سناریو ساسونارو
سناریو ساسونارو
# 🩸 **ماه و خورشید: افسانهی خون و اشک** ☀️
فصل دو قسمت بیستوهشتم
حیاط عظیم قصر خوناشامها،
با ستونهای مرمری سیاه
گل رز های سرخ به رنگ خون و کمی پژمرده اما بشدت زنده
و شعلههای آبی که روی پایهها میرقصیدند،
در سکوتی سنگین غرق شده بود.
ساسوکه و ایتاچی آرام قدمبرمیداشتند؛
سایهها زیر پایشان کش میآمدند.
سربازان خوناشام با دیدن نگاه خشمگین ساسوکه، از مسیر کنار میرفتند.
اما در میان حیاط—
**گلوریا.**
اژدهای وفادار، با جستهی عظیم،
چنگالها در خاک فرو رفته،
چشمانی سرخ و خسته،
نمیگذاشت هیچکس نزدیک شود.
نفسش سنگین بود.
بوی جنگ میداد.
بوی خطر.
تا اینکه چشمش،
صاحبش را دید.
و گویا همهی آن عظمت فرو ریخت.
گلوریا با صدایی شبیه غرشِ خفه،
به شکلی باشکوه
تعظیم کرد.
ساسوکه، با اینکه خشم در رگهایش میدوید،
بخاطر وی وفادارانه،
کمی نرمتر حرف زد.
«گــلوریا…
تو از خورشید…
خبری داری؟»
گلوریا تعظیمش را شکست.
سرش را بالا آورد.
چشمهای وحشیاش لرزید.
نگران.
گناهکار.
به لرزه افتاده.
و بعد—
غرشش آغاز شد.
نه غرشی تهدیدآمیز؛
غرشی پر از توضیح،
پر از اضطراب حیوانی.
گلوریا میگفت (سرورم... من خورشید جوان شبی قبل از خطری که حسش میکردم نجات دادم و بردمش به کوه نیمه خاموش؛ متاسفانه در اونجا خطری بزرگتر مارو تهدید کرد و خورشید برای نجات خودش فرار کرد...
ساسوکه به اندازه ی ناروتو صحبت های گلوریا را خوب نمیفهمید…
**خورشید…
خطر…
کوه…
دروازه…
فرار…**
اما معنای کلی را حس کرد.
ایتاچی یک قدم نزدیک شد.
«چی میگه؟ ساسوکه؟»
ساسوکه نفسش را حبس کرد.
چشمهایش روی زمین میخ شد.
انگار سعی میکرد چیزی را در وجودش کنترل کند.
چیزی که داشت از هم میپاشید.
گلوریا آخرین غرشش را کرد:
غرشی عمیق، کشیده،
که معنایش واضح بود:
**«خورشید جوان… اکنون در دنیای انسانهاست…»**
سکوت.
باد، شعله را کمی تکان داد.
ایتاچی دوباره پرسید:
«ساسوکه… چی شده؟»
ساسوکه آرام،
خیلی آرام
سر بلند کرد.
چشمهای سرخش،
خسته و پر از سایه،
به تاریکی نگاه میکرد—نه به ایتاچی.
لبانش لرزید.
فکش قفل شد.
و با صدایی گرفته،
صدایی که انگار از وسط زخم میآمد، گفت:
**«ناروتو…
رفته دنیای انسانها…»**
یک ثانیه سکوت.
دو ثانیه.
بعد—
هوا انگار سنگین شد.
زمین زیر پای ساسوکه جانش را باخت.
ایتاچی تکان خورد:
«چ—چی؟ یعنی… رفته؟ چطور؟ کی؟ چرا؟»
اما ساسوکه…
نفس نمیکشید.
چشمانش فقط خیره مانده بودند.
سایهها دور بدنش میچرخیدند، انگار خشمش را بو میکشیدند.
گلوریا آرام عقب رفت.
میدانست این لحظه، لحظهای نیست که کسی بخواهد به ساسوکه نزدیک شود.
ساسوکه لب زد،
بیجان و خرد شده:
**«خورشیدم…
تنها رفته…
و من…
اینجا جا موندم…»**
و باد سرد قصر،
زمزمهای آورد که هیچکس نفهمید
آن زمزمه از کدام دنیا بود—
دنیای انسانها؟
یا دنیای عشق؟
یا دنیای درد؟
یا همهشان با هم؟
🌙🩸
# 🩸 **ماه و خورشید: افسانهی خون و اشک** ☀️
فصل دو قسمت بیستوهشتم
حیاط عظیم قصر خوناشامها،
با ستونهای مرمری سیاه
گل رز های سرخ به رنگ خون و کمی پژمرده اما بشدت زنده
و شعلههای آبی که روی پایهها میرقصیدند،
در سکوتی سنگین غرق شده بود.
ساسوکه و ایتاچی آرام قدمبرمیداشتند؛
سایهها زیر پایشان کش میآمدند.
سربازان خوناشام با دیدن نگاه خشمگین ساسوکه، از مسیر کنار میرفتند.
اما در میان حیاط—
**گلوریا.**
اژدهای وفادار، با جستهی عظیم،
چنگالها در خاک فرو رفته،
چشمانی سرخ و خسته،
نمیگذاشت هیچکس نزدیک شود.
نفسش سنگین بود.
بوی جنگ میداد.
بوی خطر.
تا اینکه چشمش،
صاحبش را دید.
و گویا همهی آن عظمت فرو ریخت.
گلوریا با صدایی شبیه غرشِ خفه،
به شکلی باشکوه
تعظیم کرد.
ساسوکه، با اینکه خشم در رگهایش میدوید،
بخاطر وی وفادارانه،
کمی نرمتر حرف زد.
«گــلوریا…
تو از خورشید…
خبری داری؟»
گلوریا تعظیمش را شکست.
سرش را بالا آورد.
چشمهای وحشیاش لرزید.
نگران.
گناهکار.
به لرزه افتاده.
و بعد—
غرشش آغاز شد.
نه غرشی تهدیدآمیز؛
غرشی پر از توضیح،
پر از اضطراب حیوانی.
گلوریا میگفت (سرورم... من خورشید جوان شبی قبل از خطری که حسش میکردم نجات دادم و بردمش به کوه نیمه خاموش؛ متاسفانه در اونجا خطری بزرگتر مارو تهدید کرد و خورشید برای نجات خودش فرار کرد...
ساسوکه به اندازه ی ناروتو صحبت های گلوریا را خوب نمیفهمید…
**خورشید…
خطر…
کوه…
دروازه…
فرار…**
اما معنای کلی را حس کرد.
ایتاچی یک قدم نزدیک شد.
«چی میگه؟ ساسوکه؟»
ساسوکه نفسش را حبس کرد.
چشمهایش روی زمین میخ شد.
انگار سعی میکرد چیزی را در وجودش کنترل کند.
چیزی که داشت از هم میپاشید.
گلوریا آخرین غرشش را کرد:
غرشی عمیق، کشیده،
که معنایش واضح بود:
**«خورشید جوان… اکنون در دنیای انسانهاست…»**
سکوت.
باد، شعله را کمی تکان داد.
ایتاچی دوباره پرسید:
«ساسوکه… چی شده؟»
ساسوکه آرام،
خیلی آرام
سر بلند کرد.
چشمهای سرخش،
خسته و پر از سایه،
به تاریکی نگاه میکرد—نه به ایتاچی.
لبانش لرزید.
فکش قفل شد.
و با صدایی گرفته،
صدایی که انگار از وسط زخم میآمد، گفت:
**«ناروتو…
رفته دنیای انسانها…»**
یک ثانیه سکوت.
دو ثانیه.
بعد—
هوا انگار سنگین شد.
زمین زیر پای ساسوکه جانش را باخت.
ایتاچی تکان خورد:
«چ—چی؟ یعنی… رفته؟ چطور؟ کی؟ چرا؟»
اما ساسوکه…
نفس نمیکشید.
چشمانش فقط خیره مانده بودند.
سایهها دور بدنش میچرخیدند، انگار خشمش را بو میکشیدند.
گلوریا آرام عقب رفت.
میدانست این لحظه، لحظهای نیست که کسی بخواهد به ساسوکه نزدیک شود.
ساسوکه لب زد،
بیجان و خرد شده:
**«خورشیدم…
تنها رفته…
و من…
اینجا جا موندم…»**
و باد سرد قصر،
زمزمهای آورد که هیچکس نفهمید
آن زمزمه از کدام دنیا بود—
دنیای انسانها؟
یا دنیای عشق؟
یا دنیای درد؟
یا همهشان با هم؟
🌙🩸
- ۸۱۷
- ۲۱ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط