{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

ساعتِ عمر مــن افتاد و دگر کـــار نکرد

ساعتِ عمر مــن افتاد و دگر کـــار نکرد
هیچ کس یادی از این ساعتِ بیمار نکرد
سالها خانه ی من گوشه ی دیوار تو بود
حیف لبهایِ تو یـــک خنده به دیوار نکرد
چه غم انگیز به پا خاست غمم از لبِ تار
احدی گریه ولی بـــــــــر غم گیتار نکرد
روزهایم همه در روزه ی چشمانِ تو رفت
شامگاهان شد و چشمانِ من افطار نکرد
خواب رفتم که ببوسم لبت و وقت وداع
تــــــنِ تبدار مرا عقربه بیدار نــــــکرد
بعد از آن از منِ بیچاره فقط خاطره ماند
خاطراتی که مـــــرا جز به سرِ دار نکرد
گر چـــه بیچاره ترینم به دلِ خــاک ولی
هیچ خاکی به خدا چون تو مرا زار نکرد ‌


‎‌‌
دیدگاه ها (۹۷)

روی این دفتر نم خورده کاهی بنویسدرد دل یا که گله ،هر چه که خ...

چون سنگ ، شدی سبز نشستی سر راهمگفتی که من آن حاصل یک لحظه گن...

یک بار برایم نوشتی دوستت دارم ...من هزار بار خواندمش ...هزار...

گاهی که روبه روی دلت می نشانی ام با هر نگاه تا ته غم می کشان...

برای تو که از مرگ ارزشمند تر و از جان خوار تر بودی :حالم خوش...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط