حلقه مار
حلقه مار
P:12
شب
هوای تالار سنگین بود. شعلههای آویزان از سقف جادویی بالا پایین میرفتند و نور گرمشان را روی صورتهای پر از انتظار شاگردان میپاشیدند. همه چشمها به دو نفر بود؛ تام و دراکو، و درست وسط بینشان... لیا.
صدای ناقوس بالاخره به صدا درآمد. زمان اعلام پیمان نهایی فرارسیده بود.
پروفسور مکگوناگل به جلو آمد، چهرهاش جدیتر از همیشه.
«بر اساس خواست قدیمی و رأیگیری پنهان بین قدرتهای انتخابشده… فقط یک پیمان باقی خواهد ماند.»
همه سکوت کردند. حتی تام هم که همیشه آرام و سرد بود، کمی عقب ایستاد. دراکو، با چشمهایی که به سختی چیزی را بروز میدادند، لحظهای نگاهش را از لیا دزدید.
«پیمان باقیمانده... پیمان تام ریدل است.»
لحظهای تالار انگار نفس نکشید. تام قدمی جلو رفت، بیآنکه چیزی بگوید، تنها سرش را خم کرد. صدای تشویق آرامی از گوشهی تالار بلند شد… اما نگاه لیا، هنوز خشک و بیحرکت، روی دراکو مانده بود.
برای کسایی که نگاهش میکردن، شاید فقط یه نگاه ساده بود… اما برای لونا که کنار لیا ایستاده بود، همهچیز فریاد میزد.
لیا، آرام ولی با نفسهای سنگین، لب زد:
«این... اشتباهی بود...»
لونا با نگرانی نگاهش کرد: «لیا... داری درباره چی حرف میزنی؟»
لیا لبخندی محو زد.
«تام برنده شد… اما قلب من… یه جای دیگهست.»
لونا: «لیا… نگو که…»
لیا آهی کشید. «من نباید… ولی آره… نمیدونم کی، یا چطور… ولی… من عاشق دراکو شدم.»
و همون لحظه، نگاه دراکو هم بهش دوخته شد. نگاهشون فقط یک ثانیه بهم گره خورد، اما همون یک ثانیه... کافی بود.
لیا روی پاشنه پا چرخید، بدون اینکه کلمهای به تام بگه. ولی قلبش سنگین بود... چون حالا فقط خودش و لونا از حقیقت خبر داشتن.
و تام؟ تام فقط ایستاده بود، در سکوت... و شاید، فقط شاید، در تاریکی چشمانش، چیزی لرزیده بود.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
یوهاهاهاها فکر کردین میزارم حالا حالا ها به کراشت برسی لیا خانم ؟؟؟ ببین چه بلاهایی که سرت نیاوردم 😔🎀
لایک:۸ تا
کامنت:۸ تا
P:12
شب
هوای تالار سنگین بود. شعلههای آویزان از سقف جادویی بالا پایین میرفتند و نور گرمشان را روی صورتهای پر از انتظار شاگردان میپاشیدند. همه چشمها به دو نفر بود؛ تام و دراکو، و درست وسط بینشان... لیا.
صدای ناقوس بالاخره به صدا درآمد. زمان اعلام پیمان نهایی فرارسیده بود.
پروفسور مکگوناگل به جلو آمد، چهرهاش جدیتر از همیشه.
«بر اساس خواست قدیمی و رأیگیری پنهان بین قدرتهای انتخابشده… فقط یک پیمان باقی خواهد ماند.»
همه سکوت کردند. حتی تام هم که همیشه آرام و سرد بود، کمی عقب ایستاد. دراکو، با چشمهایی که به سختی چیزی را بروز میدادند، لحظهای نگاهش را از لیا دزدید.
«پیمان باقیمانده... پیمان تام ریدل است.»
لحظهای تالار انگار نفس نکشید. تام قدمی جلو رفت، بیآنکه چیزی بگوید، تنها سرش را خم کرد. صدای تشویق آرامی از گوشهی تالار بلند شد… اما نگاه لیا، هنوز خشک و بیحرکت، روی دراکو مانده بود.
برای کسایی که نگاهش میکردن، شاید فقط یه نگاه ساده بود… اما برای لونا که کنار لیا ایستاده بود، همهچیز فریاد میزد.
لیا، آرام ولی با نفسهای سنگین، لب زد:
«این... اشتباهی بود...»
لونا با نگرانی نگاهش کرد: «لیا... داری درباره چی حرف میزنی؟»
لیا لبخندی محو زد.
«تام برنده شد… اما قلب من… یه جای دیگهست.»
لونا: «لیا… نگو که…»
لیا آهی کشید. «من نباید… ولی آره… نمیدونم کی، یا چطور… ولی… من عاشق دراکو شدم.»
و همون لحظه، نگاه دراکو هم بهش دوخته شد. نگاهشون فقط یک ثانیه بهم گره خورد، اما همون یک ثانیه... کافی بود.
لیا روی پاشنه پا چرخید، بدون اینکه کلمهای به تام بگه. ولی قلبش سنگین بود... چون حالا فقط خودش و لونا از حقیقت خبر داشتن.
و تام؟ تام فقط ایستاده بود، در سکوت... و شاید، فقط شاید، در تاریکی چشمانش، چیزی لرزیده بود.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
یوهاهاهاها فکر کردین میزارم حالا حالا ها به کراشت برسی لیا خانم ؟؟؟ ببین چه بلاهایی که سرت نیاوردم 😔🎀
لایک:۸ تا
کامنت:۸ تا
- ۴.۵k
- ۳۱ مرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط