کنیچیوا اومدم با همون داستانی که قولشو بهتون داده بودم اس
کنیچیوا اومدم با همون داستانی که قولشو بهتون داده بودم اسم داستان سایه های از یاد رفته است امیدوارم خوشتون بیاد
فصل اول: آغاز تاریکی
همهچیز در این دنیا نقطهی شروعی دارد. اینجا هم، آغاز ما بود. هیچکداممان نمیدانستیم سالهای پیشرو چگونه خواهند گذشت، اما ته دلمان حس مبهمی بود؛ حسی که میگفت آیندهمان، مثل گذشتهمان، در مهی از تاریکی فرو رفته است.
اواسط دسامبر بود. هوا آرامآرام سرد میشد و مردم به فکر خرید لباسهای گرم افتاده بودند. خیابانها پر از رفتوآمد بود، اما کوچهها خلوت و ساکت. من هم یکی از همان آدمهایی بودم که ترجیح میداد در سکوت کوچهپسکوچهها قدم بزند. بیخبر از آنکه قرار است دیداری زندگیام را زیر و رو کند.
در دل تاریکی، محو تماشای ستارهها بودم. ستارههایی که مثل پولکهای نقرهای در آسمان شب میدرخشیدند. ناگهان سرمایی تیز را روی گلویم حس کردم. تیغهای سرد و برنده. آرام سرم را پایین آوردم و با دختری روبهرو شدم که چاقو را محکم در دست گرفته بود و با نگاهی تهدیدآمیز آن را به گلویم فشرده بود.
دختر زیبایی بود؛ ریزنقش و جسور. قدش به سختی تا شانههایم میرسید، اما با تمام توانش تلاش میکرد تا تسلطش را حفظ کند. چند قدم عقب رفتم. نمیخواستم با او درگیر شوم. ترجیح میدادم بیصدا از کنار او رد شوم و بروم، اما او راه را سد کرد.
در چشمان بنفشرنگش برق عجیبی بود. برقی از چیزی آشنا، چیزی قدیمی. حسی که بیاختیار مرا به خودش کشاند. شاید همان چیزی بود که به آن میگویند عشق در نگاه اول. خودش هم نمیدانست چرا، اما آن نگاه، آن حضور، چیزی درونش را دگرگون کرده بود...
تموم شد و یک نکته که من اینو با بست فرندم که توی فضای مجازی نیست نوشتم✨️
کپی ممنوعه
سایونارا 🎀✨️🦋
فصل اول: آغاز تاریکی
همهچیز در این دنیا نقطهی شروعی دارد. اینجا هم، آغاز ما بود. هیچکداممان نمیدانستیم سالهای پیشرو چگونه خواهند گذشت، اما ته دلمان حس مبهمی بود؛ حسی که میگفت آیندهمان، مثل گذشتهمان، در مهی از تاریکی فرو رفته است.
اواسط دسامبر بود. هوا آرامآرام سرد میشد و مردم به فکر خرید لباسهای گرم افتاده بودند. خیابانها پر از رفتوآمد بود، اما کوچهها خلوت و ساکت. من هم یکی از همان آدمهایی بودم که ترجیح میداد در سکوت کوچهپسکوچهها قدم بزند. بیخبر از آنکه قرار است دیداری زندگیام را زیر و رو کند.
در دل تاریکی، محو تماشای ستارهها بودم. ستارههایی که مثل پولکهای نقرهای در آسمان شب میدرخشیدند. ناگهان سرمایی تیز را روی گلویم حس کردم. تیغهای سرد و برنده. آرام سرم را پایین آوردم و با دختری روبهرو شدم که چاقو را محکم در دست گرفته بود و با نگاهی تهدیدآمیز آن را به گلویم فشرده بود.
دختر زیبایی بود؛ ریزنقش و جسور. قدش به سختی تا شانههایم میرسید، اما با تمام توانش تلاش میکرد تا تسلطش را حفظ کند. چند قدم عقب رفتم. نمیخواستم با او درگیر شوم. ترجیح میدادم بیصدا از کنار او رد شوم و بروم، اما او راه را سد کرد.
در چشمان بنفشرنگش برق عجیبی بود. برقی از چیزی آشنا، چیزی قدیمی. حسی که بیاختیار مرا به خودش کشاند. شاید همان چیزی بود که به آن میگویند عشق در نگاه اول. خودش هم نمیدانست چرا، اما آن نگاه، آن حضور، چیزی درونش را دگرگون کرده بود...
تموم شد و یک نکته که من اینو با بست فرندم که توی فضای مجازی نیست نوشتم✨️
کپی ممنوعه
سایونارا 🎀✨️🦋
- ۱.۲k
- ۲۴ آبان ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط