من ماندم و این کهنه چراغی که ندارم
من ماندم و این کهنه چراغی که ندارم
پر شد دلم از حسرت باغی که ندارم
یاران همه در گلشن و گلزار نشینند
من خوش به دمی روز فراغی که ندارم
در مملکت فاصله ها گم شده ام من
از قافله و قبله سراغی که ندارم
در ها همه از پنجرها هی گله دارند
من از درو از پنجره داغی که ندارم
درد من ازان یکسره دیوار بتون است
راضی به پر پیر کلا غی که ندارم
مشکل بشود پر زد ازاین فاصله ی سرد
یا دل بدهم به چلچراغی که ندارم
فرید عباسی
پر شد دلم از حسرت باغی که ندارم
یاران همه در گلشن و گلزار نشینند
من خوش به دمی روز فراغی که ندارم
در مملکت فاصله ها گم شده ام من
از قافله و قبله سراغی که ندارم
در ها همه از پنجرها هی گله دارند
من از درو از پنجره داغی که ندارم
درد من ازان یکسره دیوار بتون است
راضی به پر پیر کلا غی که ندارم
مشکل بشود پر زد ازاین فاصله ی سرد
یا دل بدهم به چلچراغی که ندارم
فرید عباسی
- ۱.۸k
- ۲۲ مرداد ۱۳۹۴
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط