سناریو ی ساسونارو
سناریو ی ساسونارو
# 🩸 **ماه و خورشید: افسانهی خون و اشک** ☀️
فصل دو ادامه ی قسمت قبلی...
"ساکورا یادت میاد که قبلا ها بهت میگفتم که احساس میکنم یکم با جامعه و مردم متفاوت هستم؟"
با حرف ناروتو
سکوتی سنگین افتاد.
از اون سکوتهایی که نه صدا دارن
نه حرکت
اما وزنشون رو روی شونههات حس میکنی…
ساکورا چند لحظه فقط نگاهش کرد.
بعد بالاخره نفس کشید و سکوت رو شکست.
— «راستش زیاد یادم نمیاد همچین چیزی گفته باشی…»
کمی مکث کرد.
چشمهاشو ریز کرد.
— «ولی خب… اگه از هرکی بپرسی، میگه فرق داری. خیلی پرانرژیتری. شادابتری. اعصابخوردکنتری.»
اخم مصنوعی کرد.
— «زیاد پررو نشیها… ولی خب… آره فرق داری پیشت...آدم کنارِت حس خوبی میگیره…»
برای خودش حرف سادهای بود.
یه تعریف نصفهنیمهی معمولی از دوست بچگی.
اما برای ناروتو…
اون جمله ساده نبود.
عادی نبود.
سطحی نبود.
چون ساکورا داشت دقیقاً دربارهی **همون انرژی خورشید** حرف میزد…
همون نوری که توی دنیای تاریک دیگهای معنا داشت.
ناروتو آروم لبخند زد.
اون لبخند کوچیکی که بیشتر شبیه جمعکردن شجاعت بود تا خوشحالی.
— «ممنون ساکورا-چان… ولی خب میدونی… میخوام دربارهی این حرف بزنم که…»
نگاهش لغزید سمت پنجره.
ماه آسمان دنیای عادی پشت شیشه مثل شاهد خاموش ایستاده بود.
— «من این مدت که نبودم… جایی رو پیدا کردم که بهش تعلق دارم.»
ساکورا اینبار چیزی نگفت.
حس کرد این یکی دروغ نیست.
برای همین کامل تکیه داد به مبل،
دستهاشو روی زانوهاش گذاشت
و با دقت گوش داد.
ناروتو به ماه خیره شد.
انگار دنبال کلمهها اون بالا میگشت.
— «ساکورا… درواقع… همین شادابی و انرژی من… خب… کسایی رو پیدا کردم که بهش نیاز دارن. به این ویژگی من. میفهمی؟»
ساکورا کمی اخم کرد.
— «بیشتر توضیح بده. منظورت چیه؟ دوست پیدا کردی؟ عضو گروهی شدی؟ چیز بدی که نیست؟»
ناروتو نفس کشید.
— «نمیتونم زیاد توضیح بدم… ولی خب آره یه جورایی… عضو یه گروه شدم. نپرس چه گروهی… گروه بدی نیست! باند خلافکاری هم نیست…»
— «پس چیه؟ گروه موسیقیه؟»
ناروتو تک خنده زد.
— «چیییی؟ نه باباااا! چی میگی؟ نه اینجوری نیست…»
اخم ساکورا عمیقتر شد.
— «پس چه زهرماریه ناروتوووو؟ چرا نمیگی چه کوفتیهههه؟! 💢»
و ناگهان—
جعبه کمکهای اولیه تبدیل شد به سلاح کشتار جمعی.
بالش هم به عنوان پشتیبان وارد میدان شد.
و ساکورا شروع کرد به کتک زدن ناروتو کار عادی ای بود برای این دوتا...
— «به خدا اگه نگی همینجا خفتت میکنم! 💥»
ناروتو که همینجوریش هم داشت خفه میشد، دستهاشو بالا برد.
— «ساکورااااا باور کن نمیتونم بگم! جون هرکی دوست داری نزن! درد دارههههه! 😢»
ساکورا بالش رو پرت کرد یه طرف.
جعبه رو انداخت یه گوشه.
یقهی ناروتو رو گرفت و تکونش داد.
— «ناروتوووووووو! 💢»
بعد مثل یه مامان عصبانی شروع کرد:
— «اولین روز که نیومدی مدرسه فکر کردم چون امتحان شیمی داریم خودتو زدی به مریضی!
با اینکه من کلی برگه تقلب برات آماده کرده بودم که نمره پایین نگیری! الان دو ماهه! دووو ماااهه! هیچیییی!
هیچ خبری از توی الدنگ نیستتتتت! نصف شب اومدی دم خونه میگی رفتی تو یه گروه معلوم نیست چیکار میکنی! مواد میفروشی؟ تریاک میزنی؟ من نگرانتممم جوجه زردددد! 🐣💥
بگو چه غلطی میکنیییییی!»
دنیا دور سر ناروتو میچرخید.
سرگیجه گرفته بود انقدر که ساکورا اونو تکون داده بود
— «من… شکلات… بخورم… برم سراغ همچین کارایی… باور کن ساکورا…»
ساکورا مکث کرد.
چشمهاشو تیز کرد.
دروغ نمیگفت.
میشناختش.
آه کوتاهی کشید و ولش کرد.
دستهاشو ضربدری به سینه زد و جلوش ایستاد.
آروم بود…
اما اون رگ روی پیشونیش
و اون تیک عصبی گوشه چشمش
هشدار میداد که هر لحظه ممکنه گلدون هم وارد جنگ بشه.
ناروتو بیحرکت نشست.
این بار سعی کرد نفس اضافه هم نده بیرون تا ریق رحمت الهی رو سر نکشه...
ساکورا نفس عمیق کشید.
چشمهاش از عصبانیت کمی قرمز شده بود.
— «ناروتو اوزوماکی… اگه نمیتونی بهم بگی چی شده… حداقل با خبرم کن حالت خوبه. بگو زندهای. بگو سالمی. منو توی بیخبری نذار. وگرنه همین الان با اردنگی میندازمت بیرون. 😤»
ناروتو پلک زد.
— «خ… خب… چیکار کنم… ساکورا-چان؟ 😅😨»
# 🩸 **ماه و خورشید: افسانهی خون و اشک** ☀️
فصل دو ادامه ی قسمت قبلی...
"ساکورا یادت میاد که قبلا ها بهت میگفتم که احساس میکنم یکم با جامعه و مردم متفاوت هستم؟"
با حرف ناروتو
سکوتی سنگین افتاد.
از اون سکوتهایی که نه صدا دارن
نه حرکت
اما وزنشون رو روی شونههات حس میکنی…
ساکورا چند لحظه فقط نگاهش کرد.
بعد بالاخره نفس کشید و سکوت رو شکست.
— «راستش زیاد یادم نمیاد همچین چیزی گفته باشی…»
کمی مکث کرد.
چشمهاشو ریز کرد.
— «ولی خب… اگه از هرکی بپرسی، میگه فرق داری. خیلی پرانرژیتری. شادابتری. اعصابخوردکنتری.»
اخم مصنوعی کرد.
— «زیاد پررو نشیها… ولی خب… آره فرق داری پیشت...آدم کنارِت حس خوبی میگیره…»
برای خودش حرف سادهای بود.
یه تعریف نصفهنیمهی معمولی از دوست بچگی.
اما برای ناروتو…
اون جمله ساده نبود.
عادی نبود.
سطحی نبود.
چون ساکورا داشت دقیقاً دربارهی **همون انرژی خورشید** حرف میزد…
همون نوری که توی دنیای تاریک دیگهای معنا داشت.
ناروتو آروم لبخند زد.
اون لبخند کوچیکی که بیشتر شبیه جمعکردن شجاعت بود تا خوشحالی.
— «ممنون ساکورا-چان… ولی خب میدونی… میخوام دربارهی این حرف بزنم که…»
نگاهش لغزید سمت پنجره.
ماه آسمان دنیای عادی پشت شیشه مثل شاهد خاموش ایستاده بود.
— «من این مدت که نبودم… جایی رو پیدا کردم که بهش تعلق دارم.»
ساکورا اینبار چیزی نگفت.
حس کرد این یکی دروغ نیست.
برای همین کامل تکیه داد به مبل،
دستهاشو روی زانوهاش گذاشت
و با دقت گوش داد.
ناروتو به ماه خیره شد.
انگار دنبال کلمهها اون بالا میگشت.
— «ساکورا… درواقع… همین شادابی و انرژی من… خب… کسایی رو پیدا کردم که بهش نیاز دارن. به این ویژگی من. میفهمی؟»
ساکورا کمی اخم کرد.
— «بیشتر توضیح بده. منظورت چیه؟ دوست پیدا کردی؟ عضو گروهی شدی؟ چیز بدی که نیست؟»
ناروتو نفس کشید.
— «نمیتونم زیاد توضیح بدم… ولی خب آره یه جورایی… عضو یه گروه شدم. نپرس چه گروهی… گروه بدی نیست! باند خلافکاری هم نیست…»
— «پس چیه؟ گروه موسیقیه؟»
ناروتو تک خنده زد.
— «چیییی؟ نه باباااا! چی میگی؟ نه اینجوری نیست…»
اخم ساکورا عمیقتر شد.
— «پس چه زهرماریه ناروتوووو؟ چرا نمیگی چه کوفتیهههه؟! 💢»
و ناگهان—
جعبه کمکهای اولیه تبدیل شد به سلاح کشتار جمعی.
بالش هم به عنوان پشتیبان وارد میدان شد.
و ساکورا شروع کرد به کتک زدن ناروتو کار عادی ای بود برای این دوتا...
— «به خدا اگه نگی همینجا خفتت میکنم! 💥»
ناروتو که همینجوریش هم داشت خفه میشد، دستهاشو بالا برد.
— «ساکورااااا باور کن نمیتونم بگم! جون هرکی دوست داری نزن! درد دارههههه! 😢»
ساکورا بالش رو پرت کرد یه طرف.
جعبه رو انداخت یه گوشه.
یقهی ناروتو رو گرفت و تکونش داد.
— «ناروتوووووووو! 💢»
بعد مثل یه مامان عصبانی شروع کرد:
— «اولین روز که نیومدی مدرسه فکر کردم چون امتحان شیمی داریم خودتو زدی به مریضی!
با اینکه من کلی برگه تقلب برات آماده کرده بودم که نمره پایین نگیری! الان دو ماهه! دووو ماااهه! هیچیییی!
هیچ خبری از توی الدنگ نیستتتتت! نصف شب اومدی دم خونه میگی رفتی تو یه گروه معلوم نیست چیکار میکنی! مواد میفروشی؟ تریاک میزنی؟ من نگرانتممم جوجه زردددد! 🐣💥
بگو چه غلطی میکنیییییی!»
دنیا دور سر ناروتو میچرخید.
سرگیجه گرفته بود انقدر که ساکورا اونو تکون داده بود
— «من… شکلات… بخورم… برم سراغ همچین کارایی… باور کن ساکورا…»
ساکورا مکث کرد.
چشمهاشو تیز کرد.
دروغ نمیگفت.
میشناختش.
آه کوتاهی کشید و ولش کرد.
دستهاشو ضربدری به سینه زد و جلوش ایستاد.
آروم بود…
اما اون رگ روی پیشونیش
و اون تیک عصبی گوشه چشمش
هشدار میداد که هر لحظه ممکنه گلدون هم وارد جنگ بشه.
ناروتو بیحرکت نشست.
این بار سعی کرد نفس اضافه هم نده بیرون تا ریق رحمت الهی رو سر نکشه...
ساکورا نفس عمیق کشید.
چشمهاش از عصبانیت کمی قرمز شده بود.
— «ناروتو اوزوماکی… اگه نمیتونی بهم بگی چی شده… حداقل با خبرم کن حالت خوبه. بگو زندهای. بگو سالمی. منو توی بیخبری نذار. وگرنه همین الان با اردنگی میندازمت بیرون. 😤»
ناروتو پلک زد.
— «خ… خب… چیکار کنم… ساکورا-چان؟ 😅😨»
- ۴۶۰
- ۲۲ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط