{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

قلب های تپنده

قلب های تپنده
"میکشم، کسی رو که قصد آسیب به دخترم پیدا کنه."
کاپل: جیمین ، دایون
سبک؟ تک پارتی
( Rose )
بوی قهوه، نان تست و روزنامه ی کهنه ی روز قبل، تمام آشپزخانه را پر کرده بود.
دایون، درحالی که به آرامی جرعه ای از قهوه می نوشید، همواره نگاهی به اخبار داغ این چند وقت انداخت.
_ «جالبه! هیچ وقت فکر نمیکردم اهل مطالعه باشی!»
دایون لیوان رو روی میز گذاشت و به جیمین نگاهی کرد.
بی اعتنا به حرفش با همون خونسردی همیشگی و اشاره به لباس های جیمین، گفت: «میری سرکار؟»
جیمین آهی کشید.
_ «مردم منتظر اخبار جدیدن.. اخراج شدن رئیس جمهور این اواخر خیلی سر و صدا کرده.»
_ «متوجهم، جیمی.»
جیمین این اواخر بابت بیماری دایون، هیچ گونه رسیدگی ای به خودش نمیکرد.
لباس هاش چروکیده و بدون اتو بودن و موهاش آشفته.
عینکی بزرگ مشکی رنگی روی بینیش قرار گرفته بود و جذابیتش رو صد برابر میکرد.
دایون به آهستگی و برای بار دوم همسرش رو از نظر گذروند. بعد، به آرامی سرش رو چرخوند و مشغول ادامه ی مطالعه اش شد.
جیمین با دیدن این آرامش دایون احساس گناه کرد.
فرشته اش روز به روز شکسته تر میشد و بخش دردناک ماجرا اون جایی بود که اون نمی تونست هیچ کمکی بهش کنه. جیمین فقط یه کارمند ساده توی یه چاپ خونه ی قدیمی بود و به قدری پول نداشت تا دایون رو پیش بهترین دکتر ها بفرسته.
اما امروز بعد از مدت ها دکتری مسئولیت درمان دایون رو بر عهده گرفته بود و جیمین سرشار از ناراحتی بود که توان همراهی دایون رو نداشت.
_ «سعی میکنم زود برگردم.»
_ «مراقب خودت باش.»
_ «توهم همینطور، جوجه فسقلی.»
و بعد صدای بسته شدن در نیاز به روغن کاری، خانه رو در سکوت غرق کرد.
کیف چرم کهنه اش رو از روی تخت برداشت و به سمت در قدم برداشت.
با محکم کردن بند بوت قهوه ای رنگش که چند سالی قدمت داشت، از خونه خارج و بلافاصله سوار اولین تاکسی شد.
راننده ی تاکسی، مرد پرحرفی بود و حرف های طولانیش دایون رو خسته از اونچه که هست میکرد.
_ «خانم بیماریتون چیه؟»
_ «شما ازدواج نکردید؟ برادر یا پدری ندارید؟»
_ «نظرتون راجب به اخراج رئیس جمهور سابق چیه؟ شایعه شده برای کشور دشمن کار میکرده..»
به محض ایستادن تاکسی دایون با مهربانی مبلغ رو پرداخت کرد و از ماشین پیاده شد.
نفس عمیقی کشید. از همون دوران کودکی توی مسیر های طولانی حالش بد میشد.
دایون، سرش رو بالا آورد و به بیمارستان غول پیکر روبه روش چشم دوخت.
_ «خدای بزرگ...!»
شاید تا چند ساعت گذشته ترسی برای درمان نداشت، اما حالا که کفش هاش، زمین سرد و بی روح بیمارستان رو لمس میکردن و بوی دارویی که تمام محیط رو پر کرده بود به مشامش میرسید، استرسی که قرار بود پنهانی باشه کم کم آشکار میشد.
دایون، جلوی پذیرش ایستاد و نگاهی به اطراف چرخوند.
زن جوانی، حداقل همسن خودش با چهره ی فریبنده ای به سمت دایون اومد.
_ «خوش اومدین خانم. وقت قبلی داشتید، یا همراه بیمار هستین؟»
دایون برای لحظه ای کوتاه چشم هاش رو بست و سعی کرد نفس عمیقی بکشه.
_ «ممنونم. بله، وقت قبلی داشتم. دکتر جانگ.»
_ «بسیار خب، لطفا چند دقیقه منتظر بمونید تا صداتون کنیم.»
حدود پانزده دقیقه بعد زن جوان دیگری دایون رو صدا کرد.
_ «میتونید برید پیش آقای جانگ، اتاق ایشون طبقه چهارم بخش شماره ی دو هست.»
دایون به نشانه ی احترام سر خم کرد و به سمت آسانسور راهی شد.
آسانسور که باز شد، عده ی زیادی از مردم از آن به بیرون گریختند.
هرکس مشکلی داشت.
و مشکل دایون، سرطان بود.
سرطانی که مانع از به دنیا آوردن بچه در اون میشد.
سرطانی که از چند ماه پیش شروع شده بود و روز به روز قوی تر میشد..
دایون به آهستگی وارد آسانسور شد و نگاهی به چهره ی درمونده ی خودش کرد. باور نکردنی بودکه این همون هان دایون ۲۱ ساله ست. دختر تاجر بزرگ و شناخته شده ی بوسان..
دیدگاه ها (۰)

وقتی آسانسور ایستاد، دایون بدون هیچ ترسی به بیرون قدم برداشت...

جیمین امیدوارانه برگشت._ «خودمم. دکتر، حال.. همسرم..؟»دکتر آ...

اولین داستان‌مون تموم شد قشنگا🤧🎀امیدوارم ناامید‌تون نکرده با...

پارت ۶۰:پایان به یادماندنی(Rose)۱۳ سال بعد. ۲۶ ام مه سال ۲۰۱...

حروم لقمه هارا اخراج کنید

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط