و بلاخره اخرین ضربه شلاق نفس نفس میزد و عرق از صورتش میچ
و بلاخره اخرین ضربه شلاق. نفس نفس میزد و عرق از صورتش میچکید. لنگان لنگان روی صندلی نشوندنش. خون هایی که از کمرش جاری میشد، به پیرهنش رنگ تازه ای میداد. به سختی نگاهی به کارآگاه جلوش کرد و دست های زنجیر شدش رو روی میز گذاشت.
"همه چیزو بهت گفتم... خودت رو به زحمت ننداز"
"تو مثل اینکه حرف حالیت نمیشه. یا تمام اطلاعات با لوکیشن رو میگی، یا تا لحظه مرگت اینجا میمونی و شکنجه میشی"
پوزخندی زد و زبونش رو روی لبش کشید.
"تو هیچوقت دستت به من نمیرسه، هوانگ. من خطرناک تر از این حرفام. برگرد به صحنه جرم و خودت مدرک پیدا کن."
"چون مجرم و مظنون اول این پرونده تویی. اما مثل اینکه به حرف نمیای. ادامه بدین."
شلاق بالا رفت، اما چان سریع اون رو با بالا بردن دستش متوقف کرد، همونطور که نفس نفس میزد، تک خنده ای کرد، عرق رو از روی پیشونیش پاک کرد و شروع به صحبت کرد.
"من قصد دشمنی باهات رو ندارم، هوانگ. اما اگه من رو زنده میخوای، باید امشب به صحنه جرم بری، وگرنه اتفاقات خوبی نمیوفته."
هیونجین چشم هاش رو توی حدقه چرخوند و به چشماش خیره شد.
"پس یعنی... تنها چیزی که میخوای همینه؟"
سرش رو تکون داد و گفت.
"چیز زیادی نیست، فقط برو به اونجا. البته... شاید کمی بترسی، ولی من... بعد از قتل چیزی جز لذت نمیخوام."
کارآگاه نفسی بیرون داد. امیدوار بود راجع به لذت شوخی کرده باشه، اما اینطور نبود...
...
ماشینش رو پارک کرد. بارون شدیدی میبارید پس چترش رو از روی صندلی عقب ماشین برداشت، اون رو باز کرد و به سمت صحنه جرم رفت. در رو اروم باز کرد، اما... خبری از مدارک، خون های ریخته شده، لباس های خونی، دکوراسیون و شیشه های شکسته داخل خونه نبود. به طرز فجیعی شوکه شد و ترس تمام وجودش رو گرفت. با دهها سال سابقه، تابحال همچین چیزی اتفاق نیوفتاده بود... گوشیش داخل جیبش زنگ خورد و به خودش اومد. با عجله اون رو از جیب کتش در اورد " زندان اداره پلیس".
"جناب هوانگ، مجرم داخل زندان نیست، اژیر رو فعال کردیم و افسر ها در به در داخل خیابون دنبالشن، ازتون میخوام اگر جایی اون رو پیدا کردید با ما تماس بگیرید."
"منظورت چیߺ-"
تلفن با عجله توسط افسر پلیس قطع شد. چطوری همه این ها همزمان اتفاق افتاده بود؟ خواست سریع به سمت ماشین بره که ناگهان سوزن تیزی رو داخل گردنش احساس کرد، سعی کرد تقلا کنه اما دست قویای دهنش رو پوشوند تا جلوی فریاد زدن و درخواست کمک کردن اون رو بگیره. صدای چان دقیقا از پشت سرش اومد.
"ممنونم که بهم اعتماد کردی. حالا بیا بهت... لذت واقعی رو نشون بدم."
چشمهای کارآگاه سنگین شد. چان اون رو بلند کرد و به چهرش خیره شد، پوزخندی زد و زمزمه کرد.
"وقت اینه که به یه دردی بخوری و شاید هم... مال من بشی."
در رو محکم با پا بست و با بدن بی هوش هوانگ هیونجینی که از اتفاقات دور و بر بی خبر بود، داخل خونه شد.
#چانجین #سناریو
#scenario ֪ #chanjin ֪ #Novan
"همه چیزو بهت گفتم... خودت رو به زحمت ننداز"
"تو مثل اینکه حرف حالیت نمیشه. یا تمام اطلاعات با لوکیشن رو میگی، یا تا لحظه مرگت اینجا میمونی و شکنجه میشی"
پوزخندی زد و زبونش رو روی لبش کشید.
"تو هیچوقت دستت به من نمیرسه، هوانگ. من خطرناک تر از این حرفام. برگرد به صحنه جرم و خودت مدرک پیدا کن."
"چون مجرم و مظنون اول این پرونده تویی. اما مثل اینکه به حرف نمیای. ادامه بدین."
شلاق بالا رفت، اما چان سریع اون رو با بالا بردن دستش متوقف کرد، همونطور که نفس نفس میزد، تک خنده ای کرد، عرق رو از روی پیشونیش پاک کرد و شروع به صحبت کرد.
"من قصد دشمنی باهات رو ندارم، هوانگ. اما اگه من رو زنده میخوای، باید امشب به صحنه جرم بری، وگرنه اتفاقات خوبی نمیوفته."
هیونجین چشم هاش رو توی حدقه چرخوند و به چشماش خیره شد.
"پس یعنی... تنها چیزی که میخوای همینه؟"
سرش رو تکون داد و گفت.
"چیز زیادی نیست، فقط برو به اونجا. البته... شاید کمی بترسی، ولی من... بعد از قتل چیزی جز لذت نمیخوام."
کارآگاه نفسی بیرون داد. امیدوار بود راجع به لذت شوخی کرده باشه، اما اینطور نبود...
...
ماشینش رو پارک کرد. بارون شدیدی میبارید پس چترش رو از روی صندلی عقب ماشین برداشت، اون رو باز کرد و به سمت صحنه جرم رفت. در رو اروم باز کرد، اما... خبری از مدارک، خون های ریخته شده، لباس های خونی، دکوراسیون و شیشه های شکسته داخل خونه نبود. به طرز فجیعی شوکه شد و ترس تمام وجودش رو گرفت. با دهها سال سابقه، تابحال همچین چیزی اتفاق نیوفتاده بود... گوشیش داخل جیبش زنگ خورد و به خودش اومد. با عجله اون رو از جیب کتش در اورد " زندان اداره پلیس".
"جناب هوانگ، مجرم داخل زندان نیست، اژیر رو فعال کردیم و افسر ها در به در داخل خیابون دنبالشن، ازتون میخوام اگر جایی اون رو پیدا کردید با ما تماس بگیرید."
"منظورت چیߺ-"
تلفن با عجله توسط افسر پلیس قطع شد. چطوری همه این ها همزمان اتفاق افتاده بود؟ خواست سریع به سمت ماشین بره که ناگهان سوزن تیزی رو داخل گردنش احساس کرد، سعی کرد تقلا کنه اما دست قویای دهنش رو پوشوند تا جلوی فریاد زدن و درخواست کمک کردن اون رو بگیره. صدای چان دقیقا از پشت سرش اومد.
"ممنونم که بهم اعتماد کردی. حالا بیا بهت... لذت واقعی رو نشون بدم."
چشمهای کارآگاه سنگین شد. چان اون رو بلند کرد و به چهرش خیره شد، پوزخندی زد و زمزمه کرد.
"وقت اینه که به یه دردی بخوری و شاید هم... مال من بشی."
در رو محکم با پا بست و با بدن بی هوش هوانگ هیونجینی که از اتفاقات دور و بر بی خبر بود، داخل خونه شد.
#چانجین #سناریو
#scenario ֪ #chanjin ֪ #Novan
- ۱۸۰
- ۱۸ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط