حلقه مار
حلقه مار
P:11
صدای خشخش برگها زیر پاهاشون پخش شده بود. باد خنکی از میان درختان گذشت و موهای تیرهی لیا را در هوا به رقص درآورد. او و ریگولوس کنار هم روی نیمکت چوبی نشسته بودند، درست در کنار دریاچه.
ریگولوس آهی کشید.
«میدونم... که شاید اگه زمان فرق میکرد، همهچی یه جور دیگه پیش میرفت.»
لیا بدون اینکه نگاهش کنه، گفت:
«منم خیلی چیزها رو تصور کرده بودم... ولی الآن، فقط میخوام همهچی آروم باشه. هیچ تعهدی، هیچ سوتفاهمی، هیچ تامی.»
لبخند کمرنگی روی لبهای ریگولوس نشست.
«و هیچ دلیلی برای فاصله گرفتن از هم... بهعنوان دوست.»
لیا سرش را خم کرد. «دوستی، ولی واقعی. بدون احساسات گنگ، بدون دلخوری.»
ریگولوس دستی از لای موهاش عبور داد. «قول میدی اگه یه روز تام بیشتر از حدش جلو رفت... بهم بگی؟»
لیا لبخند محوی زد، ولی چیزی نگفت.
فقط برای چند ثانیه به افق خیره ماندند، بعد بدون خداحافظی رسمی، از کنار هم بلند شدند. مثل دو آدم بالغ که میفهمند زمانِ رها کردن رسیده.
فردا
تام از پنجرهی خوابگاه سیلیترین به بیرون خیره شده بود. نگاهش دنبال هر سایهای میچرخید.
لیا با لونا از کلاس بیرون زده بودند، ولی بیشتر از ده دقیقه بود که برنگشته بودند. لبهای تام محکم به هم فشرده شد. نگاهش بیقرار، انگشتانش روی میز مشت شده.
همون شب، وقتی لیا از راهرو برگشت، تام مثل سایهای پشت در ایستاده بود.
«کجا بودی؟»
لیا ایستاد. نفسش را بیرون داد. «با لونا بودم.»
تام جلوتر آمد. صداش آروم بود، ولی با تهدیدی سرد:
«تو نمیفهمی چی داره میگذره؟ ریگولوس نگاهت میکنه. تو هم... تو هم جوابشو میدی.»
لیا با تردید عقب رفت. «اون فقط دوسته. مثل لونا.»
تام از خشم دستهاش رو مشت کرد. «نمیخوام هیچکس جز من، حتی یک لحظه باهات تنها باشه. مخصوصاً ریگولوس.»
لیا مستقیم توی چشماش نگاه کرد.
«تو نمیتونی منو حبس کنی تام. اگه بخوای منو فقط برای خودت قفل کنی... دیگه خودِ منو نمیخوای. فقط یه نسخهی رام شده میخوای که دستور بگیره.»
تام لبخند نصفهای زد. «رام نه... مال من.»
لیا سکوت کرد، ولی برای اولین بار، نه از سر ترس، بلکه از خشم فروخورده.
و تام فهمید... این سکوته، شاید مقدمهی یه طوفانه.
شب، سه روز بعد
همهی اعضای باقیماندهی حلقه، با چهرههایی سنگین و چشمهایی خسته، دور میز بزرگ نشستهاند. سکوت حکمفرماست.
لیا بدون کوچکترین حرفی، با لباس مشکی سادهای که سایهها را در بر میگیرد، پشت میز نشسته. موهایش را بالا نبسته و نگاهش، بیرحم و بیحرف، به روبرو دوخته شده؛ درست جایی که متیو و انزو نشستهاند. کنارش لوناست و ریگولوس، کمی عقبتر، دستها را در جیب، ساکت و هوشیار.
در لحظهای که نشانهای پیمان متیو و انزو آرام آرام میسوزند، صدای لهیب ملایمی شنیده میشود. آنها دیگر پیمانشکناند.
متیو، با نیمنگاهی به لیا، زمزمه میکند:
ــ هیچوقت قرار نبود به اینجا برسیم...
لیا، بدون اینکه نگاهش را به او بدهد، فقط یک جمله میگوید:
ــ من هیچوقت قرار نبود مجبور باشم.
انزو، لبخند تلخی میزند و از جایش بلند میشود، سرش را به احترام خم میکند و میگوید:
ــ ممنونم که نجاتم دادی... حتی با شکستن پیمان.
در همان لحظه، نگاه تیز و یخزدهی تام، از آن سوی میز، به انزو دوخته میشود. عصبی و پر از تنش. و دراکو... انگشتانش روی میز مشت شدهاند. سکوتش، تهدیدآمیز است.
لیا بیحرف بلند میشود. همهچیز تمام شده. فقط دو نفر باقی ماندهاند.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
واقعا دمتون گرم خیلی خفنید ماچ به همتون 💋✨
میخوام به عنوان تشکر یک پارت دیگه هم بدم البته که یکم طول میکشه 🎀
لایک:۸ تا
کامنت:۸ تا
P:11
صدای خشخش برگها زیر پاهاشون پخش شده بود. باد خنکی از میان درختان گذشت و موهای تیرهی لیا را در هوا به رقص درآورد. او و ریگولوس کنار هم روی نیمکت چوبی نشسته بودند، درست در کنار دریاچه.
ریگولوس آهی کشید.
«میدونم... که شاید اگه زمان فرق میکرد، همهچی یه جور دیگه پیش میرفت.»
لیا بدون اینکه نگاهش کنه، گفت:
«منم خیلی چیزها رو تصور کرده بودم... ولی الآن، فقط میخوام همهچی آروم باشه. هیچ تعهدی، هیچ سوتفاهمی، هیچ تامی.»
لبخند کمرنگی روی لبهای ریگولوس نشست.
«و هیچ دلیلی برای فاصله گرفتن از هم... بهعنوان دوست.»
لیا سرش را خم کرد. «دوستی، ولی واقعی. بدون احساسات گنگ، بدون دلخوری.»
ریگولوس دستی از لای موهاش عبور داد. «قول میدی اگه یه روز تام بیشتر از حدش جلو رفت... بهم بگی؟»
لیا لبخند محوی زد، ولی چیزی نگفت.
فقط برای چند ثانیه به افق خیره ماندند، بعد بدون خداحافظی رسمی، از کنار هم بلند شدند. مثل دو آدم بالغ که میفهمند زمانِ رها کردن رسیده.
فردا
تام از پنجرهی خوابگاه سیلیترین به بیرون خیره شده بود. نگاهش دنبال هر سایهای میچرخید.
لیا با لونا از کلاس بیرون زده بودند، ولی بیشتر از ده دقیقه بود که برنگشته بودند. لبهای تام محکم به هم فشرده شد. نگاهش بیقرار، انگشتانش روی میز مشت شده.
همون شب، وقتی لیا از راهرو برگشت، تام مثل سایهای پشت در ایستاده بود.
«کجا بودی؟»
لیا ایستاد. نفسش را بیرون داد. «با لونا بودم.»
تام جلوتر آمد. صداش آروم بود، ولی با تهدیدی سرد:
«تو نمیفهمی چی داره میگذره؟ ریگولوس نگاهت میکنه. تو هم... تو هم جوابشو میدی.»
لیا با تردید عقب رفت. «اون فقط دوسته. مثل لونا.»
تام از خشم دستهاش رو مشت کرد. «نمیخوام هیچکس جز من، حتی یک لحظه باهات تنها باشه. مخصوصاً ریگولوس.»
لیا مستقیم توی چشماش نگاه کرد.
«تو نمیتونی منو حبس کنی تام. اگه بخوای منو فقط برای خودت قفل کنی... دیگه خودِ منو نمیخوای. فقط یه نسخهی رام شده میخوای که دستور بگیره.»
تام لبخند نصفهای زد. «رام نه... مال من.»
لیا سکوت کرد، ولی برای اولین بار، نه از سر ترس، بلکه از خشم فروخورده.
و تام فهمید... این سکوته، شاید مقدمهی یه طوفانه.
شب، سه روز بعد
همهی اعضای باقیماندهی حلقه، با چهرههایی سنگین و چشمهایی خسته، دور میز بزرگ نشستهاند. سکوت حکمفرماست.
لیا بدون کوچکترین حرفی، با لباس مشکی سادهای که سایهها را در بر میگیرد، پشت میز نشسته. موهایش را بالا نبسته و نگاهش، بیرحم و بیحرف، به روبرو دوخته شده؛ درست جایی که متیو و انزو نشستهاند. کنارش لوناست و ریگولوس، کمی عقبتر، دستها را در جیب، ساکت و هوشیار.
در لحظهای که نشانهای پیمان متیو و انزو آرام آرام میسوزند، صدای لهیب ملایمی شنیده میشود. آنها دیگر پیمانشکناند.
متیو، با نیمنگاهی به لیا، زمزمه میکند:
ــ هیچوقت قرار نبود به اینجا برسیم...
لیا، بدون اینکه نگاهش را به او بدهد، فقط یک جمله میگوید:
ــ من هیچوقت قرار نبود مجبور باشم.
انزو، لبخند تلخی میزند و از جایش بلند میشود، سرش را به احترام خم میکند و میگوید:
ــ ممنونم که نجاتم دادی... حتی با شکستن پیمان.
در همان لحظه، نگاه تیز و یخزدهی تام، از آن سوی میز، به انزو دوخته میشود. عصبی و پر از تنش. و دراکو... انگشتانش روی میز مشت شدهاند. سکوتش، تهدیدآمیز است.
لیا بیحرف بلند میشود. همهچیز تمام شده. فقط دو نفر باقی ماندهاند.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
واقعا دمتون گرم خیلی خفنید ماچ به همتون 💋✨
میخوام به عنوان تشکر یک پارت دیگه هم بدم البته که یکم طول میکشه 🎀
لایک:۸ تا
کامنت:۸ تا
- ۳.۴k
- ۳۱ مرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط