{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

داشت به این فکر میکرد که چقدر این دشمنی بزرگ است که باعث

داشت به این فکر می‌کرد که چقدر این دشمنی بزرگ است که باعث شد حتی تقاضای عوض کردن اسم آن رود خانه را بکنند چون سایه و نور نباید کنار هم باشند . ولی خدای رودخانه قبول نکرد . از این بابت خوشحال بود . چون دوست داشت آن رودخانه مانند اسمش خاص باشد .
ساعت از نیمه شب گذشته بود و تاریکی سنگینی بر پادشاهی نور سایه افکنده بود. بومگیو، با قلبی که از هیجان و اندکی ترس می‌تپید، به سمت اتاقش بازگشت. جشن تولدش به کلی فراموش شده بود. تنها چیزی که ذهن او را مشغول کرده بود، پیام مرموز و رشته‌ی سرخ روی مچش بود.

او لباس‌های ساده‌تری پوشید، و با احتیاط از پنجره‌ی اتاقش به بیرون خزید. شب، بهترین پوشش برای سفر او بود. هر قدمی که برمی‌داشت، او را به مرزهای پادشاهی سایه نزدیک‌تر می‌کرد.

مسیر رودخانه، که امپراطور نور از آن نام برده بود، در تاریکی شب به سختی قابل تشخیص بود. اما صدا، انگار راه را به او نشان می‌داد. نوای آرامی که از دل تاریکی به گوش می‌رسید، او را به سمت خود می‌کشاند.

وقتی به رودخانه رسید، سکوت عجیبی حکمفرما بود. آب رودخانه، به جای بازتاب نور ستارگان، تاریکی غلیظی را در خود داشت، گویی که خودش منبع نور بود. در میان مه غلیظی که اطراف رودخانه را پوشانده بود، سایه‌ی مردی نمایان شد.

بومگیو با احتیاط جلو رفت. سایه، قامت بلند مردی را آشکار کرد. چهره‌اش در تاریکی به خوبی مشخص نبود، اما هاله ای از قدرت و آرامش او را احاطه کرده بود.

"پس اومدی." صدای مرد، بم و نافذ بود. همان صدایی که بومگیو در ذهنش شنیده بود.

بومگیو مکثی کرد و سپس پاسخ داد: "آره اومدم کنجکاویم اجازه ی نادیده گرفتنت رو نداد."

مرد لبخندی زد، لبخندی که در تاریکی برق زد. "خوشحالم کنجکاویت به خودت غلبه کرده."

بومگیو با ناباوری به او خیره شد. " یه سوال دارم تو... تو شاهزاده‌ی سایه هستی درسته؟"

یونجون سر تکان داد. "و تو، بومگیو، شاهزاده‌ی نور. یا بهتر بگم کسی که سرنوشتش با سایه گره خورده ." او به مچ دست بومگیو اشاره کرد. "اون رشته‌ی سرخ... نشانه‌ی پیوند من و توئه."

بومگیو با دستش مچش را لمس کرد. "پدرم... امپراطور نور، درمورد پیوند حرف زد. درباره‌ی اتفاقی که ۷ سال پیش افتاد."

یونجون آهی کشید. "پدرت حقیقت را گفت، اما شاید نه تمام حقیقت رو . آن پیوند... انتخابی بود. نه از سوی من، بلکه از سوی پدرم. یوگو. اون فقط صلاح ما رو میخواست ."

بومگیو گیج شده بود. "چی؟"

"پدرم همیشه در پی ایجاد تعادل بود. به اون الهامی شده که باعث توجیح همه ی این قضایا شده. ولی با این حال پدرم قدرت این پیوند را دست کم گرفت و درک نکرد که چگونه می‌تواند بر اراده‌ی ما تأثیر بذاره." یونجون مکثی کرد. "و البته، پدر تو با عجله و خشم، فرصت توضیح را از او گرفت."

بومگیو به رودخانه نگاه کرد. آب تاریک و عمیق، گویی رازهای ناگفته‌ی بسیاری را در خود داشت. "پس...پدرت......."

"بله. و من هم . اما نه به این قیمت. این پیوند، ما رو به هم متصل کرده بومگیو. در ذهن، در احساسات... و شاید در سرنوشت." یونجون به چشمان بومگیو خیره شد. "من تو رو صدا زدم چون فکر کردن زمانش رسیده که این پیوند را درک کنیم. نه به عنوان یک اجبار، بلکه به عنوان راهی برای فهمیدن یکدیگر."

بومگیو به رشته‌ی سرخ روی مچش نگاه کرد، سپس به یونجون. او هنوز دلایل زیادی برای ترس داشت، اما کنجکاوی‌اش از ترس قوی‌تر بود. شاید یونجون راست می‌گفت. شاید این فرصتی بود تا او، شاهزاده‌ی نور، درک کند که سایه آنقدرها هم که به او گفته بودند، تاریک و ترسناک نیست.

"باید چیکار بکنیم؟" بومگیو پرسید.

یونجون لبخندی زد. "اولین قدم، همین جاست. در این رودخونه‌ی سایه و نور. قدم برداشتن در مسیری که ما رو به هم نزدیک‌تر می‌کنه."

فکر کنم ۴ پارت رو کنار هم گذاشتم 😵‍💫
نمیتونستم وارد پیجم بشم ببخشید 💔
خیلی سر این پارت ها فکر کردم تلاش کردم کلمات قشنگتری به کار ببرم 😭
امیدوارم خوشتون اومده باشه 😭
دیدگاه ها (۱۹)

درود بر دختران سرزمینم در این روز فرخنده که به نام تو مزین گ...

مه روی رودخانه سنگین‌تر شده بود، تا حدی که بومگیو به سختی یو...

دوستان این ادیت رو با دوستم زدم چطوره ؟

Part 4 : ۷سال پیش وقتی تو فقط ۱۲ سالت بود من و یوگو صمیمی تر...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط