{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

نرگس

نرگس…
نگاهشو از عمق شیارهای تو در تو که در تاریکی گم میشدند،دزدید و در تاریکی سنگر خودشو جابجا کرد…
آخرین سنگری بود که برای سرکشی خودمو رسوندم. گفتم چه خبر؟ گفت امن وامان، نگران نباش…لحن صداش شکسته بود و مغموم…گفتم حالت خوبه؟ ناراحت نیستی؟ گفت نه…اما راستش نمیدونم چرا امشب دلم اینقدر هوای دخترمو کرده…گفتم اسمش چیه، چند سالشه؟ گفت نرگس شش ساله اس
بعد نگاهشو به آسمان انداخت و گفت: اون ستاره رو می بینی؟ گفتم اره،…گفت شبها که در بهارخواب خونه کنارم می خوابید،به این ستاره اشاره میکرد و می گفت بابا این ستاره منه…تو فکر میکنی الان در چه حالیه..؟ خندیدم و گفتم خب معلومه تو خواب ناز…منوری در آسمان روشن شد…شیار قطره اشکی در پهنای صورتش می درخشید….چهره شو برگردوند و به انتهای شیارهای تو درتو که به خط دشمن منتهی میشد چشم اندوخت..
…نمازمو تازه تمام کرده بودم، که کسی سراسیمه صدایم میکرد….حاجی بیا احمد رو زدند….آسمان رنگ عوض کرده بود و فجر صبح بر تاریکی غلبه میکرد..خودمو به سنگر نگهبانی رسوندم،چشمهاش باز بود و خیره به آسمان می نگریست به ستاره نرگسش و جویی از خون بر پیشانیش جاری بود…
شهید احمد کریمی
دیدگاه ها (۳)

بهتر است پسرم در کنار بسیجی‌ها دفن شودسردار شهید “محمود کاوه...

بسم الله الرحمن الرحیم 5 مورد دیگری که باید از کوفه درس گرفت...

بسم رب الشهدا و الصدیقینبعد از شهادت آقا مهدی، یک بار خواب د...

به گزارش مصاف، میخائیل اولیانوف، رئیس دایره منع گسترش سلاحها...

ستاره ای در میان تاریکی پارت 16🌌چند هفته‌ای از دریافت توصیه‌...

the relic of the past part1

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط