{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

بلند خندید و دست روی شانه من گذاشت و گفت

بلند خندید و دست روی شانه من گذاشت و گفت
واقعا مستی به داشتن را بطه با هادی افتخار میکرد
کاملا کلافه شدم
با ناراحتی در حالی که به چشمانش که انهارا به شیطنت خاصی باریک کرده بود و با عشوه ای به استیصالم می خندید نگاه کردم و گفتم
مادمازل تمنا دارم بیش ازین عذابم ندهید . اگر بگویم گوه خوردم رهایم میکنی .
شیطان را درس میداد . یقین کردم که استاد ابلیس است ان انگشتان کشیده و سفید خود را در میان ... فرو برد و گفت میدانم چه میخواهی ولی مستی اجازه نمیدهد غیرتی میشود ... و با صدای بلندی خندید ‌ که زانو هایم شل میشد و به التماس وادارم میکرد ...
سرم را میان دستانم گرفتم .
رهایی ممکن نبود .
باید راهی پیدا میکردم .
گفتم تو از من ذهن و استعدادم را میخواهی .
برای تو
بود و نبود مستی چه فرقی می کند . خواهش میکنم که ....
گفت چه خواهشی داری بگو
دوست ندارم سر سوزنی تعارفی بین ما باشد
حساب ارزی داری؟
پوند و دلار ؟؟؟
هر چه میخ‌اهی بگو
گوشی اپل بهت دادم هنوز قانع نشدی ؟
گفتم مادمازل شیطان را درس میدهی . یعنی نمیدانی چه میخواهم
مستانه خندید و گفت
اششک نیستم میدانم مستی دارد برو از بگیر
چت هایت را خواندم غیرتی شدم
باید انچه به مستی گفتی به من هم بگویی
این حاجت زیادی ست ؟
از خجالت سرخ شدم .سیگار روشن کردم و سرم را میان دستانم گرفتم
بدنم در درد عمیقی فرو رفته بود
را رفتن برایم دشوار شده بود کم‌کم موقع حرکت پایم درد شدیدی را احساس میکردم
اگر این راه ادامه پیدا می کرد ... یعنی تا کجا ادامه پیدا میکرد ...
گفتم
من برای مستی نوشتم به زبان‌نگفتم
گفت الان تنهاییم یواشکی در گوشم بگو
چه تضادی بود
شرم و حیایی که مانع بود و میل شدیدی که مرا التماس می کشید
گفتم‌
اناجان تمنا دارم یک راه ساده تر
من دیگر توان راه رفتن هم ندارم
بلند خندید و دست روی پاهایم گذاشت و گفت تا حالا هم خوب مقاومت کردی ... لذت می برم ازین غرور بی جا و ابلهانه ای که داری
یا درد بکش یا تسلیم شو ...
گفتم تسلیم چی ؟؟؟
گفت قول بده مستی را رها کنی همین الان . ویس بده و خدا حافظی کن و بگو به دلایلی نمیتوانم ادامه دهم
گفتم
اناجان
چرا درک نمیکنی
من به مستی قول داده ام نمیتوانم از قول خود بگذرم اعتبار مرد به قول و تعهدی است که میدهد ...
گفت پای تعهدت بمان .
دیگر تمام شد
من احمق بهترین شغل بهترین درآمد بهترین زندگی را پیشنهاد دادم
حتی خودم را .... ولی انقدر احمقانه به مسائل نگاه می کنی که ادم را مایوس میکنی
چندش آوری
تا اینجا هم زیادی دیده ای
برو مانتوی مرا بیاور
حالم بد میشود
به قیافه خودت نگاه کرده ای
چقدر زشت هستی ....
فکر می کنم بیش از ظرفیتت به تو بها دادم
بود و نبودت برایم یکی شده
تو هم نباشی من در کارم موفق میشوم
پایان ۵۵
دیدگاه ها (۰)

مانتو را برداشت بپوشد باور نمبکنی احساس کردم سقف اتاق بر سرم...

سرگرد به رژینا گفت ان تماس ها ی تهدید هر چیز مشکوکی برای ما ...

مرتضی چرا متوجه نیستی . دکتر نگران توست به او حق میدهم من ه...

بی اختیار دست دراز کردم باور کن‌دیگر تاقت نداشتم دستم را که ...

𝐰𝐞𝐫𝐞𝐰𝐨𝐥𝐟 𝐚𝐧𝐝 𝐡𝐮𝐦𝐚𝐧𝐜𝐡𝐚𝐩𝐭𝐞𝐫 : 𝟏𝐩𝐚𝐫𝐭 : 𝟑𝟓پدر و مادری که ۱۴ سال ...

in your eyes

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط