ستاره ای در میان تاریکی پارت
ستاره ای در میان تاریکی پارت 16🌌
چند هفتهای از دریافت توصیهنامه گذشت و زمان آزمون ورودی یو.ای به سرعت نزدیک میشد. ایمی با شور و هیجان وصفناپذیری خود را برای این روز بزرگ آماده میکرد. هر روز صبح، قبل از طلوع آفتاب، تمرینات خود را آغاز میکرد و تا خود شب ادامه تا اخرش مثل جنازه ها رو زمین می افتاد ، هر روز صبح در سالن تمرینی مدرسه که اصلا هم وضعیت خوبی نداشت طوری که قبرستون ازش سالم تره تمرین میکرد ، آقای بلک هم تو این مدت، هر از گاهی به او سر میزد و با کمک کردن و دادن برنامه بهش به اون کمک میکرد
تا اینکه یه روز وقتی ایمی مشغول تمرین بود، آقای بلک با چهرهای کمی نگران به سراغش آمد. "ایمی، یک خبر بد دارم😰."
ایمی که اون لحظه داشت پرس سینه میزد یه لحظه متوقف شد و با کنجکاوی پرسید: "چه خبری، آقای بلک؟😯😦"
اقای بلک :ظاهراً... مشکلاتی در پروندهی تو پیش اومده." (تو صداش یه لرزشی خاصی داشت انگار چیزی رو میدونست که نمیخواست به ایمی بگه )
آقای بلک با تردید ادامه داد: "مدیر مدرسه، اطلاعات مربوط به سابقه تو رو درست وارد سیستم نکرده و این باعث شده که بعضی از مسئولین در مورد صلاحیت تو برای شرکت در آزمون با توصیه نامه، تردید پیدا کنن."
ایمی با شنیدن این حرف، احساس کرد که زمین زیر پایش خالی شد. ایمی:چی؟ 🤯🥺یعنی... یعنی ممکنه نتونم تو آزمون شرکت کنم😖😟😟؟" صدایش از بغض میلرزید. تمام زحماتش، تمام امیدهایش، در آستانه نابودی بود.
آقای بلک دستش را به گرمی روی شانه ایمی گذاشت. "آروم باش، ایمی. هنوز ناامید نشو. من دارم تمام تلاشم رو میکنم تا این مشکل رو حل کنم. با مدیر صحبت کردم، ولی اون قبول نمیکنه مسئولیت اشتباهش رو بپذیره."
ایمی: *اون اشغال عوضی اخر کار خودشو کرد نمیتوست ببینه که اولین دانش اموزی که تونسته تو کل تاریخ مدرسه ش توصیه نامه گرفته منم*
ایمی با ناامیدی سرش را پایین انداخت. "پس چاره چیه؟"
"فکر میکنم باید خودم شخصاً به یو.ای برم و با مسئولین اونجا صحبت کنم. باید مدارک و مستندات لازم رو بهشون نشون بدم تا متوجه بشن که اشتباه از طرف مدرسه بوده، نه از طرف تو." این حرف اخرش رو با قاطعیت گفت.
ایمی با چشمانی پر از اشک به او نگاه کرد. "واقعاً... واقعاً این کار رو میکنید؟"
"البته که میکنم." آقای بلک با لبخندی اطمینانبخش پاسخ داد. "تو یه استعداد ویژهای، ایمی. من نمیذارم این اتفاق جلوی پیشرفتت رو بگیره."
اون روز، ایمی تمریناشو را رها کرد و به خخونه برگشت . فکر اینکه ممکن تموم تلاشهایی که کرده به باد فنا بره، اون رو به شدت آشفته کرده بود با وجود اینکه همیشه بخاطر کوسش و تروما هاای که داشته همیشه توان اینکه یه خواب سالم داشته باشه رو نداشته و همیشه شبا بیدار بود البته عادت کرده برای همین همیشه کلا 4 ساعت خواب داشته
ولی حالش امشب یجور دیگه بود اصلا نمیتونست نفس بکشه حالش خوب نبود . اما در همین حال، احساس قدردانی عمیقی نسبت به آقای بلک داشت. مردی که در این مدت کوتاه، بیش از هر کس دیگری به او باور داشت و برای رسیدن به رویاهایش، از هیچ تلاشی فروگذار نمیکرد. بری اولین بار بود که یه نفر بهش انقدر اهمیت میداد خلاصه با هر بدبختی ای که شده اون شبو روز کرد
روز بعد، ایمی با نگرانی تو کافه منتظر خبری از آقای بلک بود. برای همین به مدرسه رفت تا به خبری بگیره هر لحظه که میگذشت، اضطرابش بیشتر میشد. بالاخره، نزدیک غروب آفتاب، آقای بلک با چهرهای خسته به سمتش اومد
ایمی درست بود که ظاهرش هیچ تغییری نشون نمیداد اما اون لحظه داشت بیشتر از کل عمرش فشار رو تحمل میکرد برای همین
"خب؟" ایمی با عجله پرسید.
آقای بلک نفس عمیقی کشید و اروم گفت . ( 😮💨 خانم هوشیکاوا میدونم الان منتظر شنیدن چه حرفی هستین و این چند چی بهتون گذشته ولی با این اوصاف بازم متاسفم راستش رو بخوایدد متاسفانه نتونستم مدرسه رو راضی کنم اونا بهم گفتم که برای این کارم زیادی دیر کردم متاسفانه از قبل بخاطر اینکه فرم تون نقص پیدا کرد مجبور شدن شما رو با یه نفر جایگزین کنن در اصل خودشون هم از اینکه اتفاق افتاد ناراحت بودن چون حتی به نظر اون ها هم شما پیش از حد با استعدا اید یجورایی اگه به اون دانش اموز نمیگفتن شاید راهی برای شرکت تو ازمون بود
البته........... ......................
لایک و کامنت یادتون نره هه
البته خودممم از این قضیه ناراحت شدم دلم میخواد مدیره جر بدم
چند هفتهای از دریافت توصیهنامه گذشت و زمان آزمون ورودی یو.ای به سرعت نزدیک میشد. ایمی با شور و هیجان وصفناپذیری خود را برای این روز بزرگ آماده میکرد. هر روز صبح، قبل از طلوع آفتاب، تمرینات خود را آغاز میکرد و تا خود شب ادامه تا اخرش مثل جنازه ها رو زمین می افتاد ، هر روز صبح در سالن تمرینی مدرسه که اصلا هم وضعیت خوبی نداشت طوری که قبرستون ازش سالم تره تمرین میکرد ، آقای بلک هم تو این مدت، هر از گاهی به او سر میزد و با کمک کردن و دادن برنامه بهش به اون کمک میکرد
تا اینکه یه روز وقتی ایمی مشغول تمرین بود، آقای بلک با چهرهای کمی نگران به سراغش آمد. "ایمی، یک خبر بد دارم😰."
ایمی که اون لحظه داشت پرس سینه میزد یه لحظه متوقف شد و با کنجکاوی پرسید: "چه خبری، آقای بلک؟😯😦"
اقای بلک :ظاهراً... مشکلاتی در پروندهی تو پیش اومده." (تو صداش یه لرزشی خاصی داشت انگار چیزی رو میدونست که نمیخواست به ایمی بگه )
آقای بلک با تردید ادامه داد: "مدیر مدرسه، اطلاعات مربوط به سابقه تو رو درست وارد سیستم نکرده و این باعث شده که بعضی از مسئولین در مورد صلاحیت تو برای شرکت در آزمون با توصیه نامه، تردید پیدا کنن."
ایمی با شنیدن این حرف، احساس کرد که زمین زیر پایش خالی شد. ایمی:چی؟ 🤯🥺یعنی... یعنی ممکنه نتونم تو آزمون شرکت کنم😖😟😟؟" صدایش از بغض میلرزید. تمام زحماتش، تمام امیدهایش، در آستانه نابودی بود.
آقای بلک دستش را به گرمی روی شانه ایمی گذاشت. "آروم باش، ایمی. هنوز ناامید نشو. من دارم تمام تلاشم رو میکنم تا این مشکل رو حل کنم. با مدیر صحبت کردم، ولی اون قبول نمیکنه مسئولیت اشتباهش رو بپذیره."
ایمی: *اون اشغال عوضی اخر کار خودشو کرد نمیتوست ببینه که اولین دانش اموزی که تونسته تو کل تاریخ مدرسه ش توصیه نامه گرفته منم*
ایمی با ناامیدی سرش را پایین انداخت. "پس چاره چیه؟"
"فکر میکنم باید خودم شخصاً به یو.ای برم و با مسئولین اونجا صحبت کنم. باید مدارک و مستندات لازم رو بهشون نشون بدم تا متوجه بشن که اشتباه از طرف مدرسه بوده، نه از طرف تو." این حرف اخرش رو با قاطعیت گفت.
ایمی با چشمانی پر از اشک به او نگاه کرد. "واقعاً... واقعاً این کار رو میکنید؟"
"البته که میکنم." آقای بلک با لبخندی اطمینانبخش پاسخ داد. "تو یه استعداد ویژهای، ایمی. من نمیذارم این اتفاق جلوی پیشرفتت رو بگیره."
اون روز، ایمی تمریناشو را رها کرد و به خخونه برگشت . فکر اینکه ممکن تموم تلاشهایی که کرده به باد فنا بره، اون رو به شدت آشفته کرده بود با وجود اینکه همیشه بخاطر کوسش و تروما هاای که داشته همیشه توان اینکه یه خواب سالم داشته باشه رو نداشته و همیشه شبا بیدار بود البته عادت کرده برای همین همیشه کلا 4 ساعت خواب داشته
ولی حالش امشب یجور دیگه بود اصلا نمیتونست نفس بکشه حالش خوب نبود . اما در همین حال، احساس قدردانی عمیقی نسبت به آقای بلک داشت. مردی که در این مدت کوتاه، بیش از هر کس دیگری به او باور داشت و برای رسیدن به رویاهایش، از هیچ تلاشی فروگذار نمیکرد. بری اولین بار بود که یه نفر بهش انقدر اهمیت میداد خلاصه با هر بدبختی ای که شده اون شبو روز کرد
روز بعد، ایمی با نگرانی تو کافه منتظر خبری از آقای بلک بود. برای همین به مدرسه رفت تا به خبری بگیره هر لحظه که میگذشت، اضطرابش بیشتر میشد. بالاخره، نزدیک غروب آفتاب، آقای بلک با چهرهای خسته به سمتش اومد
ایمی درست بود که ظاهرش هیچ تغییری نشون نمیداد اما اون لحظه داشت بیشتر از کل عمرش فشار رو تحمل میکرد برای همین
"خب؟" ایمی با عجله پرسید.
آقای بلک نفس عمیقی کشید و اروم گفت . ( 😮💨 خانم هوشیکاوا میدونم الان منتظر شنیدن چه حرفی هستین و این چند چی بهتون گذشته ولی با این اوصاف بازم متاسفم راستش رو بخوایدد متاسفانه نتونستم مدرسه رو راضی کنم اونا بهم گفتم که برای این کارم زیادی دیر کردم متاسفانه از قبل بخاطر اینکه فرم تون نقص پیدا کرد مجبور شدن شما رو با یه نفر جایگزین کنن در اصل خودشون هم از اینکه اتفاق افتاد ناراحت بودن چون حتی به نظر اون ها هم شما پیش از حد با استعدا اید یجورایی اگه به اون دانش اموز نمیگفتن شاید راهی برای شرکت تو ازمون بود
البته........... ......................
لایک و کامنت یادتون نره هه
البته خودممم از این قضیه ناراحت شدم دلم میخواد مدیره جر بدم
- ۸۴۵
- ۰۱ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط