{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

میدانی

میدانی
دقیقا همه چیز از آن شبی شروع شد
که بدونِ "شب بخیر" گفتن هایِ همیشگی ات خوابیدی
و من گذاشتم به پایِ خستگی ات،
و این "خستگی هایت"
هر شب بیشتر شد
تا اینکه نه من ذوقی برایِ حرف زدن داشتم
و نه تو حرفی برای گفتن،
و حالا تمامِ شب ،
به این فکر میکنم که
"حرف هایت" سهمِ چه کسی بود
که وقتی
به من میرسیدی تَه میکشید...

#سحر_رستگار
دیدگاه ها (۳)

پشت نگاه سردت پارت ۲۰ — ویو آت 🌿صبح روز بعد، با صدای زنگ گو...

مربی موتور سوار

رمان : آیدل من پارت :«اخر»ویو «جونگکوک»کنسرت تموم شد .... می...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط