرخــود خی...

عشق بازی کار فرهاد است و بس، دل به شیرین داد و دیگر هیچکس مه...

لبخند قاتل پارت¹⁸ویو سلینتمام مسیر دانشگاه، هر چند دقیقه یه ...

هم اتاقی قدیمی -پارت-۳۵

📖 رمان: گرفتار تو ✨پارت بیست و دوم: نقابِ شیشه‌ای و حقیقتِ ت...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط