مدادرنگیهامشغول بودند. به جزمدادسفید. هیچ کس به اوکارنمدا
مدادرنگیهامشغول بودند. به جزمدادسفید. هیچ کس به اوکارنمداد. همه میگفتند :توبه هیچ دردی نمیخوری. یک شب که مدادرنگیها، توی سیاهی کاغذگم شده بودند، مدادسفیدتاصبح کارکردماه کشیدآنقدرستاره کشیدکه کوچک وکوچک وکوچکترشد. صبح توی جعبه مدادرنگی جای اوخالی، باهیچ رنگى پرنميشد....
- ۲۸۶
- ۱۳ مهر ۱۳۹۲
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط