{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

سلام اومدم با فصل دوم سایه های از یاد رفته اومدم آپلودش ک

سلام اومدم با فصل دوم سایه های از یاد رفته اومدم آپلودش کنم من هر جمعه یک قسمت آپلود میکنم✨️🎀


فصل دوم: آشنایی

هرگز تصور نمی‌کردم چنین اتفاقی بیفتد. اما همان‌طور که پیش‌تر گفته‌ام، هیچ‌چیز در این دنیا آن‌طور که باید پیش نمی‌رود.

هدف دختر از حمله‌اش هیچ‌وقت برایم روشن نشد. شاید هم اهمیتی نداشت. وقتی بی‌تفاوت از کنارش گذشتم، حس کردم رفتاری که نشان دادم، چیزی را درونش شکست. چند قدمی که دور شدم، صدای هق‌هق آرامی در سکوت کوچه پیچید و توجه‌ام را جلب کرد. صدایی درون ذهنم زمزمه کرد: «برگرد، ببین چه شده.»

ناخواسته سرم را چرخاندم. برخلاف انتظارم، دیدم دختر قمه‌اش را روی زمین انداخته، صورتش را میان دستانش پنهان کرده و با صدایی لرزان گریه می‌کند. صحنه‌ای بود که نمی‌توانستم بی‌تفاوت از کنارش بگذرم.

چند قدم عقب رفتم تا کنارش قرار بگیرم. با احتیاط پرسیدم:
«مشکلی پیش آمده؟»

سرش را بالا آورد. اما به‌جای پاسخ، لبخندی خبیثانه روی لبانش نشست. همان لحظه فهمیدم اشتباه کرده‌ام. ناگهان دوباره به سمتم حمله‌ور شد. این بار، به‌جای فرار، پشت لباسش را گرفتم و متوقفش کردم.

دست‌وپا می‌زد تا خودش را آزاد کند. با صدایی خشمگین فریاد زد:
«ولم کن! ولم کن!»
اما بی‌اعتنا نگهش داشتم، میان زمین و هوا، تا اینکه بالاخره از تقلا افتاد و با لحنی تسلیم‌شده گفت:
«باشه... تو بردی. حالا بذارم زمین.»

رهایش کردم. آرام روی زمین نشست. من هم کتم را مرتب کردم و دوباره به راه افتادم. اما او پشت سرم آمد، بی‌وقفه حرف می‌زد و تلاش می‌کرد از من عقب نماند.

«اسمت چیه؟» پرسید، با لحنی کنجکاو و کودکانه.

ناچار، بی‌حوصله جواب دادم:
«میشل...»

لبخند گل‌وگشادی زد و گفت:
«من هم هیدویی‌ام.»

و این‌گونه، آشنایی‌مان آغاز شد. آشنایی‌ای که در سال‌های پیش‌رو، قرار بود طوفان‌هایی به پا کند...

امیدوارم خوشتون اومده باشه
خداحافظ✨️
دیدگاه ها (۰)

سلاممم✨️اومدم با پارت سه ی سایه های از یاد رفته🎀فصل سوم: سای...

سلامممم✨اومدم با سایه های از یاد رفته🎀😭فصل چهار: تصمیمزندگی ...

کنیچیوا اومدم با همون داستانی که قولشو بهتون داده بودم اسم د...

اوسی/آرت/هیدویی کوروکاوا/هیدویی گاراده

کنیچیوااا🪼اومدم با فصل ۷ سایه های از یاد رفتههه✨️فصل هفتم: پ...

" بازگشت از مرز مرگ"جنگل درسکوت فرورفته بود،فقط صدای نفس های...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط