به مادرش نگاه کوتاهی انداخت زن در حال گردگیری مجسمهها ب
به مادرش نگاه کوتاهی انداخت. زن در حال گردگیری مجسمهها بود و با دوستاش میخندید. سرش رو چرخوند و به پسرک مزاحم کنارش که یک ریز صحبت میکرد نگاه کوتاهی انداخت و معذب لبخند زد. سری تکون داد تا حرفهاش رو تائید کنه و دوباره به صفحه اسکرین موبایلش خیره شد. 12:19 . میدونست که تا صبح اینجاست، چون مادرش برای کمک داوطلب شده بود و قطعا تمیزکاری کلیسای به این بزرگی حالا حالا ها تموم نمیشد. آروم از روی نیمکت بلند شد و سعی کرد به چشم های پسر کنارش کوچکترین نگاهی نندازه. از تماس چشمی متنفر بود.
+ کجا میری جیسونگ؟
- میرم دستشویی.
کلاه کاپشنش رو روی سرش کشید و با عجله سمت در رفت. وقتی دستگیره رو پایین کشید، هوای سرد به صورتش خورد. عاشق سرما بود، اما ناخودآگاه توی خودش جمع شد. چند قدم جلو رفت و به اطراف نگاه کرد. وقتی خودش رو کاملا تنها دید، نفس راحتی کشید و قدم های بعدی رو با آرامش بیشتری برداشت تا راه باقی مونده به سمت دستشویی رو طی کنه. کاپشنش رو از تنش بیرون کشید و به آویز کنار در آویزونش کرد. اتاقک اول تاریک بود. حتما چراغش سوخته بود. وارد اتاقک دوم شد و در رو بست.
کارش که تموم شد، سمت روشویی رفت. به خودش توی آیینه نگاه کوتاهی انداخت. دستاشو شست و سمت کاپشنش رفت. بالم لبش رو از توی جیبش بیرون کشید و دوباره سمت آیینه برگشت. در بالم رو پیچوند و فشارش داد تا مایع شفاف که ته رنگ بنفش داشت از سر بالم بیرون بیاد. نمیدونست چرا، اما عاشق بی نظمی و خستگی بود. حتی توی خستهترین حالت هم زیر چشماش گود نمیافتاد، پس با سایه مشکی این نقص رو جبران میکرد. ترجیح میداد لبهاش مرده به نظر برسن. با کانسیلر، پوستش رو تا جای ممکن رنگ پریده نشون میداد. از پوشوندن زخم هاش خودداری میکرد و اگر حس میکرد زخمی خیلی توی چشم نیست، روش چسب زخم میزد تا پررنگ تر دیده بشه. موهاش هیچوقت مرتب نبود و علاقه ای به شستن لک ها و اتو کردن لباسهاش نداشت. بافت سفیدش، قدیمی به نظر میرسید. انگار که بارها توی بارون و گِل، با این لباس جنگل رو گشته بود. پدرش از این بی نظمی متنفر بود، اما چه اهمیتی داشت؟ دوباره کاپشنش رو پوشید و از دستشویی بیرون رفت. هندزفریش رو از جیبش بیرون کشید و همونطور که روی کاشیهای خیس قدم بر میداشت، گرهاش رو باز کرد. از حیاط کلیسا بیرون رفت. زمین بارون خورده، برگهای خیس، خیابون خالی، نور زرد و قرمز چراغها، ریسههای جلوی در کافهها... تصمیمش رو گرفت. برای این فضا، فقط یک آهنگ مناسب بود. سر هندزفری رو محکم توی گوشش فرو برد و پلی لیستش رو گشت. صدای ملایم پیانو که توی گوشش پیچید، سرشو بالا آورد. موبایلش رو توی جیبش گذاشت و به منظره رو به روش خیره شد. تنهایی! خیلی وقت بود که آرزوش همین بود. تنها باشه. برای همیشه. آروم از ساختمون بزرگ و مرمری پشت سرش فاصله گرفت و توی خیابون قدم زد. بارون تازه بند اومده بود و نگران خیس شدن نبود. هرچند، جیسونگ هیچوقت مشکلی با خیس شدن زیر بارون نداشت. انسان پوسیدهای بود. ذهنش، روحش، حتی لباساش پوسیده بودن و همیشه احساس میکرد به بارون نیاز داره. برای شسته شدن؟ معلومه که نه. پوسیدگی رو دوست داشت و بارون کمک میکرد پوسیدهتر بشه. ساختمون دولتی اون سمت خیابون، کرکرههای سفیدش رو پایین کشیده بود. ریسه های کوچک و طلایی بالای سرش، تابلوی کوچکی که از یک میله آویزون بود رو روشن میکردن. طرحی ساده و ابتدایی از یک فنجان قهوه. راهش رو کمی کج کرد تا به درختهای کنار پیادهرو نزدیک بشه. سر انگشتاش، موقع راه رفتن پوست زبر درختی رو نوازش کردن. بی هدف جلو میرفت. لحظه ای ایستاد و به اطراف نگاه کرد. پله جلوی سوپر مارکت، به لطف سایهبان زرد و نارنجی خشک بود. روی پله نشست و به خیابون خیره شد. به هیچ چیز فکر نمیکرد و این، برای آدمی مثل جیسونگ که ذهنش همیشه پر از فکر و خیال بود نامتعارف بود. ماشینی از جلوش گذشت. حرکت ماشین رو با چشمهاش دنبال کرد و به انتهای خیابون خیره شد. جیسونگ همیشه فکر میکرد و این بار هم مغزش دست به کار شد تا به این فکر کنه که چقدر دوست داره تنها آدم روی زمین باشه. روزی رو ببینه که هیچکس توی خیابون نیست، خزه همه جا رو گرفته و پیچک ها دور تیرهای برق حلقه زدن. روزی که هیچ صدایی جز صدای حشرات شنیده نمیشه. روزی که میتونه آزادانه هرجایی بره. روزی که هیچ چشمی وجود نداشته باشه که بهش خیره بشه. دستهای یخ زدهش رو زیر بغلش قایم کرد و تصمیم گرفت چشم هاش رو ببنده تا از تنهایی و صدای آهنگ لذت ببره. انگار که واقعا تنها آدم زنده بود. واقع بین باشیم، نه تنها آدم روی زمین، اما فعلا تنها آدمِ توی خیابون.
#هان #سناریو
#scenario ֪ #han
+ کجا میری جیسونگ؟
- میرم دستشویی.
کلاه کاپشنش رو روی سرش کشید و با عجله سمت در رفت. وقتی دستگیره رو پایین کشید، هوای سرد به صورتش خورد. عاشق سرما بود، اما ناخودآگاه توی خودش جمع شد. چند قدم جلو رفت و به اطراف نگاه کرد. وقتی خودش رو کاملا تنها دید، نفس راحتی کشید و قدم های بعدی رو با آرامش بیشتری برداشت تا راه باقی مونده به سمت دستشویی رو طی کنه. کاپشنش رو از تنش بیرون کشید و به آویز کنار در آویزونش کرد. اتاقک اول تاریک بود. حتما چراغش سوخته بود. وارد اتاقک دوم شد و در رو بست.
کارش که تموم شد، سمت روشویی رفت. به خودش توی آیینه نگاه کوتاهی انداخت. دستاشو شست و سمت کاپشنش رفت. بالم لبش رو از توی جیبش بیرون کشید و دوباره سمت آیینه برگشت. در بالم رو پیچوند و فشارش داد تا مایع شفاف که ته رنگ بنفش داشت از سر بالم بیرون بیاد. نمیدونست چرا، اما عاشق بی نظمی و خستگی بود. حتی توی خستهترین حالت هم زیر چشماش گود نمیافتاد، پس با سایه مشکی این نقص رو جبران میکرد. ترجیح میداد لبهاش مرده به نظر برسن. با کانسیلر، پوستش رو تا جای ممکن رنگ پریده نشون میداد. از پوشوندن زخم هاش خودداری میکرد و اگر حس میکرد زخمی خیلی توی چشم نیست، روش چسب زخم میزد تا پررنگ تر دیده بشه. موهاش هیچوقت مرتب نبود و علاقه ای به شستن لک ها و اتو کردن لباسهاش نداشت. بافت سفیدش، قدیمی به نظر میرسید. انگار که بارها توی بارون و گِل، با این لباس جنگل رو گشته بود. پدرش از این بی نظمی متنفر بود، اما چه اهمیتی داشت؟ دوباره کاپشنش رو پوشید و از دستشویی بیرون رفت. هندزفریش رو از جیبش بیرون کشید و همونطور که روی کاشیهای خیس قدم بر میداشت، گرهاش رو باز کرد. از حیاط کلیسا بیرون رفت. زمین بارون خورده، برگهای خیس، خیابون خالی، نور زرد و قرمز چراغها، ریسههای جلوی در کافهها... تصمیمش رو گرفت. برای این فضا، فقط یک آهنگ مناسب بود. سر هندزفری رو محکم توی گوشش فرو برد و پلی لیستش رو گشت. صدای ملایم پیانو که توی گوشش پیچید، سرشو بالا آورد. موبایلش رو توی جیبش گذاشت و به منظره رو به روش خیره شد. تنهایی! خیلی وقت بود که آرزوش همین بود. تنها باشه. برای همیشه. آروم از ساختمون بزرگ و مرمری پشت سرش فاصله گرفت و توی خیابون قدم زد. بارون تازه بند اومده بود و نگران خیس شدن نبود. هرچند، جیسونگ هیچوقت مشکلی با خیس شدن زیر بارون نداشت. انسان پوسیدهای بود. ذهنش، روحش، حتی لباساش پوسیده بودن و همیشه احساس میکرد به بارون نیاز داره. برای شسته شدن؟ معلومه که نه. پوسیدگی رو دوست داشت و بارون کمک میکرد پوسیدهتر بشه. ساختمون دولتی اون سمت خیابون، کرکرههای سفیدش رو پایین کشیده بود. ریسه های کوچک و طلایی بالای سرش، تابلوی کوچکی که از یک میله آویزون بود رو روشن میکردن. طرحی ساده و ابتدایی از یک فنجان قهوه. راهش رو کمی کج کرد تا به درختهای کنار پیادهرو نزدیک بشه. سر انگشتاش، موقع راه رفتن پوست زبر درختی رو نوازش کردن. بی هدف جلو میرفت. لحظه ای ایستاد و به اطراف نگاه کرد. پله جلوی سوپر مارکت، به لطف سایهبان زرد و نارنجی خشک بود. روی پله نشست و به خیابون خیره شد. به هیچ چیز فکر نمیکرد و این، برای آدمی مثل جیسونگ که ذهنش همیشه پر از فکر و خیال بود نامتعارف بود. ماشینی از جلوش گذشت. حرکت ماشین رو با چشمهاش دنبال کرد و به انتهای خیابون خیره شد. جیسونگ همیشه فکر میکرد و این بار هم مغزش دست به کار شد تا به این فکر کنه که چقدر دوست داره تنها آدم روی زمین باشه. روزی رو ببینه که هیچکس توی خیابون نیست، خزه همه جا رو گرفته و پیچک ها دور تیرهای برق حلقه زدن. روزی که هیچ صدایی جز صدای حشرات شنیده نمیشه. روزی که میتونه آزادانه هرجایی بره. روزی که هیچ چشمی وجود نداشته باشه که بهش خیره بشه. دستهای یخ زدهش رو زیر بغلش قایم کرد و تصمیم گرفت چشم هاش رو ببنده تا از تنهایی و صدای آهنگ لذت ببره. انگار که واقعا تنها آدم زنده بود. واقع بین باشیم، نه تنها آدم روی زمین، اما فعلا تنها آدمِ توی خیابون.
#هان #سناریو
#scenario ֪ #han
- ۲۰۳
- ۱۹ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط