LOOKING FOR YOU
LOOKING FOR YOU
PART : ¹³
اما...قبل از اینکه روی زمین بیفتند، کسی سینی را محکم گرفت. جونگکوک سریع سرش را بالا آورد ، تهیونگ روبهرویش ایستاده بود. یکی از فنجانها کج شده بود و چند قطره قهوه روی آستین کت مشکی تهیونگ ریخته بود. برای چند ثانیه ، هیچکدام حرفی نزدند. صدای شلوغی سالن انگار دور شده بود. جونگکوک اولین کسی بود که به خودش آمد.
جونگکوک: اوه ، م...من ،معذرت میخوام...
با دستپاچگی گفت یه دستمال نمی دار برداشتم تا آستین کت را تمیز کند . تهیونگ نگاهی کوتاه به آستین خیس کتش انداخت و بعد دوباره به جونگکوک نگاه کرد. برخلاف چیزی که همه انتظارش را داشتند...نه اخم کرد و نه عصبانی شد ، فقط خیلی آرام گفت
تهیونگ: اشکالی نداره تقصیر تو نبود
و سینی را دوباره داخل دستهای جونگکوک گذاشت و دستمال رو گرفت . جونگکوک برای لحظهای فقط به او خیره ماند ، انگار انتظار داشت مثل بقیه مدیرهای معروف، اخم کند یا حتی سرزنشش کند. اما مرد فقط گفت اشکالی نداره .تهیونگ هم بدون اینکه چیز دیگری بگوید، از کنارش رد شد و هیچکدام متوجه نبودند که درست از آن سوی سالن...کای با اخم به این صحنه نگاه میکرد. نگاهی که پر از سؤال بود.
کای : "...رئیس از کی انقدر با کسی مهربون شده ؟ "
با خودش زمزمه کرد
~~~~
صدای موسیقی آرام سالن همچنان در فضا میپیچید. مهمانها در گروههای مختلف مشغول صحبت بودند و خبرنگارها از مدلها و لباسهای جدید عکس میگرفتند. جونگکوک آخرین فنجان را روی سینی گذاشت و نفس کوتاهی کشید ، همان موقع یکی از کارکنان شرکت با عجله به سمتشان آمد.
ـ ببخشید... یکی از دستگاههای قهوه توی اتاق VIP مشکل پیدا کرده. میشه یکی بیاد نگاهش کنه؟
صاحب کافه اطراف را نگاه کرد
صاحب کافه: جونگکوک... تو برو
جونگکوک بدون مخالفت سری تکان داد و به سمت اتاق رفت ، درِ اتاق VIP را آرام باز کرد. فضای اتاق کاملاً ساکت بود. دستگاه اسپرسو روی کانتر قرار داشت و چراغ قرمز کوچکش چشمک میزد . جونگکوک جلو رفت و نگاهی به دستگاه انداخت.
جونگکوک: فقط مخزن آبش خالی شده...
زیر لب گفت و مخزن را بیرون آورد
همان لحظه...صدای باز شدن در اتاق آمد. جونگکوک بدون اینکه برگردد فکر کرد یکی از کارکنان شرکت است اما صدای قدمها که نزدیکتر شد...ناخودآگاه برگشت. تهیونگ بود. هر دو برای لحظهای متوقف شدند. انگار هیچکدام انتظار نداشت دیگری آنجا باشد. سکوت کوتاهی بینشان افتاد. تهیونگ نگاه کوتاهی به دستگاه انداخت و سکوت رو شکست
تهیونگ: خراب شده؟
جونگکوک آرام سر تکان داد
جونگکوک: نه... فقط آبش تموم شده بود
چند ثانیه سکوت. تهیونگ نمیدانست چرا وارد این اتاق شده ، در واقع...میدانست . به خودش گفته بود میخواهد وضعیت سالن VIP را بررسی کند اما حالا که اینجا ایستاده بود...میدانست دلیل واقعی چیز دیگری است. جونگکوک دوباره مشغول پر کردن مخزن آب شد . صدای ریختن آب، تنها صدایی بود که داخل اتاق شنیده میشد. تهیونگ نگاهش روی دستهای جونگکوک ثابت مانده بود ،همان دستهایی...که هر بار دیدنشان، چیزی را در ذهنش بیدار میکرد.
بیاختیار پرسید
تهیونگ: چند ساله این کارو انجام میدی؟
جونگکوک لحظهای مکث کرد.
جونگکوک: حدود چهار سال
تهیونگ: معلومه
زیرلب گفت و دوباره سکوت اتاق رو در کرد . لبخند خیلی کمرنگی گوشهی لب تهیونگ نشست درحالی جونگکوک رو نگاه میکرد که با دقت کار میکنه .
تهیونگ: معلومه به کارت علاقه داری
جونگکوک : خب...آره
برای اولین بار...جونگکوک احساس کرد آن مرد، برخلاف ظاهر سردش، موقع حرف زدن کاملاً صادق است. مخزن را داخل دستگاه گذاشت و دستگاه دوباره روشن شد. چراغ قرمز خاموش شد و صدای آرامش داخل اتاق پیچید. جونگکوک نفس راحتی کشید
جونگکوک: درست شد.
همان لحظه...صدای یکی از کارکنان از بیرون آمد.
ـ آقای کیم، خبرنگارها منتظر شما هستن
تهیونگ نگاهش را از جونگکوک گرفت
تهیونگ: دارم میام
چند قدم به سمت در برداشت اما درست قبل از بیرون رفتن...برای لحظهای ایستاد.
بدون اینکه برگردد گفت
تهیونگ: کارتو خوب بلدی
و از اتاق خارج شد. جونگکوک چند ثانیه همانجا ایستاد بعد خیلی آرام لبخند محوی زد.
جونگکوک: عجیبه...
حتی خودش هم نمیدانست منظورش از قهوه بود...یا خود آن مرد . جونگکوک چند ثانیه همانجا ایستاد و به در بستهی اتاق خیره ماند . سرش را تکان داد و سعی کرد دوباره حواسش را جمع کار کند و چند فنجان قهوه برای سالن آماده کرد. چند دقیقه بعد، دوباره به بخش اصلی مراسم برگشت.
...ادامه دارد
PART : ¹³
اما...قبل از اینکه روی زمین بیفتند، کسی سینی را محکم گرفت. جونگکوک سریع سرش را بالا آورد ، تهیونگ روبهرویش ایستاده بود. یکی از فنجانها کج شده بود و چند قطره قهوه روی آستین کت مشکی تهیونگ ریخته بود. برای چند ثانیه ، هیچکدام حرفی نزدند. صدای شلوغی سالن انگار دور شده بود. جونگکوک اولین کسی بود که به خودش آمد.
جونگکوک: اوه ، م...من ،معذرت میخوام...
با دستپاچگی گفت یه دستمال نمی دار برداشتم تا آستین کت را تمیز کند . تهیونگ نگاهی کوتاه به آستین خیس کتش انداخت و بعد دوباره به جونگکوک نگاه کرد. برخلاف چیزی که همه انتظارش را داشتند...نه اخم کرد و نه عصبانی شد ، فقط خیلی آرام گفت
تهیونگ: اشکالی نداره تقصیر تو نبود
و سینی را دوباره داخل دستهای جونگکوک گذاشت و دستمال رو گرفت . جونگکوک برای لحظهای فقط به او خیره ماند ، انگار انتظار داشت مثل بقیه مدیرهای معروف، اخم کند یا حتی سرزنشش کند. اما مرد فقط گفت اشکالی نداره .تهیونگ هم بدون اینکه چیز دیگری بگوید، از کنارش رد شد و هیچکدام متوجه نبودند که درست از آن سوی سالن...کای با اخم به این صحنه نگاه میکرد. نگاهی که پر از سؤال بود.
کای : "...رئیس از کی انقدر با کسی مهربون شده ؟ "
با خودش زمزمه کرد
~~~~
صدای موسیقی آرام سالن همچنان در فضا میپیچید. مهمانها در گروههای مختلف مشغول صحبت بودند و خبرنگارها از مدلها و لباسهای جدید عکس میگرفتند. جونگکوک آخرین فنجان را روی سینی گذاشت و نفس کوتاهی کشید ، همان موقع یکی از کارکنان شرکت با عجله به سمتشان آمد.
ـ ببخشید... یکی از دستگاههای قهوه توی اتاق VIP مشکل پیدا کرده. میشه یکی بیاد نگاهش کنه؟
صاحب کافه اطراف را نگاه کرد
صاحب کافه: جونگکوک... تو برو
جونگکوک بدون مخالفت سری تکان داد و به سمت اتاق رفت ، درِ اتاق VIP را آرام باز کرد. فضای اتاق کاملاً ساکت بود. دستگاه اسپرسو روی کانتر قرار داشت و چراغ قرمز کوچکش چشمک میزد . جونگکوک جلو رفت و نگاهی به دستگاه انداخت.
جونگکوک: فقط مخزن آبش خالی شده...
زیر لب گفت و مخزن را بیرون آورد
همان لحظه...صدای باز شدن در اتاق آمد. جونگکوک بدون اینکه برگردد فکر کرد یکی از کارکنان شرکت است اما صدای قدمها که نزدیکتر شد...ناخودآگاه برگشت. تهیونگ بود. هر دو برای لحظهای متوقف شدند. انگار هیچکدام انتظار نداشت دیگری آنجا باشد. سکوت کوتاهی بینشان افتاد. تهیونگ نگاه کوتاهی به دستگاه انداخت و سکوت رو شکست
تهیونگ: خراب شده؟
جونگکوک آرام سر تکان داد
جونگکوک: نه... فقط آبش تموم شده بود
چند ثانیه سکوت. تهیونگ نمیدانست چرا وارد این اتاق شده ، در واقع...میدانست . به خودش گفته بود میخواهد وضعیت سالن VIP را بررسی کند اما حالا که اینجا ایستاده بود...میدانست دلیل واقعی چیز دیگری است. جونگکوک دوباره مشغول پر کردن مخزن آب شد . صدای ریختن آب، تنها صدایی بود که داخل اتاق شنیده میشد. تهیونگ نگاهش روی دستهای جونگکوک ثابت مانده بود ،همان دستهایی...که هر بار دیدنشان، چیزی را در ذهنش بیدار میکرد.
بیاختیار پرسید
تهیونگ: چند ساله این کارو انجام میدی؟
جونگکوک لحظهای مکث کرد.
جونگکوک: حدود چهار سال
تهیونگ: معلومه
زیرلب گفت و دوباره سکوت اتاق رو در کرد . لبخند خیلی کمرنگی گوشهی لب تهیونگ نشست درحالی جونگکوک رو نگاه میکرد که با دقت کار میکنه .
تهیونگ: معلومه به کارت علاقه داری
جونگکوک : خب...آره
برای اولین بار...جونگکوک احساس کرد آن مرد، برخلاف ظاهر سردش، موقع حرف زدن کاملاً صادق است. مخزن را داخل دستگاه گذاشت و دستگاه دوباره روشن شد. چراغ قرمز خاموش شد و صدای آرامش داخل اتاق پیچید. جونگکوک نفس راحتی کشید
جونگکوک: درست شد.
همان لحظه...صدای یکی از کارکنان از بیرون آمد.
ـ آقای کیم، خبرنگارها منتظر شما هستن
تهیونگ نگاهش را از جونگکوک گرفت
تهیونگ: دارم میام
چند قدم به سمت در برداشت اما درست قبل از بیرون رفتن...برای لحظهای ایستاد.
بدون اینکه برگردد گفت
تهیونگ: کارتو خوب بلدی
و از اتاق خارج شد. جونگکوک چند ثانیه همانجا ایستاد بعد خیلی آرام لبخند محوی زد.
جونگکوک: عجیبه...
حتی خودش هم نمیدانست منظورش از قهوه بود...یا خود آن مرد . جونگکوک چند ثانیه همانجا ایستاد و به در بستهی اتاق خیره ماند . سرش را تکان داد و سعی کرد دوباره حواسش را جمع کار کند و چند فنجان قهوه برای سالن آماده کرد. چند دقیقه بعد، دوباره به بخش اصلی مراسم برگشت.
...ادامه دارد
- ۴۷۱
- ۲۳ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط