FORCED LOVE
FORCED LOVE
Part: 10
───
صدای گلوله توی تاریکی پیچید.
منتظر درد بودم. منتظر سوزش توی قفسهی سینهام. ولی هیچی نیامد.
چشمام رو باز کردم. تهیونگ هنوز پشت سرم بود. ولی نگاهش به جایی دیگه دوخته شده بود. به پشت سرِ محافظها.
یکی از محافظها، با لباس مشکی، تفنگش رو پایین انداخته بود و به زمین افتاده بود. گلولهای توی پیشونیش نشسته بود.
و از تاریکی پشت سرِ محافظها، چند نفر دیگه ظاهر شدن. با لباسهای تاکتیکی، با تفنگهای که به سمت پارک و محافظهاش نشانه رفته بودن.
پارک جونگ-هو با چشمانی گرد شده، به عقب خورد.
«این چیه؟!»
یه زن با موهای کوتاه و چهرهای سنگی، از میان جمعیت جلو اومد. تفنگش رو به سمت پارک گرفت و لبخندی زد که به چشماش نمیرسید.
«آقای پارک ، فکر کردی ما فقط دو تا مامور فرستادیم؟»
من با تعجب به زن نگاه کردم. اون رو نمیشناختم. ولی صداش آشنا بود. جایی توی اداره شنیده بودمش. ولی نه، اون یکی از محافظهای پارک بود. همون زنی که توی مهمونی با من حرف زده بود. زنِ لباس قرمز.
با دهان باز بهش نگاه کردم.
+ «تو... تو هم ماموری؟»
زن به من نگاه کرد. لبخندش کوتاهتر شد.
«هان سوری. بخش اطلاعات. سه ماهه که توی تیم پارک نفوذ کردم.»
پارک فریاد زد:
«خائن! همهتون خائنید!»
ولی سوری تفنگش رو محکمتر گرفت.
«تو که خودت از خیانت سر در میاری،آقای پارک .»
و بعد، نگاهش به تهیونگ افتاد.
«کیم تهیونگ، الینا رو ببر بیرون. ما اینجا رو جمع میکنیم.»
تهیونگ دستم رو گرفت و به سمت درِ پشتی هل داد.
«برو. سریع.»
دویدیم. تاریکی بیرون، نورِ چراغهای ماشینهایی که پارک شده بودن رو شکسته بود. چند ماشین با چراغهای خاموش، توی باغ منتظر بودن.
تهیونگ من رو سوار یه ماشین کرد و خودش پشت فرمان نشست. ماشین با سرعت روشن شد و از میان دروازهی باز، به سمت بزرگراه تاخت.
پشت سرم رو نگاه کردم. خونهی پارک داشت کوچکتر میشد. توی آینهی بغل، سایههایی رو دیدم. آدمهایی که از پشت بام خونه میپریدن پایین. از درختها پایین میاومدن. از هیچجا ظاهر میشدن.
با صدای لرزانی گفتم:
+ «این... این چیه؟ کاپیتان لی برنامهی دیگهای داشت؟»
تهیونگ به جاده خیره بود. صورتش مثل سنگ بود. ولی دستش که روی فرمان بود، کمی میلرزید.
_«آره. یه برنامهی پشتیبان. که فقط کاپیتان لی و سوری میدونستن.»
با عصبانیت گفتم:
+«و تو چی؟ تو نمیدونستی؟!»
_«نه. کاپیتان لی به من گفت که... اگه چیزی خراب بشه، کسی میاد. ولی نگفت کی.»
نگاهم کرد. برای یه لحظه، چشمانش توی آینه با چشمان من برخورد کرد.
_«نمیدونستم قراره اینقدر نزدیک باشن. نمیدونستم سوری اونجاست.»
به صندلی تکیه کردم و چشمام رو بستم. بدنم میلرزید. ولی نه از ترس. از خشم.
+«من داشتم میمردم، تهیونگ. و تو به من گفتی که اگه چیزی پیش بیاد، فرار کنم. ولی سوری... سوری اونجا بود. از اول.»
تهیونگ هیچی نگفت. فقط به رانندگی ادامه داد.
───
ماشین توی یه پارکینگ زیرزمینی توقف کرد. نزدیک ساختمون....
[(تا شب بازم میزارم الان خونه نیستم.)]
Part: 10
───
صدای گلوله توی تاریکی پیچید.
منتظر درد بودم. منتظر سوزش توی قفسهی سینهام. ولی هیچی نیامد.
چشمام رو باز کردم. تهیونگ هنوز پشت سرم بود. ولی نگاهش به جایی دیگه دوخته شده بود. به پشت سرِ محافظها.
یکی از محافظها، با لباس مشکی، تفنگش رو پایین انداخته بود و به زمین افتاده بود. گلولهای توی پیشونیش نشسته بود.
و از تاریکی پشت سرِ محافظها، چند نفر دیگه ظاهر شدن. با لباسهای تاکتیکی، با تفنگهای که به سمت پارک و محافظهاش نشانه رفته بودن.
پارک جونگ-هو با چشمانی گرد شده، به عقب خورد.
«این چیه؟!»
یه زن با موهای کوتاه و چهرهای سنگی، از میان جمعیت جلو اومد. تفنگش رو به سمت پارک گرفت و لبخندی زد که به چشماش نمیرسید.
«آقای پارک ، فکر کردی ما فقط دو تا مامور فرستادیم؟»
من با تعجب به زن نگاه کردم. اون رو نمیشناختم. ولی صداش آشنا بود. جایی توی اداره شنیده بودمش. ولی نه، اون یکی از محافظهای پارک بود. همون زنی که توی مهمونی با من حرف زده بود. زنِ لباس قرمز.
با دهان باز بهش نگاه کردم.
+ «تو... تو هم ماموری؟»
زن به من نگاه کرد. لبخندش کوتاهتر شد.
«هان سوری. بخش اطلاعات. سه ماهه که توی تیم پارک نفوذ کردم.»
پارک فریاد زد:
«خائن! همهتون خائنید!»
ولی سوری تفنگش رو محکمتر گرفت.
«تو که خودت از خیانت سر در میاری،آقای پارک .»
و بعد، نگاهش به تهیونگ افتاد.
«کیم تهیونگ، الینا رو ببر بیرون. ما اینجا رو جمع میکنیم.»
تهیونگ دستم رو گرفت و به سمت درِ پشتی هل داد.
«برو. سریع.»
دویدیم. تاریکی بیرون، نورِ چراغهای ماشینهایی که پارک شده بودن رو شکسته بود. چند ماشین با چراغهای خاموش، توی باغ منتظر بودن.
تهیونگ من رو سوار یه ماشین کرد و خودش پشت فرمان نشست. ماشین با سرعت روشن شد و از میان دروازهی باز، به سمت بزرگراه تاخت.
پشت سرم رو نگاه کردم. خونهی پارک داشت کوچکتر میشد. توی آینهی بغل، سایههایی رو دیدم. آدمهایی که از پشت بام خونه میپریدن پایین. از درختها پایین میاومدن. از هیچجا ظاهر میشدن.
با صدای لرزانی گفتم:
+ «این... این چیه؟ کاپیتان لی برنامهی دیگهای داشت؟»
تهیونگ به جاده خیره بود. صورتش مثل سنگ بود. ولی دستش که روی فرمان بود، کمی میلرزید.
_«آره. یه برنامهی پشتیبان. که فقط کاپیتان لی و سوری میدونستن.»
با عصبانیت گفتم:
+«و تو چی؟ تو نمیدونستی؟!»
_«نه. کاپیتان لی به من گفت که... اگه چیزی خراب بشه، کسی میاد. ولی نگفت کی.»
نگاهم کرد. برای یه لحظه، چشمانش توی آینه با چشمان من برخورد کرد.
_«نمیدونستم قراره اینقدر نزدیک باشن. نمیدونستم سوری اونجاست.»
به صندلی تکیه کردم و چشمام رو بستم. بدنم میلرزید. ولی نه از ترس. از خشم.
+«من داشتم میمردم، تهیونگ. و تو به من گفتی که اگه چیزی پیش بیاد، فرار کنم. ولی سوری... سوری اونجا بود. از اول.»
تهیونگ هیچی نگفت. فقط به رانندگی ادامه داد.
───
ماشین توی یه پارکینگ زیرزمینی توقف کرد. نزدیک ساختمون....
[(تا شب بازم میزارم الان خونه نیستم.)]
- ۱.۳k
- ۰۵ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط