{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

بارون از همیشه شدیدتر میبارید

بارون از همیشه شدیدتر می‌بارید. 
هفته‌ی پیش، وقتی هواشناسی اطلاع داده بود که قراره سئول هفته‌ای بارونی رو ببینه، باورش نشده بود و برای همین اصلاً فکرش رو هم نمی‌کرد که ممکنه دقیقاً از اولین روز شروع هفته دچار همچین مصیبتی بشه. 
مردم همه در تکاپو بودن تا شاید بتونن خودشون رو به یه نقطه‌ی خشک برسونن و منتظر بمونن تا آسمون دست از گریه کردن برداره. فلیکس هم دست کمی از اون‌ها نداشت! تنها چیزی که برای پوشوندن خودش در مقابل قطرات بارون، که مثل شلاق به پوستش برخورد می‌کردن، داشت، کت بلند قهوه‌ای‌رنگش بود. 
در مسیری که داشت می‌دوید تا به یه مکان گرم و نرم برسه، زوج‌هایی رو می‌دید که با شوق و اشتیاق دست همدیگه رو گرفته‌ بودن و با خنده زیر بارون می‌رقصیدن. 
دروغ بود اگه می‌گفت اصلاً دلش نمی‌خواد که حداقل برای یک بار هم که شده همچین چیزی رو تجربه کنه! 
فلیکس آدم رمانتیکی بود، اما رمانتیک بودن چه فایده‌ای داشت وقتی هیچ‌کس نبود که پسر باهاش تمام کارهایی رو که توی ذهنش درباره‌ش رویاپردازی کرده بود انجام بده؟ 
فلیکس تنهای تنها بود، حتی بیشتر از چیزی که تصورش رو می‌کنین. محض رضای خدا، اون یه مرد ۲۵ ساله بود که برای یک بار هم طعم یک رابطه ی سالم و شیرین رو نچشیده بود!
با دیدن کافه‌ی دنج و کوچیکی که اون طرف خیابون بود، افکارش رو به زمان دیگه‌ای موکول کرد و تصمیم گرفت سرعتش رو زیاد کنه تا زودتر به اون کافه برسه. 
درِ کافه رو به‌آرومی باز کرد و باعث شد زنگ کوچکی که بالای در بود، به صدا دربیاد. ناگهان دید چندین جفت چشم بهش خیره شدن و بعد به‌سرعت ازش چشم گرفتن. تلاش کرد جایی رو پیدا کنه که زیاد توی دید نباشه و نزدیک پنجره باشه، ولی تنها جای خالی میز دونفره‌ای بود که مردی هم‌سن‌وسال خودش یکی از صندلی‌هاش رو اشغال کرده بود. 
بعد از کلی کلنجار رفتن، با تردید تصمیم گرفت سمت اون مرد بره و بپرسه: 
+ ببخشید آقا، می‌تونم کنارتون بشینم؟ 
مرد جوان نیم‌نگاهی بهش انداخت و با سر تأیید کرد.
«چه مرد سردی!» این چیزی بود که فلیکس پیش خودش گفت.اون دقیقا مثل قهوه ای بود که پس از درست کردنش، برای مدتی طولانی فراموش کردی که بنوشیش. 
به مرد جوان و خوش‌چهره خیره شد که با حرکات ماهرانه‌ای درگیر کشیدن چیزی بود.دستان هنرمندش جوری روی اون برگه کاغذ می رقصیدن که فلیکس کم کم داشت به کاغذ حسودی می کرد!تمام تلاشش رو کرد تا شاید بتونه سر بحث رو باز کنه. 
+ می‌تونم بدونم چی دارین طراحی می‌کنین؟ 
_ اوه، نه راستش... 
مرد با کمی شرمندگی زمزمه کرد و دفترش رو بیشتر توی آغوشش پنهان کرد. 
فلیکس که معذب شده بود، خنده‌ای زد و گفت: 
+اشکالی نداره،فقط کنجکاو شدم... 
مدتی به همین روال گذشت و فلیکس همچنان غرق در جزئیات چهره‌ی خوش‌تراش مرد جوان بود.اون چهره انقدر زیبا و حیرت آور بود که اگه به پسر می گفتن که هیونجین همین امروز از دل داستان ها در اومده، تعجب نمی‌کرد!
نگاهی به بیرون انداخت؛ بارون آروم‌تر شده بود. بالاخره وقت خداحافظی فرا رسیده بود. امیدوار بود حداقل بتونه نام اون آشنای دو ساعته رو بدونه. 
+ می‌تونم اسمت رو بپرسم؟ 
_ اوه، بله، من هیونجینم. 
فلیکس تا حدودی متوجه خجالتی و کم‌رو بودن اون مرد شده بود، پس لبخندی به شیرینی عسل زد و پاسخ داد: 
+ منم فلیکسم، از آشنایی باهات خوشحال شدم، هیونجین! 
و دستش رو به سمت هیونجین دراز کرد. هیونجین برای چند ثانیه کوتاه غرق در لبخند شیرین و دست‌های کوچیک و نرم پسر مقابلش شد. متقابلاً لبخندی زد و با فلیکس دست داد،ولی در همون لحظه هیچ یک از اونها متوجه احساس نو پایی که در قلبشون جوانه زد،نشدن.
وقتی فهمید اون قصد رفتن داره، بدون اینکه اختیار رفتارش دست خودش باشه، پرسید: 
_ می‌تونم دوباره ببینمت، فلیکس؟ 
با لحنی نگران پرسید، انگار امید خیلی کمی داشت که بتونه دوباره اون رو ببینه. 
فلیکس دوباره از همون لبخندها زد، لبخندی که انگار ذره‌ذره عسل ازش چکه می‌کرد، و جواب داد: 
+ کی می‌دونه؟ شاید. 
و رفت. هیونجین همون‌جا برای چند ثانیه خشکش زد.احساس می‌کرد که هنوز بوی عطر فلیکس در هوا باقی مونده.لبخند گرمی روی صورتش نقش بست. می‌خواست به ادامه‌ی کارش بپردازه که متوجه برگه‌ی کوچیکی روی دفترش شد. 
اون پسر براش شماره‌ش رو نوشته بود؟ 
شاید، امید هنوز زنده بود.
#هیونلیکس #سناریو
       #scenario  ֪  #hyunlix ֪ #orange
دیدگاه ها (۰)

آخرین تصویری که از مادرش به یاد می‌آورد، فریاد و ضجه بود. زن...

‌‌‌                             hyun𝂅lix    ‌‌‌‌‌‌ ‌ ‌‌موهای...

به مادرش نگاه کوتاهی انداخت. زن در حال گردگیری مجسمه‌ها بود ...

مافیایه عشق P:33هیونجین با تکان ریز فلیکس داخل بغلش بیدار شد...

مافیایه عشق P:35هیونجین: من ...من دوس...با تقه ای که به در خ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط