لبخند قاتل
لبخند قاتل
پارت¹⁸
ویو سلین
تمام مسیر دانشگاه، هر چند دقیقه یه بار توی آینه نگاه میکردم.
نمیدونستم دنبال چی میگردم...
اون ماشین؟
یا...
اون مرد؟
جلوی دانشگاه ماشین رو پارک کردم و پیاده شدم.
کلارا از دور دست تکون داد و با عجله سمتم اومد.
~سلین، خوبی؟
لبخند زورکی زدم.
^آره...
کلارا چند ثانیه نگام کرد.
~دروغ نگو.
خواستم جواب بدم که صدای زنگ شروع کلاس اومد.
^بعداً حرف میزنیم
هر دو وارد کلاس شدیم.
(پرش زمانی - بعد از دانشگاه)
من و کلارا از دانشگاه بیرون اومدیم.
هوا کمکم رو به تاریکی میرفت.
~بیا امروز بریم بستنی بخوریم.
لبخند کوچیکی زدم.
^باشه.
همین که خواستیم از خیابون رد بشیم...
یه حس آشنا دوباره سراغم اومد.
همون حس لعنتی...
اینکه یکی داره نگام میکنه.
آروم سرمو برگردوندم.
اون طرف خیابون...
یه مرد با هودی مشکی ایستاده بود.
صورتش زیر نقاب معلوم نبود.
همین که نگاهم بهش افتاد...
برگشت و بین جمعیت ناپدید شد.
^کلارا... دیدیش؟
~کیو؟
دوباره نگاه کردم.
هیچکس اونجا نبود.
ویو جونگکوک
از داخل ماشین همه چیزو زیر نظر داشتم.
یونگی کنارم نشسته بود.
°باز همون حس رو داری؟
•آره...
°نسبت به اون مرد؟
نگاهم از روی سلین برداشته نمیشد.
•نه...
نسبت به اتفاقایی که قراره بیفته.
همون لحظه...
همون مرد هودیپوش رو دیدم.
چند متر اونطرفتر.
داشت مستقیم به سلین نگاه میکرد.
فکم منقبض شد.
•لعنتی...
قبل از اینکه از ماشین پیاده بشم...
مرد ناشناس بین جمعیت گم شد.
یونگی با تعجب نگام کرد.
°چی شد؟
•بازم فرار کرد.
چند ثانیه سکوت کردم و دوباره به سلین نگاه انداختم.
بدون اینکه خودم متوجه باشم...
تا وقتی سوار ماشینش شد، چشم ازش برنداشتم.
یونگی لبخند خیلی ریزی زد.
°هنوزم میگی فقط بخاطر نقشه مراقبشی؟
اخمی کردم و ماشین رو روشن کردم.
•زیادی حرف میزنی.
یونگی چیزی نگفت...
اما انگار خودش هم جواب سؤالش رو گرفته بود.
ادامه دارد...
پارت¹⁸
ویو سلین
تمام مسیر دانشگاه، هر چند دقیقه یه بار توی آینه نگاه میکردم.
نمیدونستم دنبال چی میگردم...
اون ماشین؟
یا...
اون مرد؟
جلوی دانشگاه ماشین رو پارک کردم و پیاده شدم.
کلارا از دور دست تکون داد و با عجله سمتم اومد.
~سلین، خوبی؟
لبخند زورکی زدم.
^آره...
کلارا چند ثانیه نگام کرد.
~دروغ نگو.
خواستم جواب بدم که صدای زنگ شروع کلاس اومد.
^بعداً حرف میزنیم
هر دو وارد کلاس شدیم.
(پرش زمانی - بعد از دانشگاه)
من و کلارا از دانشگاه بیرون اومدیم.
هوا کمکم رو به تاریکی میرفت.
~بیا امروز بریم بستنی بخوریم.
لبخند کوچیکی زدم.
^باشه.
همین که خواستیم از خیابون رد بشیم...
یه حس آشنا دوباره سراغم اومد.
همون حس لعنتی...
اینکه یکی داره نگام میکنه.
آروم سرمو برگردوندم.
اون طرف خیابون...
یه مرد با هودی مشکی ایستاده بود.
صورتش زیر نقاب معلوم نبود.
همین که نگاهم بهش افتاد...
برگشت و بین جمعیت ناپدید شد.
^کلارا... دیدیش؟
~کیو؟
دوباره نگاه کردم.
هیچکس اونجا نبود.
ویو جونگکوک
از داخل ماشین همه چیزو زیر نظر داشتم.
یونگی کنارم نشسته بود.
°باز همون حس رو داری؟
•آره...
°نسبت به اون مرد؟
نگاهم از روی سلین برداشته نمیشد.
•نه...
نسبت به اتفاقایی که قراره بیفته.
همون لحظه...
همون مرد هودیپوش رو دیدم.
چند متر اونطرفتر.
داشت مستقیم به سلین نگاه میکرد.
فکم منقبض شد.
•لعنتی...
قبل از اینکه از ماشین پیاده بشم...
مرد ناشناس بین جمعیت گم شد.
یونگی با تعجب نگام کرد.
°چی شد؟
•بازم فرار کرد.
چند ثانیه سکوت کردم و دوباره به سلین نگاه انداختم.
بدون اینکه خودم متوجه باشم...
تا وقتی سوار ماشینش شد، چشم ازش برنداشتم.
یونگی لبخند خیلی ریزی زد.
°هنوزم میگی فقط بخاطر نقشه مراقبشی؟
اخمی کردم و ماشین رو روشن کردم.
•زیادی حرف میزنی.
یونگی چیزی نگفت...
اما انگار خودش هم جواب سؤالش رو گرفته بود.
ادامه دارد...
- ۹۶۷
- ۱۳ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط