{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

شعر : افسانه

شعر : افسانه
در کنج دلم عشق کسی خانه ندارد
کس جای در این کلبه ویرانه ندارد

دل را بکف هر که نهم باز پس آرد
کس تاب نگهداری دیوانه ندارد

دربزم جهان جز دل حسرت کش ما نیست
آن شمع که میسوزد و پروانه ندارد

دل خانه عشقست خدا را به که گویم
کارایشی از عشق کس این خانه ندارد

گفتم مه من! از چه تو در دام نیفتی؟
گفتا چه کنم دام شما دانه ندارد

ای آه مکش زحمت بیهوده که تاثیر
راهی بحریم دل جانانه ندارد

در انجمن عقل فروشان ننهم پای
دیوانه سر صحبت فرزانه ندارد

تا چند کنی قصه ز اسکندر و دارا
ده روزه عمر این همه افسانه ندارد

از شاه و گدا هر که در این میکده ره یافت
جز خون دل خویش به پیمانه ندارد
دیدگاه ها (۷)

شعر : تسبیح من که تسبیح نبودم،تو مرا چرخاندی مشت بر مهره تن...

شعر : صخره از سخن‌چینان شنیدم آشنایت نیستم خاطرات‌ات را بیا...

شعر : ممنوع است دل من ، حوصله کن ، داد زدن ممنوع است کم بکن...

شعر : عشق حیف از نقش خیالی که توهم شده است فرش تا عرش لگد ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط