{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

داستان کوتاه شماره 1 : مدتی بود در یکی از بیمارستان ها ی

داستان کوتاه شماره 1 : مدتی بود در یکی از بیمارستان ها ی شهر لندن در روزهای یکشنبه سر ساعت ۱۰:۳۰ بیمار تخت شماره ی ۳ از بین می رفت و این به نوع بیماری فرد بستگی نداشت!!! عده ای این اتفاق را به ماورا نسبت می دادند و عده ای هم در مورد آن نظری نداشتند . این مساله تا جایی پیش رفت که عده ای از پزشکان جلسه ای گذاشتند تا علت این حادثه را پیدا کنند ٬ قرار بر این شد تا در روز یکشنبه در ساعت مقرر همه جمع شوند و تخت مورد نظر را زیر نظر بگیرند . روز موعود فرا رسید عده ای با انجیل سر قرار حاضر شده بودند در ساعت ۱۰:۳۰ مارتا کارگر نیمه وقت وارد اتاق شد به سمت پریز برق رفت و دستگاه حیات مصنوعی را از برق کشید و جارو برقی خود را به برق زد؟؟؟؟!!
دیدگاه ها (۱)

من اونقده بداخلاق و تخسم که اگ از یه نفر خوشم بیاد.... تو خو...

کـــافـــه چـــی در ایــن روز هـــای پـــر رفــتــ وآمــــدن...

بیمارستان میلیون ها کلمه پراکنده “خداوند” ریخته بود روی کمپو...

داستان کوتاه :شب کریسمس بود و هوا، سرد و برفی.پسرک، در حالی‌...

پارت ۴نقشه ای از قرار فردا روی تخته کشیدم لب زدم گفتم« ببین ...

پارت دوم: چیزی که گفته نشدباران کم‌کم آرام‌تر شده بود، اما ه...

سلام قابل توجه بعضیا که میگن انرژی هسته‌ای به چه دردمون می خ...

𝕯𝖗𝖊𝖆𝖒 𝖜𝖎𝖙𝖍 𝖒𝖊¹⁵پذیرش، همان آرامشی‌ست که در دل طوفان پیدا می‌...

قلب های تپنده"میکشم، کسی رو که قصد آسیب به دخترم پیدا کنه." ...

«آخرین ایستگاه»نیلا اولین بار جیهوپ رو توی ایستگاه قطار دید....

من لوئیزم و اینجا قراره موضوعاتی رو که برام جالبن و راجع‌بهش...

KIM V

💜🫂 ~ روایت یکی از کارکنان باشگاه WE Fitness در تورنتو از سه ...

با تو! همیشه پارت ۲

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط