{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت ۲۷

پارت ۲۷

توبیراما.
پادشاه دوم سرزمین اوزوماکی، که در زمان های قبل تر به نام قلمروی سنجوها معروف بود، توی راهرو ها قدم میزد.
اخیرا، چیزهایی دیده بود که با عقل جور در نمی امدند. در واقع او اینطور فکر میکرد.
توبیراما فرد سختگیر و قانون مندی بود، بیشتر با عقل تصمیم میگرفت تا با احساس. همین قضیه باعث شده بود که او واقعا در پادشاهی و رهبری مردم جایگاه هایی داشته باشد.
ولی...برادرش.
برادر بزرگتر توبیراما، هاشیراما، ساده لوح تر و خوش قلب تر بود. خندان تر و پاک تر بود و تا زمان پادشاهی اش چنان صلح را بین سرزمین ها حفظ کرده بود که هر مورخ و نویسنده ای، از او یک کتاب منتشر کرده بود.
هاشیراما قلب بزرگی داشت، دقیقا مثل یک پرتوی گرم از افتاب. همه را میپذیرفت و برای هیچکس جایگاه تعیین نمیکرد.
توبیراما واقعا برادرش را دوست داشت، از صمیم قلب. اما رفته رفته متوجه چیزی در مورد برادرش شد که...واقعا تازه و جدید بنظر میرسید.

هاشیراما یک بادیگارد داشت. مردی قوی هیکل و توانمند که فقط بازوهایش برای متوقف کردن یک ارتش کافی بود.
بادیگارد هاشیراما، از سرزمین های اوچیها وارد این منطقه شده بود. زمانی که اوچیها قدرت زیادی نداشت و مردمش فقط بخاطر زور بازو و اخلاق خشن معروف بودند.
مادارا اوچیها، رهبر بود. نه پادشاه، رهبر کشورش بود. و در عین حال، بادیگارد هاشیراما.
در ابتدا همه چیز خوب بود
توبیراما خوشحال بود که برادرش پیش مادارا احساس امنیت دارد.
ولی...
کم کم توبیراما پی برد که رابطه ی هاشیراما و مادارا، فقط به پادشاه و بادیگارد خلاصه نمیشود.

H:"واقعا این برای منه؟"
M:"مثل خودت خوشگله. بزن به موهات"

توبیراما از پشت پنجره ها میدید.
که مادارا به هاشیراما گل هدیه میدهد.
دست او را میبوسد، بند چکمه هایش را میبندد.
او تا حالا ندیده بود که یک مرد، در این حد به یک مرد دیگر عشق بورزد. مگر قرار نبود مادارا فقط بادیگارد باشد؟
همه ی اینها به کنار، توبیراما کشف کرد که در واقع این [چیزی که از خود قصر اغاز شده بود] یک رابطه از نوع هم جنس است.

اگر هاشیراما نسل را ادامه نمیداد چطور میشد؟ او قبلا بود با بانو میتو، زن زیبایی که موهای قرمز و صافی داشت، ازدواج کند.
ولی حالا؟

H:"راستش من نمیخوام توبیراما. بنظرم بهتره تو ازدواج کنی."

توبیراما شوکه شده بود.
او هیچوقت واقعا حس خاصی به زن ها نداشت. انها را مثل بقیه ی مردم میدید، عادی.
هیچوقت چیزی به نام عشق را تجربه نکرده بود و...تمام امید ها را به هاشیراما سپرده بود. و حالا برادرش از ادامه ی نسل دوری میکرد.
مرد مو سفید، میدانست علت اینکار چیست.

T:"مادارا. تو داری تبدیل به تهدید میشی"
M:"منظورت چیه؟"
T:"اگه هاشیراما ادامه ی نسل نده، سرزمینمون نابود میشه. حکومتمون از بین میره. من میدونم اون عاشق تو شده."
سکوت توی اتاق شخصی توبیراما، بلند تر از هر صدای دیگری بود.
توبیراما جدی
مادارا جدی
هیچکدام نمیخواستند از پافشاری دست بردارند.
M:"میتونی حکومتو واگذار کنی."
T:"این جایگاه یه سرباز نیست که به پادشاه دستور بده. دارم میگم حد خودتو بدون و بیش از حد به هاشیراما نزدیک نشو."
M:"تصمیم خودشه، تو فقط برادر کوچیک ترشی."
T:"یعنی چی مرد با مرد؟ اصن مگه میشه مگه داریم؟ از اول انسان از جفت زن و مرد به وجود اومده نه مرد و مرد."
M:"چرا انقد گارد داری؟ این احساسه، شاید اون چیزی رو از طرف زنا حس نکرده. منم همینطور"
T:"چرا بخاطر یه حماقت کوچیک و یه مشت احساسات که حتی با عقل جور در نمیاد، باید سرزمینمو به باد بسپرم؟ تو اخراجی مادارا"

بد شد.
مادارا که هاشیراما را واقعا دوست داشت، سعی کرد درگیری ایجاد نکند و فقط برگردد به قلمروی اوچیها.
ولی هاشیراما سر این قضیه با توبیراما دعوا کرد.
حتی به برخورد فیزیکی هم رسیدند، چون هاشیراما حاضر نبود از مادارا بگذرد.
و سر این قضیه و اینکه سرزمین نابود نشود، توبیراما اجازه نداد در زمان حکومتش کسی با اوچیها ارتباط داشته باشد.
قانون جدید تصویب شد:

'مردم محترم
از شما خواهشمندیم به خانواده های خود وفادار باشید، شما کشور را در قلب خود حمل میکنید.
از حال به بعد، کلمه ای به نام همجنسگرایی وجود نخواهد داشت
اگر جایی دو جنس مشابه را در حال عمل به این جرم مشاهده نمودید، به مرکز گزارش دهید.
حکم اعدام برای هر طبقه اجتماعی.

پادشاه سنجوی دوم'
دیدگاه ها (۱۹)

پارت ۲۸ زارتان زورتانش شروع شده دارم هشدار میدم☝️کاکاشی کامل...

پارت ۲۴تق تق تقجیرایا مثل شکارچی ای که مراقب طعمه هایش است، ...

تا ساعاتی دیگر، این دو بشر میخوان به عنوان رقیب بازی کنن جلو...

سناریو ساسونارو🩸 «ماه و خورشید: افسانه‌ی خون و اشک» ☀️فصل دو...

سناریو ساسونارو🩸 «ماه و خورشید: افسانه‌ی خون و اشک» ☀️فصل دو...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط