{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

سناریو ساسونارو

سناریو ساسونارو

# 🩸 **ماه و خورشید: افسانه‌ی خون و اشک** ☀️
فصل دو قسمت بیست‌و‌نهم


# **☀️ دنیای انسان‌ها | دروغی که می‌لرزد**

ساکورا آرام از بغل ناروتو جدا شد.
نه با خشونت…
نه با عجله.

فقط یک فاصله‌ی کوچک.
همون فاصله‌ای که وقتی دل آدم می‌خواد بفهمه،
ولی هنوز جرأتِ شنیدن حقیقت رو نداره، ایجاد می‌شه.

نگاهش روی صورت ناروتو موند.

«**میشه رو راست بگی چی شده؟**
ببین… من واقعاً نمی‌تونم درک کنم چه بلایی سرت اومده…»

ناروتو نفسش رو نگه داشت.
چشم‌هاش برای لحظه‌ای به جایی نامعلوم خیره موند—
انگار دنبال کلمه‌ای می‌گشت که وجود نداشت.

بعد، با لحنی **خیلی آروم**…
بیشتر شبیه خواهش تا توضیح، گفت:

«ساکورا…
بلایی سرم نیومده…
خب… راستش… در واقع…
عام… من… چیزه…
عه…
من دایی‌مو پیدا کردم!»

ساکورا یک‌هو مکث کرد.

«…چی؟
**داییت؟**»

ناروتو سریع سرش رو تکون داد.

«عا… آره…
خب… چیزه…
قبل از مرگ پدر و مادرم توی اون تصادف…
چندین بار دیده بودمش…
ولی… عاممم…
چ… چطور بگم…
آه…»

لحنش داشت می‌لغزید.
می‌شکست.

ساکورا از همون اول فهمیده بود.
نه با عقل—
با همون حس لعنتیِ درونی که همیشه موقع صحبت با نزدیک ترین دوستش فعال می‌شد.

*داره دروغ می‌گه…*
اما…
*این دروغ برای پنهون کردن چیزیه، نه فریب دادن.*

پس چیزی نگفت.

فقط برگشت سمت میز،
و شروع کرد به جمع کردن جعبه‌ی کمک‌های اولیه. 🧰
صدای برخورد وسایل درمانی
تنها صدایی بود که فضا رو زنده نگه می‌داشت.

ناروتو—
که حالا می‌دونست راه برگشتی نیست—
شروع کرد به سرهم کردن کلمات:

«خب…
مامانم و داداشش…
یه سری چیز بودن…
یعنی… مشکل باهم داشتن و…
عاممم…
داییم… بیرون از کونوها زندگی می‌کرد…
و… خب…
اون توی یه…
یه جای… تاریخی کار می‌کنه…»

ساکورا ابروهاش رو کمی بالا برد،
ولی هنوز چیزی نگفت.

ناروتو ادامه داد، سریع‌تر، آشفته‌تر:

«یه جورایی…
از این قصرهای قدیمی…
و…
بیرون از کونوهاست…
و دوره!»

ساکورا بالاخره ایستاد.
آه کشید.
و با لحنی خسته، کش‌دار، گفت:

«**دوره؟**» 😑😮‍💨

ناروتو انگار منتظر همین بود.
لحنش رو محکم‌تر کرد—
زیادی محکم.

«آره آره آره!
دوره!
خیلیییییییی دوره و…
نمیشه رفت اونجا!
یعنی…
منم خیلی طول کشید تا بیام اینجا بهت سر بزنم و…
عام…
این لباس‌ها هم…
برای همون قصره‌ست…
یه جورایی برای اینکه اونجا بمونم باید اینجوری لباس بپوشم…
عمو—
یعنی چیز…
**داییم!**
داییم اونجا کار می‌کنه…
اشتباه گفتم هه هه هه…» 😅

خنده‌اش…
زیادی بلند بود.
زیادی دیر.
زیادی مصنوعی.

ساکورا برگشت سمتش.
نگاهش خسته بود.
نه عصبانی…
خسته و نگران.

«ناروتو…
من و تو از کلاس اول باهم دوست بودیم…
تو اصلاً دایی نداری…
اصلاً تا حالا درباره‌ی فامیل‌هات باهم حرف نزدی…
پدر و مادرت…
خب…
اونا تنها بودن…
درست نمی‌گم؟»

این دیگه سؤال نبود.
حکم نبود.
یه حقیقتِ آرام بود.

ناروتو لبش رو گاز گرفت.
چشم‌هاش برای لحظه‌ای خیس شد—
ولی نگذاشت قطره‌ای بیفته.

از اولش هم می‌دونست.
ساکورا…
کسی نبود که بشه گولش زد.

و مهم‌تر از اون—
نمی‌تونست… واقعا
**نمی‌تونست**
اسرار جهان زیرزمینی رو فاش کنه.

پس تنها کاری که براش مونده بود…
اعتماد بود.

آروم گفت:

«ساکورا…
یادت میاد قبلاًها بهت می‌گفتم
احساس می‌کنم یکم…
با جامعه و مردم…
متفاوتم؟»

ساکورا دستش روی درِ جعبه کمک‌های اولیه موند.
نفسش کمی کند شد.

و… ☀️🩸
دیدگاه ها (۲)

سناریو ساسونارو# 🩸 **ماه و خورشید: افسانه‌ی خون و اشک** ☀️ ...

درسا حتا با وازلین هم نمیره تو جونمم نمیگیره پارت بدمممممممم...

سناریو ساسونارو

سناریو ساسونارو

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط