پارت ۲۸
پارت ۲۸
زارتان زورتانش شروع شده دارم هشدار میدم☝️
کاکاشی کامل میتوانست حس کند که ذره ای از هوشیاری واقعی برایش باقی نمانده.
طوری که فقط خودش را به اوبیتو سپرده بود، باعث میشد نه تنها برای خودش احساس دلسوزی داشته باشد، بلکه ناامیدی را هم با ان مخلوط میکرد.
و حالا اوبیتو او را بلند میکرد
بازوهایش شل و ول دور گردن اوبیتو حلقه شده بودند، ناخوداگاه پاهایش را دور کمر او میپیچید.
و اوبیتو؟
مراقب بود. انگار میدانست که چطوری پیش برود.
کاکاشی روی تخت دراز کشید، پشتش توی لحاف نرم فرو رفت در حالی که از بین مژه هایش به اوبیتو خیره شده بود.
منتظر.
موهای نقره ای اش مثل جیوه روی بالش پخش شده بودند در حالی که گرما را پشت گردنش حس میکرد.
تماشا کرد که اوبیتو سوییشرتش را در می اورد.
کاکاشی هیچوقت دقیقا هیکل او را ندیده بود، از انجایی که اوبیتو معمولا لایه لایه لباس میپوشید.
و حالا خودش اولین جایگاه را داشت که ببیند تمام ان مدت لباس ها مانع نمایان شدن چه چیزی بودند.
تی شرت، اوبیتو لبه ی ان را بالا کشید.
کاکاشی مجبور شد اب دهانش را قورت بدهد، چون ناگهانی حس خشکی زیادی میکرد.
عضلات شکمی اوبیتو [احتمالا حاصل زحمت او توی کلاس های ورزش] کم کم از زیر پارچه بیرون امدند.
بالاتر. سینه اش، شانه های پهنش
عضله های کشیده ی بازوهایش
کاکاشی دوباره اب دهانش را قورت داد.
کم کم سرش داشت از گرمایی که توی شکمش بالا می امد، گیج میرفت.
O:"جالبه که انقد ساکت شدی. الان نباید تیکه بندازی؟"
ولی کاکاشی حس میکرد قدرت پیش بینی کردن قدیمش را ندارد.
اوبیتو ذره ذره ی عقلش را کشیده بود بیرون و حالا بازیگوشی میکرد. بوسه هایش از زیر فک کاکاشی تا روی پوست صاف ترقوه اش پایین می امدند.
K:"...اذیت نکن"
فقط همین را توانست بگوید قبل از اینکه انگشت های اوبیتو را روی شکمش حس کند.
پیراهنش به بالا سر میخورد و انگشت های اوبیتو الگوهای ناگهانی را انجا میکشیدند و پایین تر میرفتند.
تا جایی که روی لبه ی شلوار او گیر کردند.
کاکاشی تقریبا ناله کرد:"خجالت میکشم!"
صدایش گرفته تر از چیزی که میخواست بیرون امد.
O:"بیخیال خجالت نداره که."
انگشت شستش زیر دکمه فرو رفت و ان را باز کرد، زیپ را پایین کشید.
زانوهای کاکاشی کمی لرزیدند، شلوارش پایین کشیده شد.
او را فقط با پارچه ی نازک زیر شلواری اش تنها گذاشت، جایی که اوبیتو میتوانست برامدگی را ببیند.
سفت شده بود، کامل میشد حدس زد که چرا.
او نیشخند زد:"منم همینطور کاکاشی، منم همینطور."
K:"انقد بهش زل نزن پدسگ"
O:"به هر حال که قراره درش بیاری، چه دیر چه زود."
دستش دراز شد سمت کشو. اولین بطری ای را که حس کرد کشید بیرون.
O:"توت فرنگی دوست داری؟"
او با پوزخند قوطی لوبریکانت را جلوی چشم های کاکاشی تکان داد، باعث شد گونه های او سرخ شوند.
K:"نه برای اینکار."
O:"خب حیف شد، کاریش نمیشه کرد."
تق!
اوبیتو در قوطی را باز کرد. کاکاشی تقریبا حس میکرد ادرنالین توی خونش ترشح میشود.
O:"چیه؟ کاریت ندارم نگران نشو."
اوبیتو تقریبا با کمی خنده گفت.
مایع لیز را کف دستش ریخت قبل از اینکه به جلو خم شود، ساعدش را کنار سر کاکاشی گذاشت.
قوطی لوبریکانت روی تشک افتاد در حالی که اوبیتو خم میشد پایین، نزدیک صورت کاکاشی.
K:"-وایسا، هنوز ن"
ولی بقیه ی حرفش توی دهان اوبیتو غرق شد.
او میتوانست بازیگوشی انگشت های اوبیتو را روی لبه ی زیرشلواری اش حس کند.
و وقتی سر خوردند زیر پارچه؟
کاکاشی حس میکرد با هر لمس پوستش میسوزد.
ناخن هایش توی شانه ی اوبیتو فرو رفتند، چشم های نیمه بازش لرزیدند وقتی انگشت های اوبیتو دقیقا به همان ناحیه خورد.
ژل لیز و سرد روی پوست داغ و حساسش کشیده میشد و باعث میشد سر کاکاشی دوباره گیج برود.
اوبیتو کمی کنار کشید
تا به کاکاشی اجازه دهد نفس بکشد
K:"-هاه...نکن اوبی"
ولی بین جمله گیر کرد.
چشم هایش گشاد شد و نفسش تقریبا گرفت وقتی انگشت اوبیتو سر خورد داخل.
به اندازه کافی لیز بود که تا ته فرو رود، کاکاشی تقریبا دندان هایش را به هم کشید. سایش ان جرقه هایی را پشت مغزش فرستاد:"وای.."
O:"چقد کوچولو و تنگه، واقعا اندازه یه دونه جا داری؟"
گرما توی دل کاکاشی میپیچید، فعلا خوب بود.
خیلی خوب بود. کاکاشی تقریبا از اعتراف به ان خجالت میکشید:"بیارش بیرون!"
ولی از چیزی که میخواست ملتمسانه تر بیرون امد. اوبیتو گردن او را بوسید:"بکنمش تو؟ چشم."
کاکاشی تقریبا بی شرمانه جیغ کشید وقتی انگشت دومی را هم توی خودش حس کرد.
انگشت های پایش خم شدند، دردش با لذت مخلوط میشد و باعث میشد به پشت اوبیتو چنگ بزند:"ایی اههح."
___________
یکی نیست بهم بگه خو کثافت اینا چیه مینویسی؟🫠 اینا چیههعهععع؟
زارتان زورتانش شروع شده دارم هشدار میدم☝️
کاکاشی کامل میتوانست حس کند که ذره ای از هوشیاری واقعی برایش باقی نمانده.
طوری که فقط خودش را به اوبیتو سپرده بود، باعث میشد نه تنها برای خودش احساس دلسوزی داشته باشد، بلکه ناامیدی را هم با ان مخلوط میکرد.
و حالا اوبیتو او را بلند میکرد
بازوهایش شل و ول دور گردن اوبیتو حلقه شده بودند، ناخوداگاه پاهایش را دور کمر او میپیچید.
و اوبیتو؟
مراقب بود. انگار میدانست که چطوری پیش برود.
کاکاشی روی تخت دراز کشید، پشتش توی لحاف نرم فرو رفت در حالی که از بین مژه هایش به اوبیتو خیره شده بود.
منتظر.
موهای نقره ای اش مثل جیوه روی بالش پخش شده بودند در حالی که گرما را پشت گردنش حس میکرد.
تماشا کرد که اوبیتو سوییشرتش را در می اورد.
کاکاشی هیچوقت دقیقا هیکل او را ندیده بود، از انجایی که اوبیتو معمولا لایه لایه لباس میپوشید.
و حالا خودش اولین جایگاه را داشت که ببیند تمام ان مدت لباس ها مانع نمایان شدن چه چیزی بودند.
تی شرت، اوبیتو لبه ی ان را بالا کشید.
کاکاشی مجبور شد اب دهانش را قورت بدهد، چون ناگهانی حس خشکی زیادی میکرد.
عضلات شکمی اوبیتو [احتمالا حاصل زحمت او توی کلاس های ورزش] کم کم از زیر پارچه بیرون امدند.
بالاتر. سینه اش، شانه های پهنش
عضله های کشیده ی بازوهایش
کاکاشی دوباره اب دهانش را قورت داد.
کم کم سرش داشت از گرمایی که توی شکمش بالا می امد، گیج میرفت.
O:"جالبه که انقد ساکت شدی. الان نباید تیکه بندازی؟"
ولی کاکاشی حس میکرد قدرت پیش بینی کردن قدیمش را ندارد.
اوبیتو ذره ذره ی عقلش را کشیده بود بیرون و حالا بازیگوشی میکرد. بوسه هایش از زیر فک کاکاشی تا روی پوست صاف ترقوه اش پایین می امدند.
K:"...اذیت نکن"
فقط همین را توانست بگوید قبل از اینکه انگشت های اوبیتو را روی شکمش حس کند.
پیراهنش به بالا سر میخورد و انگشت های اوبیتو الگوهای ناگهانی را انجا میکشیدند و پایین تر میرفتند.
تا جایی که روی لبه ی شلوار او گیر کردند.
کاکاشی تقریبا ناله کرد:"خجالت میکشم!"
صدایش گرفته تر از چیزی که میخواست بیرون امد.
O:"بیخیال خجالت نداره که."
انگشت شستش زیر دکمه فرو رفت و ان را باز کرد، زیپ را پایین کشید.
زانوهای کاکاشی کمی لرزیدند، شلوارش پایین کشیده شد.
او را فقط با پارچه ی نازک زیر شلواری اش تنها گذاشت، جایی که اوبیتو میتوانست برامدگی را ببیند.
سفت شده بود، کامل میشد حدس زد که چرا.
او نیشخند زد:"منم همینطور کاکاشی، منم همینطور."
K:"انقد بهش زل نزن پدسگ"
O:"به هر حال که قراره درش بیاری، چه دیر چه زود."
دستش دراز شد سمت کشو. اولین بطری ای را که حس کرد کشید بیرون.
O:"توت فرنگی دوست داری؟"
او با پوزخند قوطی لوبریکانت را جلوی چشم های کاکاشی تکان داد، باعث شد گونه های او سرخ شوند.
K:"نه برای اینکار."
O:"خب حیف شد، کاریش نمیشه کرد."
تق!
اوبیتو در قوطی را باز کرد. کاکاشی تقریبا حس میکرد ادرنالین توی خونش ترشح میشود.
O:"چیه؟ کاریت ندارم نگران نشو."
اوبیتو تقریبا با کمی خنده گفت.
مایع لیز را کف دستش ریخت قبل از اینکه به جلو خم شود، ساعدش را کنار سر کاکاشی گذاشت.
قوطی لوبریکانت روی تشک افتاد در حالی که اوبیتو خم میشد پایین، نزدیک صورت کاکاشی.
K:"-وایسا، هنوز ن"
ولی بقیه ی حرفش توی دهان اوبیتو غرق شد.
او میتوانست بازیگوشی انگشت های اوبیتو را روی لبه ی زیرشلواری اش حس کند.
و وقتی سر خوردند زیر پارچه؟
کاکاشی حس میکرد با هر لمس پوستش میسوزد.
ناخن هایش توی شانه ی اوبیتو فرو رفتند، چشم های نیمه بازش لرزیدند وقتی انگشت های اوبیتو دقیقا به همان ناحیه خورد.
ژل لیز و سرد روی پوست داغ و حساسش کشیده میشد و باعث میشد سر کاکاشی دوباره گیج برود.
اوبیتو کمی کنار کشید
تا به کاکاشی اجازه دهد نفس بکشد
K:"-هاه...نکن اوبی"
ولی بین جمله گیر کرد.
چشم هایش گشاد شد و نفسش تقریبا گرفت وقتی انگشت اوبیتو سر خورد داخل.
به اندازه کافی لیز بود که تا ته فرو رود، کاکاشی تقریبا دندان هایش را به هم کشید. سایش ان جرقه هایی را پشت مغزش فرستاد:"وای.."
O:"چقد کوچولو و تنگه، واقعا اندازه یه دونه جا داری؟"
گرما توی دل کاکاشی میپیچید، فعلا خوب بود.
خیلی خوب بود. کاکاشی تقریبا از اعتراف به ان خجالت میکشید:"بیارش بیرون!"
ولی از چیزی که میخواست ملتمسانه تر بیرون امد. اوبیتو گردن او را بوسید:"بکنمش تو؟ چشم."
کاکاشی تقریبا بی شرمانه جیغ کشید وقتی انگشت دومی را هم توی خودش حس کرد.
انگشت های پایش خم شدند، دردش با لذت مخلوط میشد و باعث میشد به پشت اوبیتو چنگ بزند:"ایی اههح."
___________
یکی نیست بهم بگه خو کثافت اینا چیه مینویسی؟🫠 اینا چیههعهععع؟
- ۱.۳k
- ۲۳ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط